سلام

حالا تقریبا 24 ساعت گذشته و میدانید حالم بدتر از آن است که بخواهم خوب برایتان بنویسم یا از کلمات محترمانه استفاده کنم خیلی کوتاه میخواهم برایتان بنویسم که آن کیفی که در ماشینتان جا مانده تمام زندگی من است و خوب هم میدانید که هیچ کدام از محتویاتش به درد شما نمیخورد. خواهش میکنم ،خواهش میکنم ، خواهش میکنم زیپ وسطی آن را باز کنید و با شماره ای که با خودکار قرمز نوشته شده است تماس بگیرید من اینجا بی صبرانه منتظرم که گوشی را بردارم.

پی اس : لطفا شما جزو آن دسته از آدمهایی باشید که من را به زندگی خوشبین میکنند... 


برچسب‌ها: برسد به دست خود خودش
+ جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

میگفت:"برای فرصت مطالعاتی به رُم رفته است و انجا بدون هیچ اتفاق مشکوکی جسدش را سه روز بعد در خانه اش پیدا کرده اند." خواستم بگویم لابد از دلتنگی مرده است. داشتم فکر میکردم با  این همه که به کشورهای اروپایی علاقه مندم هرگز حاضر به زندگی کردن در آنها نیستم یعنی میخواهم بگویم ربطی به خواستن ندارد و قضیه نتوانستن است؛ قضیه برای منی که توانایی این را دارد که از دلتنگی بمیرد، یعنی به جز بیماری و بلایای طبیعی و تصادف ، دلتنگی هم میتواند یکی از  انواع مرگ به حساب بیاید. من برای تمام اتفاق ها ی کوچک و بزرگ زندگیم دلم تنگ میشود. برای مثال همین چند روز پیش سر کلاس  مدیریت یاد عروسک پشمالوی سفید بچگی های برادرم افتادم و به قدر مرگ دلم برای آن عروسک تنگ شد . از آنروزی که تصمیم گرفتم در لحظه زندگی کنم با اینکه همه چیز خیلی بی اهمیت تر و ساده تر شد، اما خب میدانید چیست ؟ شما هرگز نمیتوانید دست ناخود آگاهتان را بگیرید و شبیه بچه ها به او یاد بدهید که همه چیز فقط یک شوخی خنده دار است. ناخودآگاه در دنیای خودش سیر میکند و درست در لحظه ای که نباید کاری میکند که شما نمیرید، بلکه دق کنید! درست در زمانی که نباید خوابی ببینید که نباید، یاد اتفاقی بیافتید که نباید و شما چه کاری میتوانید بکنید ؟  بگذارید بگویم ... هیچ... هیچ کاری نمیتوانید بکنید ... 


برچسب‌ها: در نکوهش
+ چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

هر که روزگاری بهشتی نو برپا کرده است قدرت برپا کردنش را نخست در دوزخ خویش یافته است*

تبار شناسی اخلاق| نیچه


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

پرواز برای من همان رویای دیرینه ای بود که روزگاری دور؛ آنقدر که در افکارم نیست، بلکه در احساسم است تمنایش را داشتم .


برچسب‌ها: قسمتی از یک داستان
+ پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

 

 

عکس برای "هتل بزرگ بوداپست"  است 


برچسب‌ها: نوشته در قاب
+ دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

باید یادم باشد برایتان بگویم که به حرف های صد من یه غازی که در فیلم ها میشنوید و در کتابها میخوانید دل نبندید. فیلم ها هرچقدر خوب و کتاب ها هرچقدر دوست داشتنی باز فیلم هستند وکتاب. باید یادم باشد برایتان بگویم اگر قرار بود زندگی شبیه کتاب ها وفیلم ها باشد دیگر فیلمی ساخته نمیشد و کتابی نوشته نمیشد. میخواهم برایتان بگویم که منتظر اتفاق های خارق العاده نباشید، مخصوصا برای سالهای زندگیتان، گول این حرفهای به ظاهر شیرین را نخورید که 18 سالگی اِل است وبل ، که 20 سالگی فلان است و بیسار ، که 22 سالگی همان سال رویایی است که منتظرش هستید. نه!  اتفاقا هیچ هم اینطور نیست. برای ما در این قرن و در این سالها هیچ سال رویایی وجود ندارد. برای ماها که "هرسال" تولدمان میگوییم چه خوب که امسال هم تمام شد، که امسال امیدوارم بهترین سال زندگیم باشد. خیالتان راحت!  هیچ معجزه ای رخ نمیدهد.  بنشینید زندگیتان را بکنید این وسط هم اگر میخواهید آستانه تحمل و صبرتان بالا برود و گذر زمان را حس نکنید، دنبال ادبیات بروید و فیلم ببینید و گهگاهی به دامن طبیعت بزنید و آنجا تا میتوانید نفس عمیق بکشید.

