پروانه قهوه ای  رنگی با بال شکسته  روی برگهای زرد پاییزم، کمی شبیه بچه های کنجکاو برگها رو به هم بزن، پیدام کن. رنگمو عوض نکن، اما دوست داشته باش  لا به لای برگهای سبز پرواز کنم . 

 

+ شنبه ۱۲ اردیبهشت۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان

 

باید در کارهای سخت دنیا هم ثبت شود که یک دختر جوانِ مجرد بودن در ایران چقدر سخت ، چقدر دردآور  است. 

 

 


برچسب‌ها: نوشته در قاب
+ سه شنبه ۸ اردیبهشت۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

 

درد میکشم ؛ پس هستم .

 

 

* اگر قرار باشد به دنیا بیاید، وقتی بزرگتر شد باید برایش توضیح بدهم که :

عزیزم ، مادرت یک خود آزار حرفه ای بود!


برچسب‌ها: خوددرگیری
+ پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان

 

بعضی از فیلم ها را هم انقدر مخصوص من ساخته اند که خودم هم باورم نمیشود ! 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان

ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده

اندیشه ی تو هر دم در بنده اثر کرده

ای هرچه بیندیشی در خاطر تو آید

بربنده همان لحظه آن چیز اثر کرده

 

مولانا

+ چهارشنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

من در گذشته زندگی میکنم. هرچه که برایم رخ داده است به یاد می آورم و منظم ومرتبش میکنم. از دور ،همینطوری، هیچ صدمه ای نمیزند. تقریبا خودم را به دستش ول میکنم. چندتا دست کاری اینجا و انجا میکنم و یک رشته لحظه ی کامل درست میشوند بعد چشمهایم را میبندم و میکوشم تخیل کنم که هنوز دارم داخلشان زندگی میکنم .

تهوع | ژان پل سارتر

 

*اسم آلبوم موفق امسال راهم بگذاریم روی آلبوم جان جوانیٍ ابی


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

راجع به بچه های کوچکترحرف میزنم ؛ آنهایی که هی از این طرف و آن طرف شنیده اند آدم هایی هستند که سر میبرند و بعضی از عکس ها و فیلمهایشان را در تبلت های صورتی و سفید یکدیگر در مدرسه زیر نیمکت هایشان دیده اند . این آدم های وحشی بیشتر از هرکسی بدهکار بچه ها هستند. بچه ها باید به جوانه ها فکر کنند، به رویاهای سبز و صورتی . نه به ترس از مردن، نه به ترس از جنگ . میدانید وقتی یک بچه نه ساله فکر میکند اگر اخبار این روزها خبر خوبی نداشته باشد به زودی خودش و پدرش را خواهند کشت اصلا برویم بمیریم بهتر است برای خودمان و جهانی که ساخته ایم. 

+ پنجشنبه ۱۳ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

 

+ استنلی کوبریک و نیچه : مقایسه تطبیقی بین 2001: یک ادیسه فضایی و چنین گفت زرتشت 

* ببینید اگر حرکت اهسته دوربین  و دیالوگ کم در فیلم ها اذیتتان نمیکند. 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ سه شنبه ۱۱ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان

 

وقتی پرنده ای توی بدنم اسیر شده بود ، برایش نوشتم : از جنگ برگرد؛ برای چند ساعت هم که شده از جنگ برگرد و من را ببوس. دارم شبیه وطنت از دست میروم ! این همه وقت جنگیده ای ، چند ساعت هم برای زنده نگه داشتن من ...

از جنگ برگرد.

 


برچسب‌ها: قسمتی از یک داستان
+ دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

 

یادم باشد برایتان بگویم : 

نجات دهنده در گور خفته است

روی هیچکس حساب باز نکنید مگر خودتان و حتی ، حتی ، حتی سعی کنید درددلهایتان را با کسی شریک نشوید که خواسته یا نا خواسته بعدها  میکوبند توی چشمهایتان ...


