+ وبه تجربه خواهید فهمید که هیچ چیز از دیدن چند  فیلم بهتر نیست ،وقتی خوب نخوابید و خوب بیدار نشوید و 21 ساعت از 24 ساعت شبانه روز را در تخت بمانید. 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان

همین حالا یادم آمد که در بهمنی که گذشت 23 ،24،و بیست و پنجمش را فراموش کرده بودم...

 

هوفف چقدر خوب پس روزهای بد هم،  فراموش میشوند ! 

+ پنجشنبه ۶ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

 

شب ها 

با جارویی کوچه ات را میبرم 

سمت خانه خودم 

لامپ زردی از خانه ات روشن میشود

به فکر میروم 

میتواند اینجا اشپزخانه ات باشد

شاید آمده ای آب بخوری 

یا یخچالت را برانداز کنی 

شاید هم اتاقت اینجاست 

ودلت کشیده فروغ بخوانی

کاش بلند بخوانی

 

محمد برقعی 

+ چهارشنبه ۵ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان

 گفت: دیگه مثل قبلترها از زندگی لذت نمیبرم، شاد نیستم. گفت نمیدونم شاید هم بخاطر اینه که از بس لذت بردم دیگه همه چیز عادی شده. گفتم من کلا یادم نمیاد از زندگی لذت برده باشم!  با تعجب  گفت : تووو؟ تو که از همه چیز استفاده میبری! حتا با جوراب هات هم دوستی ، براشون ذوق میکنی  ! 

استیکر لبخند رو گذاشتم

گفت: تو از اول لذت بردی خودت نفهمیدی ! پس نتیجه میگیریم که هردوتامون خوش بختیم ، تازه تو خوش شانس هم هستی؛ کیفت رو پیداکردی!

 

+ سه شنبه ۴ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

این فکر مالیخولیایی که من در تمام  مدت زندگیم فرار کردن و قایم شدن را به" نه گفتن" ترجیح داده ام به طرز وحشتناکی آزارم میدهد. باید حتما یادم باشد برایتان بگویم که " نه گفتن" شرافتمندانه تر از فرار کردن است و هرچند سخت و شاید معذب کننده باشد؛ اما حداقلش کار انسان های قوی است . شما با فرار کردن به انسانها ترحم میکنید و انسانها بلند مرتبه تر از مورد ترحم قرار گرفتن هستند، حتی اگر این موضوع را خودشان نفهمند. شما میفهمید که ! 

 

+ اگر به سینما علاقه دارید این سایت خیلی خوب را از دست ندهید: " کوچه سینما "


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

چند روز قبل میخواستم برای تولدم بنویسم  همین که آدم ها با آملی با آهنگ "کولی " همایون با بعضی از کتاب ها با فیلم ها برایم مینویسند که یاد من افتاده اند برایم کافیست. همین که دوستهایم برایم گوشواره و آویز کنار میگذارند همین که برایم شعر مینویسند همین که زور میزنند کوردی یاد بگیرند و کوردی برایم تایپ کنند کافیست. همین که  درست روزی که انتطارش را ندارم در جایی که حتی فکرش را هم نمیتوانم بکنم برایم تولد بگیرند و دهانم را دقیقه ها باز بگذارند برایم کافیست. وقتی آدم ها با گلهای نرگس با نویسنده های خوب با چهره های دوست داشتنی یادم می افتند وقتی خانواده ای ایمن دارم که میتوانم کنارشان هرچه راکه فکر میکنم بر زبان بیاورم برایم کافیست برایم کافیست .گاهی وقتها فکر میکنم آنقدر خوشبختم که میتوانم با خیال راحت دستهایم  را روی سینه ام بگذارم و  بمیرم حالا گیریم دلتنگیها و بغضهای کشنده ای  هم پهلویش باشد .

