ب سنگینی واژه
"محکوم"
سوگند...
دیروز یک عالمه کتاب خریدم ... تلافی نمایشگاه نرفتنم را روی یکی از این کتابفروشی ها خالی کردم لای همه این کتاب ها یک کتاب شعر هم خریدم ک همه شعرهایش را بلد بودم بعضی ها را حتی حفظ...اما کتابش را نداشتم با اینکه ب غایت از خریدن این کتاب پشیمانم اما مدام بدون انکه بخواهم با من است ...من متعهدم ب درد داشتن هر صفحه اش...هر لغتش... هر نقطه اش . . . از داشتنش میترسم...فقط امیدوارم کسی در اینده این کتاب را دوست نداشته باشد از کتابخانه ام بیرونش نیاورد و در موردش سوال نپرسد...
یکـــ . قلبم ب شدت از مرور بعضی رویاها ک قرار بود خاطره شود و نشد درد میگیرد... دست چشم ها و گوش هایم را میگیرم میبرمشان یک جای دیگر برایشان ابنبات میخرم و خودم روی پله ها مینشینم زانوهایم را بغل میکنم و ارزو میکنم کاش میشد برایشان دوچرخه میخریدم....من ب وضوح از همه خیابان هایی ک این دوچرخه ها از ان عبور میکنند متنفرررم
دو .من ادم دلتنگ شدنم... ادم غصه خوردن و گوشه لب لرزیدن و ب روی خود نیاوردن...من ادم همیشه یک عالمه دوست دار تنها/دلتنگ هرکس ک باشم همه ی عالم و ادم را شبیه او میبینم...خلاصه اینکه چند روز است همه اساتید,همه بازیگر ها, پدر دوستم و حتی راننده تاکسی امروز عصر بدجور ب پدرم شباهت دارند...
+ پدر خیال میکرد فقط وقتی در حجره خودش باشد تنهاست نمیدانست ک تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد*
*سمفونی مردگان
اینکه از اول خیاون اخرش معلوم بود از لذت پیاده روی کم میکرد و همین هوا...همین هوا ک سخت گرفته بود و هرچی تقلا میکرد نمیبارید حال همه را هم گرفته بود صدای تمام شدن شارژ گوشی صدای قمیشی"هرگز نخواستم ک تو رو با کسی قسمت بکنم یا حتی از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم... گفت :از جشنواره راضی بودی ؟.... کاش گوشی های موبایل اختراع نمیشدند...تکرار کرد انقد ظریفی ک با یک نگاه هرزه میشکنی...گفتم من قول دادم گریه نکنم...گفت مثلا از بالای همین پل فردوسی گوشیهامونو بندازیم پایین...بعد مجبوریم برای هم نامه بنویسیم ...لای نامه میشه گلبرگ هم گذاشت ...گفتم :یعنی بلاخره امروز میباره؟گفت :فک کن گوشی من زیر یکی از همین ماشین ها له بشه ... گفتم بوی خاک میاد...ب اسمون نگاه کرد گفت الان صدای رعد و برق هم میاد حیف برای رنگین کمون خیلی دیره...
+ كسی باور نمیكند
لبخندش میتوانست
پلی باشد كه جمعه را
به همهی روزهای هفته پيوند بزند
از این جمعه به آن شنبه* ...
*احمدرضا احمدی/عنوان سید علی صالحی
شناسنامه ام پاک میشود طوری ک هرگز نبوده ام انگار ...همه لباسهایی را ک مادرم اختصاصی برایم بافته است دوباره کاموا میشود میرود توی کمد زیر کتابخانه... پاپیون هایم غیب میشوند ...کتابهایم میسوزند ... در همه عکس های خانوادگی محو میشوم اسمم هرگز کسی را یاد اب نمی اندازد روز تولدم را کسی یاداوری نمیکند ک یادش نرود ...شماره ام از همه گوشی ها پاک میشود اهنگ های مورد علاقه ام را دیگر کسی گوش نمیدهد دیگر کسی مرا شبیه دخترک تنهای توی اتوبوس نمیبیند... بعد لابد خودم هم روزی یک جای دنیا ک خیلی فرق دارد با اینجا ب هوش می ایم و حتی خودم هم خودم را یادم نمی اید اگر....
