قسمتی از ادمها که به طرز جالبی از خودشان , ظاهرشان و قیافه شان راضی هستند بعد از پرسیدن سوال "تو خود شیفته ای ؟ جواب میدهند " پس چی فکر کردی ؟ نباید باشم ؟؟؟ " قسمت دیگر ادم ها در جواب همین سوال ؟ یک جوری خودشان را عقب میکشند و چشمهایشان را گرد میکنند و میگویند " بچه شدی ؟ من ؟ با این اعتماد به نفس پایین"  اینها معمولا از ظاهرشان ا راضی نیستند خودشان را کمابیش میتوان گفت که دوست ندارند و معنای خودشیفتگی را دقیقا همین میدانند البته تا وقتی که برایشان باز نکرده ای خودشیفتگی دقیقا به چه معناست ... چند وقت پیش نارسیست یا خودشیقتگی رو گوگل کردم ویکی پدیا یکی از ویزگی های افراد نارسیست رو اینطور میگوید : 

معتقد باشد که «استثنایی» است و تنها سایر افراد (یا موسسات) استثنایی یا رده بالا می توانند او را درک کنند یا او باید تنها با این افراد رابطه داشته باشد.

 همین ...

+ دوشنبه 6 مرداد1393 نیلوفرفرجیان |

سلام ...

میدانید میخواهم در طی این نامه اعتراف هایی بکنم که شاید زیاد برایتان شیرین نباشد پس اگر احیانا از سرچ یا هر طریق دیگری راهتان به اینجا باز شده بیخیال شوید کنجکاو نشوید و ادامه اش را نخوانید ... شما احتمالا اینجارا نمیشناسید  اصلا تا قبل از اینکه پایتان به بقیه ی حریم خصوصی من باز نشده بود نمیدانستید که حتی مینویسم ... ولی امان از تکنولوژی ...یادم می اید قبل ترها خیلی قبل ترها که بازار وبلاگ نویسی گرمتر بود کلمات کلیدی ان روزها خود سانسوری بود... که بعضا این کار را میکردند و بعضی ها هم از همان اول مخالف بودند و بر ضد خودسانسوری شعارها سر دادند که احتمالا اینها خانواده های روشن فکر تری داشتند که بعد از هر پست نمیپرسیدند" مخاطب این پستت کیه  ؟ " یا برای من عاشق شدی پدر سوخته ؟ "حالا که وبلاگ نویسی از رونق افتاده خود سانسوری تقریبا کاملا از بین رفته و همین مانده اسم مخاطب خاص یا دوستمان که در موردش نوشته ایم را بیاوریم در پست که باز بعضا  حتی این کار را هم میکنیم !  میدانید میخواهم بهتان بگویم اقوام نزدیک عزیز راستش را بخواهید من اصلا شما را دوست ندارم ... در اوایل کمی در مورد این حس عذاب وجدان داشتم که چرا باید مثلا دوستم را از کسی که با او نسبت خونی دارم دوست تر داشته باشم یا وقتی فیلمی میدیدم که نسبت به اقوام نزدیک ابراز علاقه میکنند در خودم فرو میرفتم و برای خودم متاسف بوودم  ودر تمام مهمانی ها سعی میکردم انگیزه ای ایجاد کنم که دوستتان بدارم انهم نه فقط با لغات صمیمانه بلکه این حس از ته ته دلم ایجاد شود...ولی نمیشد من تمام سعی خودم را کردم که شمارا از غریبه ها  بیشتر دوست داشته باشم اما تقصیر از کداممان بود که این اتفاق رخ نداد نمیدانم ...بعد ترها این حس عذاب وجدان فروکش کرد وقتی با خودم کنار امدم که خب من شخصا هیچکدام از شما را انتخاب نکرده ام و البته شما هم من را ...اما دوستهایم یا کسانی را که دوستشان دارم کسانی که با انها خوشحال هستم را خودم انتخاب کرده ام پس باید هم دوست ترشان بدارم  و از ته ته قلبم عاشقشان باشم با این مسئله تقریبا کنار امده بودم که تکنولوژی یکدفعه ای پیشرفت کرد تکنولوژی انقدر پیشرفت کرد تا به خودم امدم بیشتر فرندهای فیسبوکم را اقوام تشکیل میدادند بعدهم که با امدن گوشی های هوشمند و برنامه های متنوعش چند برابر در زندگی خصوصی هم فرو رفتیم حتی گروه درست کردیم ویک اسم خانوادگی روی ان گذاشتیم که مثلا خیلی همدیگر را دوست داریم ببینید ما چقدر صمیمی هستیم ... حالا اما به جایی رسیده ایم که هی مجبور هستیم جواب پس بدهیم برای عکس پروفیلمان برای پست هایی که مینویسیم برای اینکه چی شد تو یهو انقدر غمگین شدی ؟برای اینکه وای چقدر خوشگل شدی ... برای اینکه منظورت چیه از این جمله ات ؟ برای اینکه چرا مردن رو دوست داری ؟ برای اینکه بله مثل اینکه خبراییه ... با همه اینها و تمام عذاب وجدانی که لابد شایسته ی ان هم هستم باید اعتراف کنم که من شما را دوست ندارم ... و دلیلش این است که خودم شما را انتخاب نکرده ام و شماها هم هیچوقت ان ایده ال یا حتی نصف ایده ال از اقوامی که من از بچگی در تمام فیلم ها و کارتون ها دیده ام نبوده اید ... 