تقویم سال 94 را هفته هفته ورق میزنم و فکر میکنم مثل بیشتر روزهای زندگیم خالی از مناسبت میمانند یا   مناسبت خوبی را جلوی فلان شنبه اضافه خواهم کرد. تقویم نود وسه،  سه روز مناسبت دار برایم داشت و اگر اینکه میگویند زندگی آدم ها به اندازه ی خاطراتی هست که دارند، باید 365 روز 93 را سه روز حساب کنم و آخرش را بنویسم" ای کاش اگر قرار است به ارزوهایمان برسیم زمانش دیرتر از موعد دلخواهمان نباشد، نصفه و نیمه نباشد. بعد  تقویمش رابسپارم به جعبه ی خاطراتم وبیایم سراغ سال نود و چهار و صفحه ی اولش بنویسم:  سحر اضافه کن به فهم آسمانم. در آخرین روزهای سال نود و سه میدانم با خودم چند، چندم و همین برایم کفایت میکند. اینکه خیالم از درون خودم راحت است. اینکه پازل فکریم درهم نیست وهمه سرجای خودشان قرار گرفته اند؛ اگرچه تکه های سیاه رنگی وجود دارد اما خب تکه های قرمز و سبز کم نیستند. آمدن بهار دوست داشتنیم که بلد است چطور من را به وجد بیاورد و با دانه دانه بوسه ای که بر زمین و بر شاخه ها میزند به من بفهماند   تا روزی که بهار را دوست داشته باشم به مردن تمایلی ندارم. حالا هرچقدر دنیا با من لج داشته باشد. هر چقدر روزها و شبها و ساعتهای بدی را گذرانده باشم.مطمئن باشم که بهار هرسال می آید ونیامدنش را هیچوقت فراموش نمیکند. 

برای دلهایتان روزهای شادی را آرزو میکنم که فقط شادی قلبها هستند که حقیقی اند. 

 

 

+ پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

ما هم به اسپیلبرگ نیاز داشتیم به پولانسکی نیاز داشتیم برای شناساندن یک بدبختی بزرگ به تمام دنیا به کارگردانان و نویسندگان و مترجمان بزرگی نیاز داشتیم , که اسکار بگیرند که یک جنایت وحشیانه را به واضح ترین صورت ممکن روی پرده های سینما به تمام جهان نشان بدهند. مگر بمباران شیمیایی حلبچه غم انگیز تر از آشویتس نبود ؟ مگر نه اینکه زنده به گور کردن هزاران هزار جوان و کودک کورد، بستن راه نفسشان و مشت مشت خاک بر سر کردنشان، وحشیانه تر از نسل کشی یهودیان توسط هیتلر نبود؟ اگر هیتلر برای این کارش بهانه ای به نام بیماری و جذام داشت، صدام برای خاک در دهان کردن بچه ها و علی شیمیایی برای خردل پخش کردن در هوای نزدیک به نوروزشان چه بهانه ای داشت ؟ شما چگونه مجازات میشوید ؟ اعدام برایتان کم بود با اعدام فقط به جای یکی از مردم بی گناه مردید. شما باید هزاران بار اعدام میشدید به اندازه تمام کسانی که شیمیایی شدند به اندازه تمام کسانی که زنده به گور شدند. 25 اسفند ، شانزده مارس ؛ ما و تمام دنیا به تو بدهکاریم برای نشناختنت برای مظلوم بودنت  ...

 

+ سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

تمام دردهای دنیا ی من برمیگردد به کوتاهی دستم از اتفاق ها و انتخاب ها. میخواهم بگویم از زندگیم راضی هستم؛ تا آن نقطه که در محدوده ی عبارت «من میتوانم» قرار میگیرد، اما خارج از محدوده ی من میتوانم میدان مغناطیسی مخالفی وجود دارد که مدام دستم را پس میزند. آنجا که  مرحله «من میتوانم» را به بهترین نحو انجام میدهم و مرحله بعد که دستم از آن به شدت کوتاه است به اول راه پسم میزند یک سیاهچاله ی طولانیست که در آن به طرز وحشتناکی به زمین میخورم.  من در محدوده ی خودم خوشبختم شبیه نسبت جامعه به گریزگاه  اتاقم  است. گاهی از شدت غم خواسته ام بمیرم ، گاهی فکر کرده ام این آخرین توان من است، اما هربار که بحران وحشتناکی را از سر گذرانده ام شبیه ناتالی پورتمن در فیلم "وی فور وندتا" دستهایم را باز کرده ام وآزادتر شده ام و قویتر و آسیب ناپذیرتر.  به قول نیچه "هر انچه مرا نکشد قویترم میدارد" و من فکر میکنم برای چه درد بزرگی مشغول قوی شدنم ؟ 

+ دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

تمام موضوع همین بود که من مدتهای مدیدی به همین فکر میکردم که چرا مردهای روشن فکر، مردهای تحصیل کرده ، انهایی که ادعای شاعری و نویسندگیشان گوش عالم را کر کرده، همان هایی که کتابخانه های بزرگ دارند و از مارکس تا برشت را پوشش میدهند، انهایی که فیلمها را با نام کارگردانهایشان میبینندو از فلان کارگردان پکیج کامل فیلمهایش را دارند، صاف میروند دست میگذارند روی دختری خیلی  زیبا و کم سن که دست پخت خوبی دارد و دسرهای خوبی بلد است بپزد، آرایش کردن را خوب بلد است و اندام ایرانی پسندی دارد.  خب میدانید حالا بهشان حق میدهم و حتی اگر بتوانم کمکشان هم میکنم.  آدمها دنبال نیمه ی شبیه خودشان نمیگردند دنبال نیمه ی کامل کننده شان میگردند. دنبال کسی که چیزهایی که ندارد را به آنها بدهد. آدم از یک جایی به بعد این موضوع را میفهمد همین است که معیارهای انتخابی زندگیم به یک معیار اصلی کاهش پیدا کرده است :

 بلد باشد خوشحالم کند! 

حالا میخواهد از تمام کتاب های دنیا فقط آموزش راهنمایی و رانندگی را خوانده باشد !

 

+ یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

تنها چیز کوچکی

برای به گریه انداختنم کافی ست 

زمین وزمان را به هم میزنم 

حتی اگر شده برای خوابیدنم 

چند قرص خواب میخورم 

اما نمیگذارم آن چیز کوچک

تحت هیچ شرایطی

پیدایش شود ! 

 

توی نت گوشیم پیدایش کردم؛ لابد توی مطب دندانپزشکی نوشته بودمش یا وقتی یک غروب غمگین تنها توی تاکسی سرم را به شیشه تکیه داده بودم...

+ یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

درخت ها بهار را پوشیده اند. به قدری زیبا شده اند که میشود پایشان نشست و خدای طبیعت را تحسین کرد. درخت ها بهار پوشیده اند وهیچ خبر ندارند که هواشناسی از راه ماهواره های فلزی اش اعلام کرده است باهار برف میبارد، سرد میشود. آه درخت های بیچاره به موقع برفِ باهار مینشینم و همراهتان یک دل سیر گریه میکنم؛ نمیدانید که چقدر میفهممتان ؟ میدانید ؟ 

 

+ دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

تو را در دلبری دستی تمامست

مرا در بی‌دلی درد و سقامست

بجز با روی خوبت عشقبازی

حرامست و حرامست و حرامست

 

مولوی

 

+ چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

یادم میآید دبیرستان که بودم  صفحه اول کتاب ادبیاتم از تاگور نوشته بودم : " خدا نه برای خورشید و نه برای زمین بلکه برای گلهایی که برایمان می‌فرستد چشم انتظار پاسخ است. " و این را یادم رفته بود تا امروز که شما را دیدم.حالا که  بیشتر شناختمتان برقِ ادامه دارِ چشمهایم نه بابت پیدا شدنش، بلکه برای ملاقات یک آدم اینچنین شریف است. 