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

میترسم ...

میترسم یک روز از خواب بیدار نشوم 

و نگویم خداروشکر فقط خواب بود

میترسم 

یک روز -دیگر- خواب نباشد...

 

+ شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

 

+ وبه تجربه خواهید فهمید که هیچ چیز از دیدن چند  فیلم بهتر نیست ،وقتی خوب نخوابید و خوب بیدار نشوید و 21 ساعت از 24 ساعت شبانه روز را در تخت بمانید. 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان

همین حالا یادم آمد که در بهمنی که گذشت 23 ،24،و بیست و پنجمش را فراموش کرده بودم...

 

هوفف چقدر خوب پس روزهای بد هم،  فراموش میشوند ! 

+ پنجشنبه ۶ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

 

شب ها 

با جارویی کوچه ات را میبرم 

سمت خانه خودم 

لامپ زردی از خانه ات روشن میشود

به فکر میروم 

میتواند اینجا اشپزخانه ات باشد

شاید آمده ای آب بخوری 

یا یخچالت را برانداز کنی 

شاید هم اتاقت اینجاست 

ودلت کشیده فروغ بخوانی

کاش بلند بخوانی

 

محمد برقعی 

+ چهارشنبه ۵ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان

 گفت: دیگه مثل قبلترها از زندگی لذت نمیبرم، شاد نیستم. گفت نمیدونم شاید هم بخاطر اینه که از بس لذت بردم دیگه همه چیز عادی شده. گفتم من کلا یادم نمیاد از زندگی لذت برده باشم!  با تعجب  گفت : تووو؟ تو که از همه چیز استفاده میبری! حتا با جوراب هات هم دوستی ، براشون ذوق میکنی  ! 

استیکر لبخند رو گذاشتم

گفت: تو از اول لذت بردی خودت نفهمیدی ! پس نتیجه میگیریم که هردوتامون خوش بختیم ، تازه تو خوش شانس هم هستی؛ کیفت رو پیداکردی!

 

+ سه شنبه ۴ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

این فکر مالیخولیایی که من در تمام  مدت زندگیم فرار کردن و قایم شدن را به" نه گفتن" ترجیح داده ام به طرز وحشتناکی آزارم میدهد. باید حتما یادم باشد برایتان بگویم که " نه گفتن" شرافتمندانه تر از فرار کردن است و هرچند سخت و شاید معذب کننده باشد؛ اما حداقلش کار انسان های قوی است . شما با فرار کردن به انسانها ترحم میکنید و انسانها بلند مرتبه تر از مورد ترحم قرار گرفتن هستند، حتی اگر این موضوع را خودشان نفهمند. شما میفهمید که ! 

 

+ اگر به سینما علاقه دارید این سایت خیلی خوب را از دست ندهید: " کوچه سینما "


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ نیلوفر فرجیان |

چند روز قبل میخواستم برای تولدم بنویسم  همین که آدم ها با آملی با آهنگ "کولی " همایون با بعضی از کتاب ها با فیلم ها برایم مینویسند که یاد من افتاده اند برایم کافیست. همین که دوستهایم برایم گوشواره و آویز کنار میگذارند همین که برایم شعر مینویسند همین که زور میزنند کوردی یاد بگیرند و کوردی برایم تایپ کنند کافیست. همین که  درست روزی که انتطارش را ندارم در جایی که حتی فکرش را هم نمیتوانم بکنم برایم تولد بگیرند و دهانم را دقیقه ها باز بگذارند برایم کافیست. وقتی آدم ها با گلهای نرگس با نویسنده های خوب با چهره های دوست داشتنی یادم می افتند وقتی خانواده ای ایمن دارم که میتوانم کنارشان هرچه راکه فکر میکنم بر زبان بیاورم برایم کافیست برایم کافیست .گاهی وقتها فکر میکنم آنقدر خوشبختم که میتوانم با خیال راحت دستهایم  را روی سینه ام بگذارم و  بمیرم حالا گیریم دلتنگیها و بغضهای کشنده ای  هم پهلویش باشد .