+ میدانی ؟
گمشدن از دستها شروع میشود
و لبخند
زخمی است که سر باز میکند*
*لیدا تبیانی/عنوان نگین اذر
گفتم : چی شد بلاخره برادرهات را پیدا نکردی؟
- حالا دیگر دنبال برادرهام نمیگردم
پس دنبال کی میگردی ؟
- خودم
مگر کجایی؟
- توی دستهای تو لای موهای تو کارم ساخته شده
سال بلوا
تو...
همه ادم ها در زندگيشان يك "تو " دارند ك برايش مينويسند فكرميكنند باشند يا نباشند لحظه لحظه كنارش نفس ميكشند قدم ميزنند تو هايي ك مخاطب هميشگي و وجود جدايي ناپذير هرروزشان ميشود تو هاي ك ادم را ب زندگي اميدوار ميكنند و گاهي كاملا نااميد... مخاطبي ك جاي همه ضميرهاي مفرد و جمع را تنهايي بلد است پر كند تو هايي ك وقتي شادند, ميشوند دليل زندگي وقتي غمگين, ناراحت يا عصباني باشند زمين را تبديل ب يك سلول انفرادي فلزي ميكنند با استشمام هواي بغض...اين ادمها...اين تو ها ك گاهي بي معرفتند و گاهي خيلي مهربان گاهي زنده اند و گاهي مرده...گاهي خوب هستند و گاهي سنگدل...گاهي فقط كارشان ب گريه انداختن است و گاهي لبخند...اين توها براي ما ادمها...گاهي ميمانند وگاهي ميروند اما هميشه وقتي ب يك "تو"ي خاص نياز داريم از عمق ذهن پر ميگيرند و روي همه شاخه هاي فكرتان اشيانه ميسازند نفس ميكشند...پرميزنند
عجلهای نمیکند*
* ياشار كمال/عنوان عباس معروفي
قانونی ک از شب ساعت 10رعایت میشد این بود ک چراغ های سالن یکی در میان روشن باشند قرار بود با این کار صرفه جویی کنیم برای روز مبادا... من اما از همین چراغ ها یاد گرفتم یک در میان زندگی کنم..یک در میان دوست داشته باشم یک در میان بنویسم وهمه را صرفه جویی کنم برای روز مبادا!من روز مبادا را ساعت 10 صبح با خواندن شعر قیصر شناختم بعد تصمیم گرفتم ساعت پنج روی همان نیمکت همیشگی بپرسم : برای تو روز مبادا یعنی کی؟بعد تو جواب بدهی ک روز مبادا یعنی روزی ک من نباشم بعد من لبخند بزنم و در دلم هزارتا خوشحال شوم...اما تو ساعت 5:30 امدی تازه کلی هم عجله داشتی روز مبادا را هم بلد نبودی یعنی گفتی تا حالا بهش فکر نکردی بعد قرار شد شب تماس بگیری و فورا رفتی...
حالا ولی روزی اگر خواستی برگردی باید روز مبادای من بیایی ... اما تو چه میدانی روز مبادای من کی است؟روز مبادایی ک این همه برایش رنج میکشم ... نمینویسم... دوست نمیدارم ... زندگی نمیکنم ...راستش را بخواهی خودم هم روز مبادایم را بلد نیستم شاید اگر همان روز ساعت پنج می امدی وجواب سوالم را همانطور ک میخواستم می دادی حالا من هم روز مبادایم را بلد بودم ...اما از ساعت پنج و سی دقیقه ان عصر سنگین روز مبادای تقویمم هر روز جا عوض میکند هر ساعت رنگ عوض میکند بعضی وقتها هم ب همه صرفه جویی هایم میخندم ک نکند اصلا روز مبادا نداشته باشم؟!
+ عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره میکنم:
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی ب نام روز مبادا نیست *
*قیصر امین پور
1. شبیه ماهی هایی ک میدانند دریا خوب است ...بزرگ است ... جا برای باله زدن بیشتر هست ... اما ترجیح میدهند توی تنگشان بمانند و با اینکه دستشان ب دوست داشتنی هایشان نمیرسد اما از پشت حباب هر روز ببینندشان!
2. این تعطیلات چند کتاب خوب ...حدودا سی وبلاگ جدید ب وبهایی ک میخوانم وکامنت نمیگذارم ...چند خبر خوب ...یک عینک ...چند اتفاق بد... کمی حرف نیش دار ... کلی کم حوصلگی و بی حوصلگی... چند تصمیم جدید... کمی غصه ... و ماهی شدنم رو در خاطره هام جاگذاشت !