فقط همین.

 


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

 

+ اینکه سینمای کیشولوفسکی یک هزارتوی اغواگر لعنتی است, یک طرف ماجراست. اما اینکه با موسیقی فیلمهایش روح پر نمیگیرد بلکه پرپر میزند .  اصل ماجراست....


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

 

اگر شانس این را داشتیم که بعضی از روزها را در زندگیمان دو بار یا چند بار تجربه میکردیم (نه اینکه آن روزها دوباره در زمان و مکان دیگری تکرار شوند بلکه  درست در همان مقطع زمانی با تمام ویژگی های ان مقطع )  بدون شک دلیل برای زندگی بیشتر بود...خیلی بیشتر...

 

+ شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

گاهی وقتها هم که دست از فریب دادن خودم میکشم , کم کم توی خودم جمع میشوم ، و تا سرحد مرگ خودم را نوازش میکنم ... 


برچسب‌ها: خوددرگیری
+ پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

کتاب زن شورشی از زندگی و مرگ "رزا لوگزامبورگ"  مینویسد . رزا  که به سال 1871 در لهستان به دنیا آمد در آن زمان دور، به عنوان نماد یک زن سیاسی، از نظریه پردازان انقلابی چپ، رهبرگروه های انقلابی سوسیال دمکرات بین المللی و اقتصاددان بزرگی از دنبال رو های مارکس است. کسی که  تمام زندگی خود را در حمایت از حزب کارگران آلمان و لهستان صرف میکند. رزا زنی با نقص جسمانی است او میلنگد و به اندازه کافی زیبا نیست اما  تسلیم نمیشود؛ "رزا درمی یابد به اعتبار این که هست خطای دو گانه ای را با خود حمل میکند یعنی اصلش را و نقصش را - یکی دیگری را زیر پوشش می گیرد. زین پس چه دست آویز دیگری برای رزای تحقیر شده و آزرده باقی میماند به جز علو کمال، برای اینکه این بی عدالتی را که بر او روا داشته اند را بزداید و انکار کند برای اینکه حقیقت خویش را تحمیل نماید. " پس او به جای گوشه نشینی و انزوا، قاطعانه عمل میکند. میخواند، مینویسد وبه حزب های سیاسی فعال زمان میپیوندد. میگوید: "باید جهان را همانگونه که هست پذیرفت بدین شرط میتوان عمل کرد باید بپذیری که کوچک هستی، میلنگی و بینی تو بسیار بزرگ است تا اینکه با این همه قامت راست کنی، گام برداری و در همان حال نقص عضوت را پنهان سازی. اری چنین است زندگی"  رزا لوگزامبورگ به رغم تمام مقالات سیاسی و اقتصادی که او را فرسوده میکنند هموار عاشق طبیعت است . کتاب های زمین شناسی وطبیعت را در سلول های تاریک زندان مطالعه میکند . با صدای وز وز مگسها عاشق میشود، همواره منتظر است که خود را به درختان جنوب برساند. مدام در نامه هایش, دوستانش و محبوبانش را به سرمستی از طبیعت تشویق میکند . کسی که به او لقب رزای سرخ را میدهند کسی که اعتصابات و تظاهرات را سازماندهی میکند، به انقلاب به عنوان یک آرمان بزرگ مینگرد, اما همواره عاشق است کسی که در نامه هایش به لئو در گوشه گوشه ی گزارش های کاریش عشق میورزد, او را دوست دارد و نشان اینکه او در هر حال یک زن است را با خود حفظ میکند؛ "علت این است که بدون حقیقت احساسات،  بدون مهرورزی،  بدون عشق، رزای روشنفکر- رزای سیاسی ، دیگر ذوق زیستن ندارد. او نیاز دارد که به تمامی زیست کند؛ با مغزش، با جسمش و با قلبش." با این همه بعد از شکست های عاطفی اش به دوستش مینویسد: "نیروی شخصیت یک زن آشکار میگردد نه ان زمان که عشق آغاز میگردد بلکه آن زمان که پایان میگردد." اما زندگی همیشه با او خوب نیست؛ "زندگی با من یک قایم باشک پیوسته بازی میکند این چنین به نطر می اید او نه در من است و نه در انجا که من زندگی میکنم بلکه جایی در دوردست است پس چه باید کرد ؟زندگی را جایی دیگر باید جست :در خواندن در تامل و نیز در نوشتن" اما او باز در مقابل تمام سختی ها می ایستد و شعار سر میدهد که "راستی را که من در درون خویش تمنای شاد زیستن دارم و آماده ام که هر روز با سماجت یک فرد کر برای جیره ی خوشبختی ام چانه بزنم . " او که به سوسیالیست در برابر بربریت اعتقاد دارد، زنی قوی و قاطع که همواره درتلاش است تا به آرمانهای خود برسد حتی اگر در این راه تمام دوستان خود را از دست دهد. زنی با یک غرور فوق العاده سازنده که به کمک آن تمام دشمنان خود را در هم میشکند، انگاه که ندا سر میدهد: "هر اشکی که میریزد آنگه که بتوانند ان را بسترند از دیدگان رسوایی انگیز است"  با این حال از زندگی زنانه و احساسات و عواطف زنانه خود نمیگذرد . در زندان ها نیاز به زندگی خود را با شنیدن صدای گنجشک های سر سیاه ارضا میکند وهرگز ناامید نمیشود؛" باید تمامی آنچه را که در جامعه و نیز در زندگی خصوصی یک روح آرام میگذرد پذیرفت. باید امور را به بلند نظری دید و با لبخند برگزار کرد، این زندگی ست که از دیرباز چنین است و همه چیز به یک انداره به ان تعلق دارد؛ رنج ها ،جدایی ها و دلتنگیها. باید بتوان ان را در تمامیتش به چنگ آورد، بی انکه هیچ چیز از آن را فراموش نمود. باید در تمام انچه زندگی عرض میکند معنایی و حسنی یافت." و اینگونه او زندگی میکند؛ با جسارت یک شورشی، با احساسات یک زن عاشق پیشه و با لطافت کسی که به گلبرگ ها عشق میورزد .