تقویم سال 94 را هفته هفته ورق میزنم و فکر میکنم مثل بیشتر روزهای زندگیم خالی از مناسبت میمانند یا   مناسبت خوبی را جلوی فلان شنبه اضافه خواهم کرد. تقویم نود وسه،  سه روز مناسبت دار برایم داشت و اگر اینکه میگویند زندگی آدم ها به اندازه ی خاطراتی هست که دارند، باید 365 روز 93 را سه روز حساب کنم و آخرش را بنویسم" ای کاش اگر قرار است به ارزوهایمان برسیم زمانش دیرتر از موعد دلخواهمان نباشد، نصفه و نیمه نباشد. بعد  تقویمش رابسپارم به جعبه ی خاطراتم وبیایم سراغ سال نود و چهار و صفحه ی اولش بنویسم:  سحر اضافه کن به فهم آسمانم. در آخرین روزهای سال نود و سه میدانم با خودم چند، چندم و همین برایم کفایت میکند. اینکه خیالم از درون خودم راحت است. اینکه پازل فکریم درهم نیست وهمه سرجای خودشان قرار گرفته اند؛ اگرچه تکه های سیاه رنگی وجود دارد اما خب تکه های قرمز و سبز کم نیستند. آمدن بهار دوست داشتنیم که بلد است چطور من را به وجد بیاورد و با دانه دانه بوسه ای که بر زمین و بر شاخه ها میزند به من بفهماند   تا روزی که بهار را دوست داشته باشم به مردن تمایلی ندارم. حالا هرچقدر دنیا با من لج داشته باشد. هر چقدر روزها و شبها و ساعتهای بدی را گذرانده باشم.مطمئن باشم که بهار هرسال می آید ونیامدنش را هیچوقت فراموش نمیکند. 

برای دلهایتان روزهای شادی را آرزو میکنم که فقط شادی قلبها هستند که حقیقی اند. 

 

 

+ پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

ما هم به اسپیلبرگ نیاز داشتیم به پولانسکی نیاز داشتیم برای شناساندن یک بدبختی بزرگ به تمام دنیا به کارگردانان و نویسندگان و مترجمان بزرگی نیاز داشتیم , که اسکار بگیرند که یک جنایت وحشیانه را به واضح ترین صورت ممکن روی پرده های سینما به تمام جهان نشان بدهند. مگر بمباران شیمیایی حلبچه غم انگیز تر از آشویتس نبود ؟ مگر نه اینکه زنده به گور کردن هزاران هزار جوان و کودک کورد، بستن راه نفسشان و مشت مشت خاک بر سر کردنشان، وحشیانه تر از نسل کشی یهودیان توسط هیتلر نبود؟ اگر هیتلر برای این کارش بهانه ای به نام بیماری و جذام داشت، صدام برای خاک در دهان کردن بچه ها و علی شیمیایی برای خردل پخش کردن در هوای نزدیک به نوروزشان چه بهانه ای داشت ؟ شما چگونه مجازات میشوید ؟ اعدام برایتان کم بود با اعدام فقط به جای یکی از مردم بی گناه مردید. شما باید هزاران بار اعدام میشدید به اندازه تمام کسانی که شیمیایی شدند به اندازه تمام کسانی که زنده به گور شدند. 25 اسفند ، شانزده مارس ؛ ما و تمام دنیا به تو بدهکاریم برای نشناختنت برای مظلوم بودنت  ...

