X
تبلیغات
نامه های سرگشاده
وقتی اصطلاح " خب که چی؟ " به دایره واژگانم اضافه شد , 

همه چیز تموم شد...

همه چیز...

+ چهارشنبه 3 اردیبهشت1393 نیلوفر

برایت تعریف کرده بودم که وقتی موهایم را فرق کنار میزنم شبیه عکس سیاه وسفید قدیمی مادرت میشوم ؟گفته بودم جلوی اینه برم میگرداند به روزهایی که دوربین قرمزی لبها را فقط سیاه تر نشان میداد و غم ... 

اَه ...بیا از غم حرف نزنیم ...حالا که روز مادر نزدیک است و تو کنار تخت بیمارستان نشسته ای و کتاب دعایت را باز کرده ای ...بیا از غم حرف نزنیم...حالا که حواست نیست حالا که باید چندبار صدایت بزنیم تا صدایمان را بشنوی حالا که گریه میکنی ...غم میخوری ... 

حالا که اخر تمام تلفن ها میگویی برایش دعا کنید لطفا ...حالاکه یادش می افتی گریه ات میگیرد حالا که درد میکشد و کنارش نشسته ای و خسته نمیشوی ...

حالا که خسته ای ...خسته ای و به روی خودت نمی اوری و همین ...همین کافیست که تمام روز حالم را بگیرد مادرت ...مادربزرگم درست در همین روزها دارد درد میکشد و تو ...تو حالا میدانی که من چقدر دوستت دارم لابد ...

میدانی که برای قوی بودنت چقدر غم میخورم ؟ میدانی برای تحمل کردنت در تمام این سالها چقدر غم خورده ام ؟ میدانی وقتی حست میکنم چقدر پیر میشوم ؟ چقدر میتوانی ادامه بدهی به خوب بودنت ؟ 


میشود بخندی زیبا ؟

لطفا بخند ... از ته دل بخند ...


+ لینک زن خواسته این پست را بنویسم و از شما هم بخواهم یک پست برای مادرتان بنویسید, بنویسید :)

+ شنبه 30 فروردین1393 نیلوفر

داشتم راه میرفتم و  به کفشهام نگاه میکردم هوا تاریک شده بود,  میخواست بارون بگیره گمونم , حوزه ی دید من سنگفرش ها بود وکفشهای مردم  , گفته بودم که من ادم ها رو از کفشهاشون میشناسم ؟ یعنی کفش یکی از فاکتورهایی هست که منو سوق میده سرمو بالا بگیرم که ببینم صاحبش چه شکلیه ! توی سالن های خوابگاه هم دقیقا همین برنامه هست مثلا بارها اتفاق افتاده که مدتهای مدیدی کفشی رو در نطر داشتم تا بلاخره صاحبشو پیدا کردم ....بدترین شکست رو وقتی میخورم که صاحب کفش و کفش به هم نمیان ... همه معادلاتم به هم میریزه ! تعداد قطره های بارون که روی زمین زیاد شد سرمو بالا گرفتم اسمون رو ببینم تو همین چند صدم ثانیه که سرم وبالا گرفتم و به اسمون نگاه کردم یهو حس کردم که از این شهر متنفرم... از این شهر وهمه ی ادمهاش ...ادمهایی که هجوم اورده بودند روبه روم . حالا من مورچه ای شده بودم که ازترس زیر پا افتادن به کفشهام نگاه میکردم و سرعتم رو زیاد...

+ پنجشنبه 28 فروردین1393 نیلوفر |


ازش خواستم که مرا ببخشد نمیدانستم به خاطر چه گناهی باید مرا ببخشد ولی سرنوشت من این بود سرنوشت من عذر تقصیر خواستن از همه بود من حتی از خودم هم به خاطر انچه بودم به خاطر طبیعت گریز ناپذیرم تقاضای بخشش میکردم...


تنهایی پرهیاهو | بهومیل هرابال 


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ شنبه 23 فروردین1393 نیلوفر

نه اسمان عاطفه ندارد ولی احتمالا چیزی بالاتر از اسمان وجود دارد که عشق وشفقت است چیزی که من مدتهاست ان را ازیاد برده ام ....


تنهایی پرهیاهو | بهومیل هرابال


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ شنبه 23 فروردین1393 نیلوفر

بعضی وقتها باید حواس زندگی را پرت کنیم و یواشکی درست مثل وقتهایی که کتاب میخوانیم یا فیلم میبینیم از زندگی  و تصمیم هایش پرت شویم بیرون ... از زندگی و عبارتهای سنگینش مثل پول مثل غصه مثل پیری مثل ازدواج مثل شغل مثل اینکه من او را دوست دارم و او من را نه مثل آبرو حتی بعضی وقتها باید حواس زندگی را پرت کنیم برویم توی اتاق پرو مخفی بشویم وبگداریم توی مغازه ی زندگی هرچقدر ادم می اید و میرود و حرف میزند بیاید ,برود و حرف بزند ..