این کتاب را بخوانید و آنر در کتابخانه هایتان داشته باشید بگذارید بعد از  144 سال از تولد چنین زنی , یک بعدی زندگی نکنیم و تمام کتابخانه مان در جریان های عاشقانه خلاصه نشود .

 

زن شورشی (زندگی و مرگ رزا لوگزامبورگ) | ماکس گالو  


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ سه شنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

خب قضیه " تا حدودی " اینطور است که دیگر هیچ کسی در هیچ کجای این کره خاکی نمیتواند به من انگیزه انجام دادن کاری رابدهد , دقیقا همانطوری که هیچکس نمیتواند با انرژی منفی دادن قدرت انجام دادن کاری را از من بگیرد. چه شد و از کجا بود که این اتفاق افتاد را , نمیدانم! اما مطمئنن مقارن بود با روزی که آرزوهای غیر ممکن را کنار گذاشتم و دل به رویاهای بزرگ نباختم. همان روزی که پای راستم را روی پای چپم گذاشتم و به جریان زندگی بدون هیچ تلاشی نگاه کردم.و آن را با تمام کم و کاستی هایش قبول کردم. دیگر از هیچ چیزی نترسیدم و استرس را برای مدتها احساس نکردم , آنوقت بود که همه چیز به طور معجزه آسایی درست شد و من درست در همان جایی که باید باشم(یا حداقل قرار بود باشم ) قرار گرفتم . 

+ یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

نگویید "هرگز" یک کار خاص را انجام نمیدهم ... چون روزی میرسد که "دقیقا" همان کار خاص را انجام میدهید .