برچسب‌ها: برسد به دست خود خودش
+ شنبه 4 مرداد1393 نیلوفرفرجیان |

 

شب ها که نمیخوابم یادم می افتد به صدسال تنهایی مارکز و فکر میکنم لابد طاعون بی خوابی گرفته ام (ایم؟)  و بعد فکر میکنم که اگر قرار باشد شبیه دهکده موکاندو بعداز بیخوابی کم کم عقلم زایل شود و فراموشی بگیرم چه ؟ اگر مثل انها قرار باشد همه چیز را فراموش کنم اول چه چیز را فراموش خواهم کرد؟ , من حافظه خوبی ندارم حتی اگر بخواهم حرفی بزنم و فورا این اتفاق نیافتد یادم میرود میخواستم چه بگویم...قبل ترها جایی خوانده بودم  یا کسی گفته بود یا در فیلمی دیده بودم (یادم نمی اید  ) که ادم ها یی که مینویسند یا ادم هایی که زیاد فکر میکنند به سرنوشت فکرها و نوشته هایشان دچار میشوند... این , هم کمی خوشحالم میکند و هم کمی میترساندم ....   میدانید که , مارکز اواخر عمرش الزایمر گرفت ... 

 

+ باید از اتفاق های خوب بنویسیم مثلا ... از رویاها فقط....

 

+ شنبه 4 مرداد1393 نیلوفرفرجیان |

گوشی هارا در گوشم گذاشته ام میخواند "مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه"    کتاب میخوانم و به این فکر میکنم ما ادمهایی هستیم که با اهنگ های نسل پدر ومادرمان خاطره دادیم همینطور که ادامه میدهم  راجع به امپرسیون  نوشته است ... نوشته است " از نظر هنرمند امپرسیونیست ذهن مُدر ٍک و شی مُدرَک دو امر جدا از هم یا دو ساحت متمایز نیستند,  ذهن در برساختن انچه ادراک میکند نقش دارد و لذا ادراک های هر فردی مبین ذهنیت همان فرد است "راست میگوید بطری اب در ذهن من همان معنایی را ندارد که در ذهن شما دارد همانطور که یک بسته دستمال کاغذی پانصد تومانی ...یک رستوران خاص در ادراک من فقط یک رستوران خاص نیست که ریزه کاری شیشه هایش از خوشحالی برق میزند همینطور که یک فیلم یا اهنگ من را به جایی میبرد که شما هرگز شاید ندیده باشیدموهای بلند شده ,رنگ یک لاک یا شال ,  یک بوی خاص , شکل انگشتهای ادم ها , طرز نگاه کردن وخندیدن یک ادم غریبه ی غریبه که توی خیابان با دوستت احوالپرسی میکند  , پل های هوایی , جلد یک کتاب , یک شعر لعنتی یک نقاشی معمولی ,  یک عکس هدی رستمی حتی...  میوه ها , یک پیرهن معمولی توی ویترین یک پاساژ , یک خودکار  , گوشی قدیمی,  یک لیوان  , کتاب توی کتابخانه ی دوستت , یک درخت گاهی فقط یک درخت نیست و یک تاکسی هم ...  هندز فری های توی گوشم حتی  ... صبح های زود لعنتیِ لعنتی حتی ...  زور زدن برای خوابیدن  و نخوابیدن حتی  ,  کتاب را میبندم به سقف نگاه میکنم , توی گوشم داد میزند ... عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو ,  عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو ...