 

+ سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

تمام دردهای دنیا ی من برمیگردد به کوتاهی دستم از اتفاق ها و انتخاب ها. میخواهم بگویم از زندگیم راضی هستم؛ تا آن نقطه که در محدوده ی عبارت «من میتوانم» قرار میگیرد، اما خارج از محدوده ی من میتوانم میدان مغناطیسی مخالفی وجود دارد که مدام دستم را پس میزند. آنجا که  مرحله «من میتوانم» را به بهترین نحو انجام میدهم و مرحله بعد که دستم از آن به شدت کوتاه است به اول راه پسم میزند یک سیاهچاله ی طولانیست که در آن به طرز وحشتناکی به زمین میخورم.  من در محدوده ی خودم خوشبختم شبیه نسبت جامعه به گریزگاه  اتاقم  است. گاهی از شدت غم خواسته ام بمیرم ، گاهی فکر کرده ام این آخرین توان من است، اما هربار که بحران وحشتناکی را از سر گذرانده ام شبیه ناتالی پورتمن در فیلم "وی فور وندتا" دستهایم را باز کرده ام وآزادتر شده ام و قویتر و آسیب ناپذیرتر.  به قول نیچه "هر انچه مرا نکشد قویترم میدارد" و من فکر میکنم برای چه درد بزرگی مشغول قوی شدنم ؟ 

+ دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

تمام موضوع همین بود که من مدتهای مدیدی به همین فکر میکردم که چرا مردهای روشن فکر، مردهای تحصیل کرده ، انهایی که ادعای شاعری و نویسندگیشان گوش عالم را کر کرده، همان هایی که کتابخانه های بزرگ دارند و از مارکس تا برشت را پوشش میدهند، انهایی که فیلمها را با نام کارگردانهایشان میبینندو از فلان کارگردان پکیج کامل فیلمهایش را دارند، صاف میروند دست میگذارند روی دختری خیلی  زیبا و کم سن که دست پخت خوبی دارد و دسرهای خوبی بلد است بپزد، آرایش کردن را خوب بلد است و اندام ایرانی پسندی دارد.  خب میدانید حالا بهشان حق میدهم و حتی اگر بتوانم کمکشان هم میکنم.  آدمها دنبال نیمه ی شبیه خودشان نمیگردند دنبال نیمه ی کامل کننده شان میگردند. دنبال کسی که چیزهایی که ندارد را به آنها بدهد. آدم از یک جایی به بعد این موضوع را میفهمد همین است که معیارهای انتخابی زندگیم به یک معیار اصلی کاهش پیدا کرده است :

 بلد باشد خوشحالم کند! 

حالا میخواهد از تمام کتاب های دنیا فقط آموزش راهنمایی و رانندگی را خوانده باشد !

 

+ یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

تنها چیز کوچکی

برای به گریه انداختنم کافی ست 

زمین وزمان را به هم میزنم 

حتی اگر شده برای خوابیدنم 

چند قرص خواب میخورم 

اما نمیگذارم آن چیز کوچک

تحت هیچ شرایطی

پیدایش شود ! 

 

توی نت گوشیم پیدایش کردم؛ لابد توی مطب دندانپزشکی نوشته بودمش یا وقتی یک غروب غمگین تنها توی تاکسی سرم را به شیشه تکیه داده بودم...

+ یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

درخت ها بهار را پوشیده اند. به قدری زیبا شده اند که میشود پایشان نشست و خدای طبیعت را تحسین کرد. درخت ها بهار پوشیده اند وهیچ خبر ندارند که هواشناسی از راه ماهواره های فلزی اش اعلام کرده است باهار برف میبارد، سرد میشود. آه درخت های بیچاره به موقع برفِ باهار مینشینم و همراهتان یک دل سیر گریه میکنم؛ نمیدانید که چقدر میفهممتان ؟ میدانید ؟ 

 

+ دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

تو را در دلبری دستی تمامست

مرا در بی‌دلی درد و سقامست

بجز با روی خوبت عشقبازی

حرامست و حرامست و حرامست

 

مولوی

 

+ چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

یادم میآید دبیرستان که بودم  صفحه اول کتاب ادبیاتم از تاگور نوشته بودم : " خدا نه برای خورشید و نه برای زمین بلکه برای گلهایی که برایمان می‌فرستد چشم انتظار پاسخ است. " و این را یادم رفته بود تا امروز که شما را دیدم.حالا که  بیشتر شناختمتان برقِ ادامه دارِ چشمهایم نه بابت پیدا شدنش، بلکه برای ملاقات یک آدم اینچنین شریف است. 