 


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

در جایی از کتاب درسی ام  که راجع به شروع احساس همدلی در کودکان بحث میکند نوشته است : " همدلی یا احساس کردن با دیگری و پاسخ دادن هیجانی به صورت مشابه همیشه مهربانی و مساعدت به بار نمی آورد. در برخی کودکان همدلی کردن با یک بزرگسال یا همسال اندوهگین ناراحتی شخصی را تشدید میکند." یادم است قبلا در بار هستی, کوندرا هم نوشته بود "هیچ چیز از احساس همدردی سخت تر نیست. حتی تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکا با کسی دیگر برای یک نفر دیگر یا به جای شخص دیگری میکشیم و قوه ی تخیل ما به ان صدها بازتاب میبخشد." میدانید حرف فقط از یک همدلی ساده نیست حرف از همدردی به اضافه ی تشدید ناراحتی شخصی است. و من این را با پوست و استخوانم درک کرده ام از همان اوان کودکی...

+ سه شنبه ۲۳ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

لیزا          خیلی دوستت داشتم ژیل, خیلی.

 ژیل          یک جوری حرف میزنی انگار داری میگی خیلی زجر کشیدم ژیل. خیلی زجر کشیدم.

 

خرده جنایت های زناشوهری | اریک امانوئل اشمیت     

       


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

پشت پنجره برف میبارد و آسمان روشن است ... همیشه فکر میکنم شبهای برفی شبهای جنایت است. رد خون در برف را تصور میکنم, پرده را میکشم وبه تختم, به پتو ام پناه میبرم و فکر میکنم چقدر خوب است که خانه امن است. بیشتر که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که امنیت برای من و برای ادامه ی زنده ماندنم وبرای ارامش خاطرم چیزی در حد نیازهای فیزیولوژیکی ام مهم است. همین است وقتی به خانه می ایم, وقتی در ماشین پدرم به شیشه تکیه میدهم, وقتی در تاکسی هستم که احساس ماشین پدرم را به من میدهد, حتی, حتی وقتهایی که شبها دیروقت به خوابگاه منفورم میرسم و وارد حیاط لعنتی اش میشوم در درونم اتفاقی میافتد که میفهمم من ضعیف تر, خیلی ضعیف تر از دختر قوی ای هستم که هر روز مقنعه سر میکند ونامرتب به بیرون میزند. به بانک میرود, خرید میکند, به مطب دکتر میرود, به کافه میرود, کارهای اداری میکند, فیلم میگیرد. یعنی میخواهم بگویم کسی تا نبود چیزی را حس نکرده باشد به بودنش احساس خوبی ندارد . بیشتر که فکر میکنم این امنیت در آدم ها , در ارتباط هایم هم کم کم پررنگ میشود. یادم است قبلترها در یکی از داستانهایم نوشته بودم "کسی را انتخاب نکن که حالت را به هم بزند ,همانطور که کسی را انتخاب نکن که حس کنی هرلحظه و هر ثانیه شوق در آغوش کشیدنش را داری, کسی را انتخاب کن که کنارش بتوانی به خواب بروی...چشمهایت را خیلی آرام روی هم بگذاری و به خواب بروی ... "

 

*احمدرضا احمدی


برچسب‌ها: قسمتی از یک داستان
+ جمعه ۱۹ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

+ این یک تبلیغ است ! اگر میخواهید یک "فیلم" خوب؟ فوق العاده را ببینید ! و بیشتر اگر به فیلمهایی از قبیل پرواز بر فراز آشیان فاخته (دیوانه از قفس پرید ) یا اگر که به دنیای دیوانگان علاقه دارید ! این فیلم را از دست ندهید. 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ پنجشنبه ۱۸ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

آنقــدر تنها بوده ام 

که اگر کمی نزدیکتر بیایی

که اگر لمسم کنی 

که اگر

دستم ...

دستم...

دستم را بگیری ...

زیر گریه خواهم زد 

 

+ سه شنبه ۱۶ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

اینکه یک شبانه روز با یک موجود کوچک زندگی کنید که تازه یاد گرفته است صحبت کند و تمام "ر" های جهان را "ل" تلفظ کند و  تازه " نینوفل  " صدایت میکند به تمام شبانه روزهای قبلیت می ارزد حتی ! 

+ دوشنبه ۱۵ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

گوگل عزیز سلام !