 


برچسب‌ها: خوددرگیری
+ پنجشنبه 2 مرداد1393 نیلوفرفرجیان |

- خب خودت چی میخواستی ؟

+من فقط میخواستم تو شاد باشی...

- متوجه نیستی چارلی ؟ نمیتونم این رو درک کنم حرف قشنگ وخوبیه , ولی نمیشه دست رو دست بذاری و زندگی همه رو بر زندگی خودت مقدم بدونی  و فکر کنی این عشق محسوب میشه , من نمیخوام عشق دست نیافتنی کسی باشم

 


برچسب‌ها: نوشته در قاب, یا کاناپه فیلم دیدنمان
+ چهارشنبه 1 مرداد1393 نیلوفرفرجیان

ترجیح می دهم نگویم که  همه اش تقصیر عقل  است

استثناها را ترجیح می دهم

ترجیح میدهم زودتر بیرون بروم

ترجیح میدهم با پزشکان درباره چیزهای دیگر صحبت کنم

تصاویر قدیمی راه راه را ترجیح می دهم

خنده دار بودن شعر گفتن را

به خنده دار بودن شعر نگفتن ترجیح می دهم

در روابط عاشقانه سالگردهای غیر رند را ترجیح می دهم

برای این که هر روز جشن گرفته شود

 اخلاق گرایانی را ترجیح می دهم  که هیچ وعده ای نمی دهند

خوبی های هشیارانه را بر خوبی های بیش از حد زود باورانه ترجیح می دهم

منطقه ی غیر نظامی را ترجیح می دهم

کشورهای تسخیر شده را بر کشورهای تسخیر کننده ترجیح می دهم

جهنم بی نظمی را بر جهنم نظم ترجیح می دهم

قصه های برادران گریم را بر اولین صفحه ی روزنامه ها ترجیح می دهم

برگ های بی گل را بر گل های بی برگ ترجیح میدهم

چشم های روشن را ترجیح می دهم چرا که چشم های من تیره است

کشوها را ترجیح می دهم

چیزهای زیادی را که اینجا از انها نام نبردم

بر چیزهای زیادی که اینجا از انها نامی برده نشد ترجیح می دهم

صفرهای آزاد را بر صفرهای به صف شده برای عدد شدن ترجیح می دهم

ترجیح می دهم بزنم به تخته

ترجیح می دهم نپرسم تا کی و کی

ترجیح می دهم حتی این امکان را در نظر بگیرم که وجود هم حقی دارد *

 

 

 