ممنونم آقا :) 

 


برچسب‌ها: برسد به دست خود خودش
+ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

سلام

حالا تقریبا 24 ساعت گذشته و میدانید حالم بدتر از آن است که بخواهم خوب برایتان بنویسم یا از کلمات محترمانه استفاده کنم خیلی کوتاه میخواهم برایتان بنویسم که آن کیفی که در ماشینتان جا مانده تمام زندگی من است و خوب هم میدانید که هیچ کدام از محتویاتش به درد شما نمیخورد. خواهش میکنم ،خواهش میکنم ، خواهش میکنم زیپ وسطی آن را باز کنید و با شماره ای که با خودکار قرمز نوشته شده است تماس بگیرید من اینجا بی صبرانه منتظرم که گوشی را بردارم.

پی اس : لطفا شما جزو آن دسته از آدمهایی باشید که من را به زندگی خوشبین میکنند... 


برچسب‌ها: برسد به دست خود خودش
+ جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

میگفت:"برای فرصت مطالعاتی به رُم رفته است و انجا بدون هیچ اتفاق مشکوکی جسدش را سه روز بعد در خانه اش پیدا کرده اند." خواستم بگویم لابد از دلتنگی مرده است. داشتم فکر میکردم با  این همه که به کشورهای اروپایی علاقه مندم هرگز حاضر به زندگی کردن در آنها نیستم یعنی میخواهم بگویم ربطی به خواستن ندارد و قضیه نتوانستن است؛ قضیه برای منی که توانایی این را دارد که از دلتنگی بمیرد، یعنی به جز بیماری و بلایای طبیعی و تصادف ، دلتنگی هم میتواند یکی از  انواع مرگ به حساب بیاید. من برای تمام اتفاق ها ی کوچک و بزرگ زندگیم دلم تنگ میشود. برای مثال همین چند روز پیش سر کلاس  مدیریت یاد عروسک پشمالوی سفید بچگی های برادرم افتادم و به قدر مرگ دلم برای آن عروسک تنگ شد . از آنروزی که تصمیم گرفتم در لحظه زندگی کنم با اینکه همه چیز خیلی بی اهمیت تر و ساده تر شد، اما خب میدانید چیست ؟ شما هرگز نمیتوانید دست ناخود آگاهتان را بگیرید و شبیه بچه ها به او یاد بدهید که همه چیز فقط یک شوخی خنده دار است. ناخودآگاه در دنیای خودش سیر میکند و درست در لحظه ای که نباید کاری میکند که شما نمیرید، بلکه دق کنید! درست در زمانی که نباید خوابی ببینید که نباید، یاد اتفاقی بیافتید که نباید و شما چه کاری میتوانید بکنید ؟  بگذارید بگویم ... هیچ... هیچ کاری نمیتوانید بکنید ... 


برچسب‌ها: در نکوهش
+ چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

هر که روزگاری بهشتی نو برپا کرده است قدرت برپا کردنش را نخست در دوزخ خویش یافته است*

تبار شناسی اخلاق| نیچه


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

پرواز برای من همان رویای دیرینه ای بود که روزگاری دور؛ آنقدر که در افکارم نیست، بلکه در احساسم است تمنایش را داشتم .


برچسب‌ها: قسمتی از یک داستان
+ پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

 

 

عکس برای "هتل بزرگ بوداپست"  است 


برچسب‌ها: نوشته در قاب
+ دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

مطالب قدیمی‌تر