ممنونم آقا :) 

 


برچسب‌ها: برسد به دست خود خودش
+ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

سلام

حالا تقریبا 24 ساعت گذشته و میدانید حالم بدتر از آن است که بخواهم خوب برایتان بنویسم یا از کلمات محترمانه استفاده کنم خیلی کوتاه میخواهم برایتان بنویسم که آن کیفی که در ماشینتان جا مانده تمام زندگی من است و خوب هم میدانید که هیچ کدام از محتویاتش به درد شما نمیخورد. خواهش میکنم ،خواهش میکنم ، خواهش میکنم زیپ وسطی آن را باز کنید و با شماره ای که با خودکار قرمز نوشته شده است تماس بگیرید من اینجا بی صبرانه منتظرم که گوشی را بردارم.

پی اس : لطفا شما جزو آن دسته از آدمهایی باشید که من را به زندگی خوشبین میکنند... 


برچسب‌ها: برسد به دست خود خودش
+ جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

میگفت:"برای فرصت مطالعاتی به رُم رفته است و انجا بدون هیچ اتفاق مشکوکی جسدش را سه روز بعد در خانه اش پیدا کرده اند." خواستم بگویم لابد از دلتنگی مرده است. داشتم فکر میکردم با  این همه که به کشورهای اروپایی علاقه مندم هرگز حاضر به زندگی کردن در آنها نیستم یعنی میخواهم بگویم ربطی به خواستن ندارد و قضیه نتوانستن است؛ قضیه برای منی که توانایی این را دارد که از دلتنگی بمیرد، یعنی به جز بیماری و بلایای طبیعی و تصادف ، دلتنگی هم میتواند یکی از  انواع مرگ به حساب بیاید. من برای تمام اتفاق ها ی کوچک و بزرگ زندگیم دلم تنگ میشود. برای مثال همین چند روز پیش سر کلاس  مدیریت یاد عروسک پشمالوی سفید بچگی های برادرم افتادم و به قدر مرگ دلم برای آن عروسک تنگ شد . از آنروزی که تصمیم گرفتم در لحظه زندگی کنم با اینکه همه چیز خیلی بی اهمیت تر و ساده تر شد، اما خب میدانید چیست ؟ شما هرگز نمیتوانید دست ناخود آگاهتان را بگیرید و شبیه بچه ها به او یاد بدهید که همه چیز فقط یک شوخی خنده دار است. ناخودآگاه در دنیای خودش سیر میکند و درست در لحظه ای که نباید کاری میکند که شما نمیرید، بلکه دق کنید! درست در زمانی که نباید خوابی ببینید که نباید، یاد اتفاقی بیافتید که نباید و شما چه کاری میتوانید بکنید ؟  بگذارید بگویم ... هیچ... هیچ کاری نمیتوانید بکنید ... 


برچسب‌ها: در نکوهش
+ چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

هر که روزگاری بهشتی نو برپا کرده است قدرت برپا کردنش را نخست در دوزخ خویش یافته است*

تبار شناسی اخلاق| نیچه


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

پرواز برای من همان رویای دیرینه ای بود که روزگاری دور؛ آنقدر که در افکارم نیست، بلکه در احساسم است تمنایش را داشتم .


برچسب‌ها: قسمتی از یک داستان
+ پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

 

 

عکس برای "هتل بزرگ بوداپست"  است 


برچسب‌ها: نوشته در قاب
+ دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

باید یادم باشد برایتان بگویم که به حرف های صد من یه غازی که در فیلم ها میشنوید و در کتابها میخوانید دل نبندید. فیلم ها هرچقدر خوب و کتاب ها هرچقدر دوست داشتنی باز فیلم هستند وکتاب. باید یادم باشد برایتان بگویم اگر قرار بود زندگی شبیه کتاب ها وفیلم ها باشد دیگر فیلمی ساخته نمیشد و کتابی نوشته نمیشد. میخواهم برایتان بگویم که منتظر اتفاق های خارق العاده نباشید، مخصوصا برای سالهای زندگیتان، گول این حرفهای به ظاهر شیرین را نخورید که 18 سالگی اِل است وبل ، که 20 سالگی فلان است و بیسار ، که 22 سالگی همان سال رویایی است که منتظرش هستید. نه!  اتفاقا هیچ هم اینطور نیست. برای ما در این قرن و در این سالها هیچ سال رویایی وجود ندارد. برای ماها که "هرسال" تولدمان میگوییم چه خوب که امسال هم تمام شد، که امسال امیدوارم بهترین سال زندگیم باشد. خیالتان راحت!  هیچ معجزه ای رخ نمیدهد.  بنشینید زندگیتان را بکنید این وسط هم اگر میخواهید آستانه تحمل و صبرتان بالا برود و گذر زمان را حس نکنید، دنبال ادبیات بروید و فیلم ببینید و گهگاهی به دامن طبیعت بزنید و آنجا تا میتوانید نفس عمیق بکشید.