3.

عنوان بهمنی
این روزها
در خواب هایم تصویری است
ک مرا میترساند
تصویری از ریسمانی اویخته از سقف
مردی* اویخته از ریسمان
پشت ب من
و این را فقط من میدانم ومن
ک میترسم برش گردانم
*زن (!)
گروس عبدالملکیان
اینطوری نمیشود . . . باید دلمان هوای دریا بکند ...همه وسایلمان راجمع میکنیم...طوری میرویم ک 5 صبح رسیده باشیم بعد دریا خلوت باشد سرد هم باشد یادمان بوده باشد با خودمان از این پتوهای مسافرتی چهارخانه برده باشیم ک دور خودمان بپیچیم تا هوا کم کم گرم شود بعد لابد دلمان هم صبحانه نمیخواهد چون میدانیم قرار است چه کار کنیم حتما سیر هستیم...بعد برای اولین بچه ای ک با سطل امد یکی از ان کاخ هایی درست میکنیم ک ب ان فکرمیکردیم بعد هر ساعت ک میگذرد هی سکوت بیشتر میشود وهی لبخند بیشتر ...هی حرفهایمان سقط میشوند و فکرهایمان متولد... اولین سوز سرمای بعد از ظهر را ک حس کردیم باید بترسیم ...یعنی یک چیزی ته دلمان بلرزد گوشه لبمان را گاز بگیریم و ب اسمان نگاه کنیم یا چه میدانم ب کفشهایمان یا الکی خودمان را مشغول گشتن پتوهایی کنیم ک وقتی افتاب امد جمعشان کرده بودیم ...بعد باز هی ب روی خودمان نیاوریم ... دورمان کمی ک خلوت شد دست همدیگر را بگیریم وهی جلو برویم اانقدر برویم و هی حرف بزنیم ک انگار ن انگار داریم ب اسمان میرسیم...
+ میآيی همسفرم شوی ؟
گفتگوی ميان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن میگویيم
توی راه خوابهامان را برای بابونههای درّهای دور تعريف میکنيم
باران هم که بيايد
هی خيس از خندههای دور از آدمی، میخنديم ،
بعد هم به راهی میرويم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پيش نمیآيد
کاری به کار ما ندارند ریرا ،
نه کرم شبتاب و نه کژدم زرد .
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندی بنفش بنشينيم
ديگر دست کسی هم به ما نخواهد رسيد
مینشينيم برای خودمان قصه میگویيم
تا کبوتران کوهی از دامنهی روياها به لانه برگردند .
غروب است
با آنکه میترسم
با آنکه سخت مضطربم ،
باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد . *
* سید علی صالحی
+ ب کجا خیره شده ای؟
باران ک بگیرد
تمام پنجره پر از پیچک خواهد بود*
*کیکاووس یاکیده
چقدر ادم میتواند میان روزمرگی هایش زندگی کند مگر تا این حد ک با هر کدام نفس بکشد و در هر دم و بازدم یکیشان را به وضوح ب تصویر بکشد ؟ وقتی مثلا بنا بر موضوع یا تعطیلات خاصی مثل عید همه زندگی و برنامه هایت عقب می افتند و مجبوری مثلا 3 تا کتاب با موضوعات کاملا متفاوت را باهم تمام کنی انوقت است ک شب خواب ماری را میبینی ک دارد برای تسوپفنر اشپزی میکند و هاینریش تا این حد ویران شده و یا سایوری دارد جلوی چای خانه ب تحقیرهای نوبو گوش میدهد در لاب لایش ب دلبستگی ایمن و نا ایمن فکر میکنی ب اینکه فقط اغوش مادر نیست ک دلبستگی نا ایمن را بو جود میاورد... ک ما خیلی هایمان عاشقی کردنمان را در دلبستگی نا ایمن * جا گذاشته ایم ب اینکه فراشناخت چقدر ب یک کودک دبستانی کمک میکند و شعر پست مدرن را باید چطوری خواند در لا بلایش ب این فکر میکنی ک برای ازمایش خون مادرت را هم ببری یا زشت است؟ حواست هم باشد ک ادکلنت دارد تمام میشود ان پاپیون صورتی را که بافته ای هنوز تمام نکرده ای و موهایت را اگر کوتاه نکنی موخوره هایش نابودش میکنند حواست هم باشد ک کتاب بعدی ک میخری حتما از یک نویسنده زن باشدبعد یکهو فکر میکنم ب اینکه لابد بابا لنگ دراز از عاشق شدن جیمی و جودی میترسید ک اجازه نداد جودی ان تابستان را به خانه سالی برود بعد فکر میکنم از این ب بعد توی کاغذهای بزرگ کاهی بنویسم و خودکارم را ب بیک های قدیمی تغییر بدهم باز بعد یادم هم نرود ساعت 8:30 کلاه قرمزی دارد قبلش قرص هایم کاملا تمام شده باشند 6 عدد عکس 4*3 دیگر هم لازم دارم ... بعد از تمام این فکرها یک دقیقه هم نگذشته باشد ....