هومممم دوستاشتنیاهیمان را هم ببریم توی اتاق پرو ببوسیمشان  مثلا ؟

+ سه شنبه 12 فروردین1393 نیلوفر |

روزها گذشته بودند و ما بزرگ شده بودیم و  من یادم رفته بود که بوی روزنامه ها یک بوی خاصی است , که من با خودم به توافق نرسیده بودم که دوستش دارم یا نه ,بعد فکر کرده بودم که بویش را دوست دارم اما خودش را نه  , همین حس برمیگردد به مجله ها هم , به دو هفته نامه ها هم به فصلنامه ها هم... فکر میکنم همیشه عکسهایشان را بیشتر دوست داشته ام و اعتراف میکنم هنوز هیچ مجله یا روزنامه ای را کامل نخوانده ام ...حتی " داستان " را ! و همیشه با خودم فکر کرده ام اگر داستان یکطور دیگر منتشر میشد بیشتر دوستش داشتم ...مطمئنا...!!! از روزنامه ها بدم می اید و هیچوقت پدرم نتوانست متقائدم کند که خواندن روزنامه چقدر اطلاعاتم را افزایش میدهد , من لذت نبرده ام و نمیبرم از خواندنش و حتی از نگه داشتنش از ارشیوها و کتاب های روزنامه ای پدرم هم خوشم نمی اید همیشه دوست داشته ام با حوصله به حرفهایش گوش کنم و به تمام تکه روزنامه هایش که به قول خودش سالها بعد میفهمیم به چه دردمان میخورد به دقت نگاه کنم ,  اما هیچوقت نتوانسته ام ...روزها گذشته بودند و ما بزرگ شده بودیم و من از قهوه بدم امده بود وبدم میاید و هیچوقت اسپرسو دوست نداشته ام با همه شاعرانگی اش حتی ... سالها میگذرند و 50 سال بعد بافرض زنده ماندنم در 71 سالگی گوشه ی هیچ کافه ای اخرین جرعه قهو ه ام را با دیدن پیام تسلیت هیچ کس نمینوشم و سکوت نمیکنم و تمام راه را پیاده تا خانه برنمیگردم و به اسمان نگاه نمیکنم و غم نمیخورم  و همین , همین به اندازه ی تمام روزنامه هایی که هر روز داغ داغ از چاپخانه بیرون می ایند و بوی خوبی دارند  خوب است...

عنوان| شاملو

+ پنجشنبه 7 فروردین1393 نیلوفر |

بدبختی ادمی این نیست که پی ببرد هیچ چیز نمیتواند یاریش کند نه مذهب , نه غرور , نه هیچ چیز دیگر , بدبختی ادمی انوقت است که پی ببرد به یاری نیازی ندارد ...


خشم وهیاهو| فاکنر


برچسب‌ها: کتاب رابگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ چهارشنبه 6 فروردین1393 نیلوفر



برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ چهارشنبه 6 فروردین1393 نیلوفر

همیشه مغلوب خیالبافی خودم میشوم شرفیابی ام را به حضور پاپ چنان دقیق برای خودم مجسم کردم که این وسوسه به دلم افتاد که به لئو بگویم نزد پاپ بوده ام وباز یافته ام . من در این دقایق نزد پاپ بودم لبخندش را دیدم و صدای دهاتی وارش را شنیدم لئو در این موارد بسیار سختگیر است و مرا همیشه دروغگو مینامد هر وقت به لئو میرسم و میپرسم یادت هست چوب را چطور با هم اره کردیم ؟ فریاد میزند : " ما کی باهم چوب اره کردیم ؟"

احمقانه وبسیار پیش پا افتاده حق با اوست لئو شش یا هفت ساله و من هشت یا نه ساله بودم او در اصطبل یک تکه چوب پیدا کرد که از سر تیرک چپر اضافی امده بود یک اره زنگ زده هم در انجا پیدا کرده بود و از من خواهش کرد با هم ان چوب را اره کنیم از او پرسیدم چرا باید این تکه چوب بی مصرف را اره کنیم او دلیلی نتوانست ارائه دهد .او همینطور دلش میخواست اره کند من این کار را بیفایده دانستم و لئو نیم ساعت تمام گریه کرد و بعدها پس از ده سال وقتی هنگام درس ادبیات المان درباره لسینگ صحبت میکردیم ناگهان در میان درس و بدون هر علتی برای تداعی معانی دانستم که لئو چه میخواسته ناگهان پس از ده سال اورا درک کردم و خوشحالی اش و میلش و هیجانش را احساس کردم تمام ان چیزهایی را که محرکش بود احساس کردم .چنان عمیق در میان درس شروع به حرکات اره کشی کردم صورت جوان لئو را که از سرخی و خوشحالی داغ شده بود در مقابلم دیدم اره زنگ زده را به طرفش فشار دادم و او ان را به طرف من فشار داد تا اینکه معلم مان ناگهان موهایم را گرفت و سر جایم نشاند از ان روز به بعد من واقعا با لئو چوب اره کردم ولی اواین را نمیتواند درک کند*



*عقاید یک دلقک

برچسب‌ها: کتاب رابگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ سه شنبه 5 فروردین1393 نیلوفر

مطالب قدیمی‌تر