* شیمبورسکا

  
  niloofarajian


برچسب‌ها: نوشته در قاب
+ دوشنبه 30 تیر1393 نیلوفرفرجیان |

حالا نه اینکه بخوام بگم کسی که میاد یا اومده  خیلی بهتر ه,  که در 99 درصد مواقع نفربعدی بدتر از نفر قبلیه ...اما خیلی بده که اتفاق خوب یک روز , اومدن یک اس ام اس باشه که " انتصاب یک رئیس دیگر را تبریک بگوید "و بعدتر حتی واقعا به خودت تبریک بگی بابت این اتفاق ! اینارو نمینویسم که بخوام از کسی بد بگم یا هرچی ...میخوام بگم کاش یاد بگیریم خوب باشیم ...انقد خوب که عزل شدنمون رفتنمون یا مردنمون اگر کسی رو ناراحت نمیکنه حداقل خوشحال نکنه ...میخوام بگم کاش یاد بگیریم در هر مقطع از زندگیمون به اندازه ی شخصیتی که برای خودمون قائل هستیم بزرگ باشیم... کاش توی هر مقطع از زندگی اندازه ی خودمون رو بلد باشیم  بیشتر نباشیم ...کمتر هم نباشیم ! اینکه کمتر نباشیم رو میگم منطورم اینه که وقتی به یک جای خاصی میرسیم باور کنیم که جایگاه خوب و بزرگیه پس با کارهای کمتر از شخصیتمون باعث نشیم جایگاه خراب بشه ...کاش یاد بگیریم به اعتقاد و به روش و شیوه ی زندگی هرکس احترام بذاریم و ادم ها رو همونطور که هستن اگر دوستشون نداریم حداقل قبول داشته باشیم ...کاش واژه احترام از لفظ خارج بشه و عملا توی زندگیمون نه تنها برای بالا دستامون بلکه برای زیر دستانمون هم اجرا بشه ...کاش باور کنیم هرسال که میگذره زندگی و ادم ها تغییر میکنند وما به جای انکار این موضوع سعی در راه اومدن درست باهاش بکنیم ...کاش خودمون رو به خاطر خوش امد ادم های بالاتر به پایین ترین سطح انسانی نرسونیم و راجع به حرفی که تایید میکنیم یا میزنیم توی تنهاییامون حداقل فکر کنیم کاش وقتی عزل شدیم ...رفتیم... مردیم ...خیالمون راحت باشه که حداقل به قول شاملو  "ما انسان را رعایت کردیم "

 

+ یکشنبه 29 تیر1393 نیلوفرفرجیان |

 

فوتبال ایران که در دقیقه ی 91 بعد از یه بازی عالی  گل میخوره خود خود منم ... تیم برزیل که بعد از اون همه جان کندن و بالا اومدن یهو 7  گل میخوره دقیقا خود خود منم ... اصلا همین والیبال دیشب که بعد از یک بازی خوب ست 5 خراب شد خود خود منم ... 

*نیچه

+ پنجشنبه 26 تیر1393 نیلوفرفرجیان

نداشتن امید به زندگی دقیقا همین است که نصف شب توی اتوبوس نشسته باشی وقتی کنار دستی ات و جلوییت و پشت سرت , اصلا وقتی همه خواب هستند ... زل بزنی توی اینه اقای راننده و توی دل خودت نه یک بار بلکه چند بار وچندبار  بگویی اقای راننده همین الان که کسی حواسش نیست  برو توی یکی از همین دره ها ...هممون رو راحت کن... نداشتن امید به زندگی دقیقا همین است ...


برچسب‌ها: خوددرگیری
+ سه شنبه 24 تیر1393 نیلوفرفرجیان

  دستش را گذاشته بود درست روی همان رنگی که من میخواستم لبخند زده بودم وگفته بودم همینه ...همینو برمیداریم ...چند ماه قبلش... اس ام اس داده  بود که شال بهترین اتفاق زندگی یک دختر است ...بهترین راه دلبری,  بعد چشمک گذاشته بود,  بعد گفته بود یکبار هم با هم برویم شال فروشی اصلا !  همان شب یواشکی  به خودم قول داده بودم  هر وقت راهمان به ان شال فروشی باز شد صورتی مات بگیرم  بعد برای خودم توضیح داده بودم که رنگ لبخندهای ان شب مان صورتی مات بوده...  دستش را گداشته بود روی صورتی مات , من حرف نمیزدم , تایید میکردم فقط  و ایمان می اوردم به تمام لبخندهای صورتی مات دنیا ...بعدها هم هربار روی تخت دراز میکشید دستهایش را زیر چانه اش میگداشت و به مرحله ی اخر بیرون رفتنم خیره میشد و میگفت عاشق این حرکت اخری پرت کردن شال از طرف راست به شانه ی چپت هستم  ... هربار به چشمهایش نگاه میکنم   ایمان می اورم  به تمام شال های دنیا  به اینکه شال ها یکی از خوشحالترین وسایل یک دختر هستند به اینکه شال های توی کمد احتمالا تنها سرمایه های یک دختر هستند . 

 

 

عکس :هدی رستمی


برچسب‌ها: در ستایش, نوشته در قاب
+ دوشنبه 23 تیر1393 نیلوفرفرجیان |

مطالب قدیمی‌تر