* دلبسته نا ایمن :شیرخوارگانی ک در ان واحد هم در جستجوی برقراری ارتباط با مادر هستند هم از ان پرهیز میکنندبرای مثال ابتدا گریه میکنند تا مادر انها را بغل کند اما پس از بغل شدند با عصبانیت پیچ وتاب میخورند تا از اغوش مادر دربیایند
عنوان :شهاب مقربین
ج . گاهی اوقات ب داشتن یک عاشقانه ناب فکر میکنم یک عاشقانه نازنین ک از دست یک زن بر نمی اید....باید یک مرد باشی مذکر باشی و یک عاشقانه ناب بسازی ...بعضی حرف ها بعضی شعر ها بعضی کارها بعضی اهنگ ها را فقط یک مرد میتواند شکل دهد دوست داشتن جرات میخواهد بعضی وقت ها دوست داشتم یک مرد بودم تا عاشقی کردن را ب همه یاد میدادم ...
د . جدیدا فهمیده ام یکی دیگر از چیزهایی ک من دوست دارمشان انهم زیاد.... رندوم است مثلا اینکه بک گراند لپتاپم رندوم باشد و هربار ک میبینمش ذوق کنم از یک عکس جدید یا لیست اهنگهایی ک گوش میدهم یا شعرهایی ک از یک کتاب شعر یهویی باز میکنم یا وقتی از لیست کتابهایی ک برای خریدن نوشته ام یکیشان را یهو انتخاب میکنم یا خریدهایی ک اصلا ب قصد خرید نرفته ام ... از این یهویی های زندگی تا دلم بخواهد دارم بهترین اتفاقهای زندگیم یهویی بوده اند تصمیم های یهویی رویاهای یهویی فکرهای یهویی ک اگر مثلا طرف مقابلم پایه بوده باش د بهترین ها شده اند البته اصولا این یهویی هایم وقتی تنها باشم بیشتر ب نتیجه میرسند وخوب از اب در میایند...
هـ . من را بعد از حدودا 12 سال تصور کنید با موهایی خرگوشی با دو پاپیون صورتی وسط پذیرایی در حال پفک خوردن و کلاه قرمزی دیدن بعد مادرم را تصور کنید ک با اخم پفک را از من بگیرد چون حق ندارم با صدای گرفته پفک بخورم تصویری ک بعدا وقتی بهش فکر کردم ارزو کردم ای کاش هیچوقت تمام نشود...
+ دست ان کودک ک ول شد
وسط خیابانها
...
طعم ان دستم* . . .
* سیدعلی میرافضلی / عنوان :صابر ساده
وقتی ادم انگشتهایش بیشتر از نوشتن back space زدن را بلد شده اند یا بیشتر از send زدن save in drafts و بعد از چند ساعت deleteکردن لابد یه چیزیش هست . . .