فقط همین.

 


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

 

+ اینکه سینمای کیشولوفسکی یک هزارتوی اغواگر لعنتی است, یک طرف ماجراست. اما اینکه با موسیقی فیلمهایش روح پر نمیگیرد بلکه پرپر میزند .  اصل ماجراست....


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

 

اگر شانس این را داشتیم که بعضی از روزها را در زندگیمان دو بار یا چند بار تجربه میکردیم (نه اینکه آن روزها دوباره در زمان و مکان دیگری تکرار شوند بلکه  درست در همان مقطع زمانی با تمام ویژگی های ان مقطع )  بدون شک دلیل برای زندگی بیشتر بود...خیلی بیشتر...

 

+ شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

گاهی وقتها هم که دست از فریب دادن خودم میکشم , کم کم توی خودم جمع میشوم ، و تا سرحد مرگ خودم را نوازش میکنم ... 


برچسب‌ها: خوددرگیری
+ پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

کتاب زن شورشی از زندگی و مرگ "رزا لوگزامبورگ"  مینویسد . رزا  که به سال 1871 در لهستان به دنیا آمد در آن زمان دور، به عنوان نماد یک زن سیاسی، از نظریه پردازان انقلابی چپ، رهبرگروه های انقلابی سوسیال دمکرات بین المللی و اقتصاددان بزرگی از دنبال رو های مارکس است. کسی که  تمام زندگی خود را در حمایت از حزب کارگران آلمان و لهستان صرف میکند. رزا زنی با نقص جسمانی است او میلنگد و به اندازه کافی زیبا نیست اما  تسلیم نمیشود؛ "رزا درمی یابد به اعتبار این که هست خطای دو گانه ای را با خود حمل میکند یعنی اصلش را و نقصش را - یکی دیگری را زیر پوشش می گیرد. زین پس چه دست آویز دیگری برای رزای تحقیر شده و آزرده باقی میماند به جز علو کمال، برای اینکه این بی عدالتی را که بر او روا داشته اند را بزداید و انکار کند برای اینکه حقیقت خویش را تحمیل نماید. " پس او به جای گوشه نشینی و انزوا، قاطعانه عمل میکند. میخواند، مینویسد وبه حزب های سیاسی فعال زمان میپیوندد. میگوید: "باید جهان را همانگونه که هست پذیرفت بدین شرط میتوان عمل کرد باید بپذیری که کوچک هستی، میلنگی و بینی تو بسیار بزرگ است تا اینکه با این همه قامت راست کنی، گام برداری و در همان حال نقص عضوت را پنهان سازی. اری چنین است زندگی"  رزا لوگزامبورگ به رغم تمام مقالات سیاسی و اقتصادی که او را فرسوده میکنند هموار عاشق طبیعت است . کتاب های زمین شناسی وطبیعت را در سلول های تاریک زندان مطالعه میکند . با صدای وز وز مگسها عاشق میشود، همواره منتظر است که خود را به درختان جنوب برساند. مدام در نامه هایش, دوستانش و محبوبانش را به سرمستی از طبیعت تشویق میکند . کسی که به او لقب رزای سرخ را میدهند کسی که اعتصابات و تظاهرات را سازماندهی میکند، به انقلاب به عنوان یک آرمان بزرگ مینگرد, اما همواره عاشق است کسی که در نامه هایش به لئو در گوشه گوشه ی گزارش های کاریش عشق میورزد, او را دوست دارد و نشان اینکه او در هر حال یک زن است را با خود حفظ میکند؛ "علت این است که بدون حقیقت احساسات،  بدون مهرورزی،  بدون عشق، رزای روشنفکر- رزای سیاسی ، دیگر ذوق زیستن ندارد. او نیاز دارد که به تمامی زیست کند؛ با مغزش، با جسمش و با قلبش." با این همه بعد از شکست های عاطفی اش به دوستش مینویسد: "نیروی شخصیت یک زن آشکار میگردد نه ان زمان که عشق آغاز میگردد بلکه آن زمان که پایان میگردد." اما زندگی همیشه با او خوب نیست؛ "زندگی با من یک قایم باشک پیوسته بازی میکند این چنین به نطر می اید او نه در من است و نه در انجا که من زندگی میکنم بلکه جایی در دوردست است پس چه باید کرد ؟