یک جوریست اخر فصلها اواخر شهریور برگها زرد شده وتقریبا ریخته اند از اذر برف میبارد بعد این اخر اسفندها انگار باهار است خب میدانید بهار قشنگ است خیلی هم قشنگ است دلم میخواهد معلم ک شدم بهار بچه ها را ببرمشان بیرون از همان اول زندگیشان بوی خاک باران خورده را بهشان بشناسانم ... بعد دلم بخواهد برایم انشا بنویسند ک باهار قشنگ است خانوم... چون گل دارد... سبزی دارد ...باران دارد ...بوی باران دارد ... بنویسند باهار زمین مهربان میشود , خدا از خاکش تا شاخه های درختانش هی برایمان گل میفرستد , گل های صورتی ک به انها شکوفه میگویند... بعد من بشینم هی برای خودم به فلسفه شکوفه فکر کنم , بعد بنویسند ک برفها اب میشود, یکیشان ک لابد خیلی با استعداد است قشنگ توصیف میکند ک از بالای کوه شبیه شاخه های درختان هی اب سرازیر میشود ... بعد لابد زنگ انشای بیرون از کلاس خیلی خوش گذشته دلشان میخواهد مثلا ریاضی را هم بیرون کار کنیم بعد انجا لابد یک نجار مهربان هست ک برایمان از تخته سیاه (سبز)های قدیمی بسازد ک بشود ب جای ماژیک از گچ استفاده کرد ک وقتی نقطه میگذاریم صدای "تق" بدهد و وقتی کشیده مینویسیم صدای "خشش"...بعد وقتی یهو باران و رعد و برق گرفت همه کلاس درس را تعطیل میکنیم کتابها را روی سرمان میگذاریم و میدویم داخل کلاس و لابد همه ما از پنجره ها ب بیرون و نوشته های روی تخته ک دارند پاک میشوند نگاه میکنیم و فکر میکنیم ب قارچ هایی ک قرار است بعد از این باران و رعد وبرق فردا در زنگ علوم بررسیشان کنیم
سال نو همه " چه خواننده های خاموش و چه روشن " ... واقعا نو :)
+ خدا نه برای همه چیزهایی ک ب ما داده
بلکه بخاطر گلهایی ک برای ما میفرستد
انتظار تشکر دارد *
* تاگور
گنجشک نشدم
که برایم دانه بریزی
و حتی بند کفشی
که دست هایت پروانه ام کنند.
من
به غبار روی میز
که نوازشگرانه
با تکان دستت محو می شود
حسادت میکنم!
علی شفاعت پناهی
بعضی غم ها هم هستندک دردشان گفتنی نیست حس کردنی هم نیست کسی هم نمیتواند شریک غمتان بشود بگوید : میفهمم سخته! بعد لابد کسی بود ک فهمید بدترش وقتی است ک هیچوقت نمیتوانی ان حجم درد توی قلبت را سرازیر کنی توی دهانت و بین لب هایت یعنی نه اینکه نیاید بالا چرا بالا هم میاید بعد توی گلویت گیر میکند و چهره ات را کلی ب هم میریزد حواست را پرت میکند غمگینت میکند غم گین . . .
بعضی گریه ها هستند ک ادم اول قلبش مچاله میشود بعد گوشه های لبش میلرزد بعد خلاف یا موافق جاذبه زمین هم ک باشی رو ب اسمان یا توی بالشتت گم شده باشی اشکها راه خودشان را پیدا میکنند اشکهای گرمی ک نه از حرص هست نه از عصبانیت نه از حسودیست نه از خشونت فقط از سر دل تنگی. . .
بعضی خاطره ها هستند ک هیچوقت اتفاق نیافتاده اند اما تو دلت برایش تنگ میشود مثلا وقتی گلاره مینویسد : "طعم آب نبات چوبی شریکی زیر باران های حوالی خانه ات ..." غم گین میشوی دل تنگ میشوی گریه میکنی برای همه خاطرات نداشته ات . . .. .....
+ عنوان از قمیشی
من فکر میکنم ب بلند شدن موهایم انقدر ک تا پایین قلعه ب ذستهای تو برسد ... من زندگی میکنم در همه روزهای خوبی ک هیچوقت نمی ایند... خیال میکنم ب کبوتر بودن و گشتن روی همه شهرهای دنیا ...من حتی توی کافه های پاریس قهوه خورده ام ... و بعد کتاب خریده ام ...چند روزی را در جنگل های پر از درخت تنهایی زندگی کرده ام حتی برای هیزم اوردن زمین خورده ام و زانویم زخم شده ...در مواردی حتی دخترم را تربیت کرده ام ... بعد میشود یکی ب این استادها اثبات کند ک اینها فقط خصوصیات یک دختر خیالپرداز میتواند باشد ... اصلا ب اسکیزوفرنیا و توهم واینجور نظریه های چرت هم هیچ ربطی ندارد ؟
+ تو را به خدا بگذارید
هرکسی هرچه دلش خواست
لااقل به خواب ببیند !*
* سید علی صالحی