زندگی را جایی دیگر باید جست :در خواندن در تامل و نیز در نوشتن" اما او باز در مقابل تمام سختی ها می ایستد و شعار سر میدهد که "راستی را که من در درون خویش تمنای شاد زیستن دارم و آماده ام که هر روز با سماجت یک فرد کر برای جیره ی خوشبختی ام چانه بزنم . " او که به سوسیالیست در برابر بربریت اعتقاد دارد، زنی قوی و قاطع که همواره درتلاش است تا به آرمانهای خود برسد حتی اگر در این راه تمام دوستان خود را از دست دهد. زنی با یک غرور فوق العاده سازنده که به کمک آن تمام دشمنان خود را در هم میشکند، انگاه که ندا سر میدهد: "هر اشکی که میریزد آنگه که بتوانند ان را بسترند از دیدگان رسوایی انگیز است"  با این حال از زندگی زنانه و احساسات و عواطف زنانه خود نمیگذرد . در زندان ها نیاز به زندگی خود را با شنیدن صدای گنجشک های سر سیاه ارضا میکند وهرگز ناامید نمیشود؛" باید تمامی آنچه را که در جامعه و نیز در زندگی خصوصی یک روح آرام میگذرد پذیرفت. باید امور را به بلند نظری دید و با لبخند برگزار کرد، این زندگی ست که از دیرباز چنین است و همه چیز به یک انداره به ان تعلق دارد؛ رنج ها ،جدایی ها و دلتنگیها. باید بتوان ان را در تمامیتش به چنگ آورد، بی انکه هیچ چیز از آن را فراموش نمود. باید در تمام انچه زندگی عرض میکند معنایی و حسنی یافت." و اینگونه او زندگی میکند؛ با جسارت یک شورشی، با احساسات یک زن عاشق پیشه و با لطافت کسی که به گلبرگ ها عشق میورزد .

این کتاب را بخوانید و آنر در کتابخانه هایتان داشته باشید بگذارید بعد از  144 سال از تولد چنین زنی , یک بعدی زندگی نکنیم و تمام کتابخانه مان در جریان های عاشقانه خلاصه نشود .

 

زن شورشی (زندگی و مرگ رزا لوگزامبورگ) | ماکس گالو  


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ سه شنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

خب قضیه " تا حدودی " اینطور است که دیگر هیچ کسی در هیچ کجای این کره خاکی نمیتواند به من انگیزه انجام دادن کاری رابدهد , دقیقا همانطوری که هیچکس نمیتواند با انرژی منفی دادن قدرت انجام دادن کاری را از من بگیرد. چه شد و از کجا بود که این اتفاق افتاد را , نمیدانم! اما مطمئنن مقارن بود با روزی که آرزوهای غیر ممکن را کنار گذاشتم و دل به رویاهای بزرگ نباختم. همان روزی که پای راستم را روی پای چپم گذاشتم و به جریان زندگی بدون هیچ تلاشی نگاه کردم.و آن را با تمام کم و کاستی هایش قبول کردم. دیگر از هیچ چیزی نترسیدم و استرس را برای مدتها احساس نکردم , آنوقت بود که همه چیز به طور معجزه آسایی درست شد و من درست در همان جایی که باید باشم(یا حداقل قرار بود باشم ) قرار گرفتم . 

+ یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

نگویید "هرگز" یک کار خاص را انجام نمیدهم ... چون روزی میرسد که "دقیقا" همان کار خاص را انجام میدهید .

 


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

در جایی از کتاب درسی ام  که راجع به شروع احساس همدلی در کودکان بحث میکند نوشته است : " همدلی یا احساس کردن با دیگری و پاسخ دادن هیجانی به صورت مشابه همیشه مهربانی و مساعدت به بار نمی آورد. در برخی کودکان همدلی کردن با یک بزرگسال یا همسال اندوهگین ناراحتی شخصی را تشدید میکند." یادم است قبلا در بار هستی, کوندرا هم نوشته بود "هیچ چیز از احساس همدردی سخت تر نیست. حتی تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکا با کسی دیگر برای یک نفر دیگر یا به جای شخص دیگری میکشیم و قوه ی تخیل ما به ان صدها بازتاب میبخشد." میدانید حرف فقط از یک همدلی ساده نیست حرف از همدردی به اضافه ی تشدید ناراحتی شخصی است. و من این را با پوست و استخوانم درک کرده ام از همان اوان کودکی...

+ سه شنبه ۲۳ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

لیزا          خیلی دوستت داشتم ژیل, خیلی.

 ژیل          یک جوری حرف میزنی انگار داری میگی خیلی زجر کشیدم ژیل. خیلی زجر کشیدم.

 

خرده جنایت های زناشوهری | اریک امانوئل اشمیت     

       


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

پشت پنجره برف میبارد و آسمان روشن است ... همیشه فکر میکنم شبهای برفی شبهای جنایت است. رد خون در برف را تصور میکنم, پرده را میکشم وبه تختم, به پتو ام پناه میبرم و فکر میکنم چقدر خوب است که خانه امن است. بیشتر که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که امنیت برای من و برای ادامه ی زنده ماندنم وبرای ارامش خاطرم چیزی در حد نیازهای فیزیولوژیکی ام مهم است. همین است وقتی به خانه می ایم, وقتی در ماشین پدرم به شیشه تکیه میدهم, وقتی در تاکسی هستم که احساس ماشین پدرم را به من میدهد, حتی, حتی وقتهایی که شبها دیروقت به خوابگاه منفورم میرسم و وارد حیاط لعنتی اش میشوم در درونم اتفاقی میافتد که میفهمم من ضعیف تر, خیلی ضعیف تر از دختر قوی ای هستم که هر روز مقنعه سر میکند ونامرتب به بیرون میزند. به بانک میرود, خرید میکند, به مطب دکتر میرود, به کافه میرود, کارهای اداری میکند, فیلم میگیرد. یعنی میخواهم بگویم کسی تا نبود چیزی را حس نکرده باشد به بودنش احساس خوبی ندارد . بیشتر که فکر میکنم این امنیت در آدم ها , در ارتباط هایم هم کم کم پررنگ میشود. یادم است قبلترها در یکی از داستانهایم نوشته بودم "کسی را انتخاب نکن که حالت را به هم بزند ,همانطور که کسی را انتخاب نکن که حس کنی هرلحظه و هر ثانیه شوق در آغوش کشیدنش را داری, کسی را انتخاب کن که کنارش بتوانی به خواب بروی...چشمهایت را خیلی آرام روی هم بگذاری و به خواب بروی ... "

 

*احمدرضا احمدی


برچسب‌ها: قسمتی از یک داستان
+ جمعه ۱۹ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

+ این یک تبلیغ است ! اگر میخواهید یک "فیلم" خوب؟ فوق العاده را ببینید ! و بیشتر اگر به فیلمهایی از قبیل پرواز بر فراز آشیان فاخته (دیوانه از قفس پرید ) یا اگر که به دنیای دیوانگان علاقه دارید ! این فیلم را از دست ندهید. 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ پنجشنبه ۱۸ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

مطالب قدیمی‌تر