خواستم بدانی کسی که ساعت 2:04 دقیقه ی نصف شب به وقت ایران به سرش زده وکتاب و درس و خواب را رها کرده و امده پای لپ تاپ و در گوگل ترانسلیت دارد "خداحافظ " را به تمام زبان های دنیا ترجمه میکند یک دیوانه ی خودآزارِِ وبلاگ نویس که دقیقا از واژه ی "خداحافظ" به اندازه "جغرافیا " متنفر (با تشدید روی "ف") است بیشتر نیست. هوففف لابد از این به بعد هم  آدم ها را با سرچ کلمه خداحافظ به وبلاگ من میرسانی ! باید از اینجا اعلام کنم شخصا راضی نیستم همانطور که راضی نیستم با لغاتی شبیه " غصه, غم , خسته ,دلتنگ , تسلیت,  دردناک,  نبودن و رفتن" قبلا به اینجا راهنماییشان کرده ای.  اما خب راضی نبودن من ظاهرا تاثیری در آدرس دهی های تو ندارد, برای همین امیدوارم روزی یا شبی یا شبانه روزی  برسد که ما آدم ها تحریمت کنیم و برای همیشه این لغات را سرچ نکنیم . 

 

ضمن اینکه هرگز نگویید خداحافظ,بگویید مراقب خودت باش,  بگویید به امید دیدار ...زود ...خیلی زود 

 

 


برچسب‌ها: برسد به دست خود خودش
+ یکشنبه ۱۴ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

این کمد جادوییه ...اگر کسی با یک کتاب وارد این کمد بشه, بعد من درشو ببندم و سه ضربه به کنار کمد بزنم در کمتر از یک چشم به هم زدن اون بابا  وارد فضای داستان اون کتاب می شه . لازم نیست که اون کتاب یک رمان بلند باشه , میتونه یک نوول, یک داستان کوتاه ,حتی یک شعر باشه ...از طریق این کمد تو میتونی تمام شخصیت های جاودان ادبی رو ملاقات بکنی و اگه خواستی میتونی کارهای دیگه هم بکنی...هر وقت کارت تموم شد کافیه داد بکشی .در یک چشم بهم زدن برمیگردی سر جای اولت .

 

مرگ در میزند : اپیزود کوگل ماس | وودی آلن


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ جمعه ۱۲ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

داشتم میگفتم فردا سر جلسه امتحان حواست باشد "نیترات و نیتریت" را با هم قاطی نکنی ! حواست باشد به سوال های الکی و کوچک نبازی ! اگر قرار است اشتباهی داشته باشی بگذار اشتباهت برای یک سوال بزرگ و سخت باشد ! بعد به چشمهایش نگاه کردم و گفتم توی زندگیت هم همینطور باش! بگذار اگر قرار است جایی ببازی طرف مقابلت قَدَر باشد,  به کوچک ها باختن , باخت زشتی است . 

 


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ چهارشنبه ۱۰ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

 

فیسبوک از آدم ها مهربانتر است یعنی ؟!  

تنکس سِر...تنکس ...! 

+ دوشنبه ۸ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

 

در فرزندانتان باید جبران این را کنید که فرزند پدرانتان بوده اید; این گونه باید همه ی آنچه را که گذشته جبران کنید. 

 

چنین گفت زرتشت| نیچه 


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ جمعه ۵ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

 

برای تمام اشتباه های زندگیش که در هاله ای  از جنس غم فشرده شده بود, یک جواب داشت; خیلی پشیمان طور,  وقتی با انگشت های پایش بازی میکرد, میگفت : فقط میخواستم خوشبخت شوم ! فقط! 

 

+ جمعه ۵ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ سه شنبه ۲ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

من را ببخش ... ! آن شب نمیتوانستم درکت کنم ,  فقط ادای آدم هایی را درمیآوردم که درک میکنند! شاید اگر سه سال پیش بود یا حتی پارسال میتوانستم خوب درکت کنم حتی بنشینم و هم پایت هق هق گریه کنم ! اما نمیتوانستم . وقتی که داشتم چرت وپرت بلغور میکردم که مثلا آرامت کنم باور کن...باور کن ...حتی به یکی از حرف هایم هم اعتقاد نداشتم . این حقیقت که آن شب سراسر تا 4 صبح را وقتی گریه میکردی من نقش بازی کرده ام را نمیتوانم پنهان کنم ! میدانی هیچوقت فکرنکرده بودم به اینجا برسم ! روزهایی بود کسانی دست بر روی شانه ام میزدند و میگفتند : " هی خودتو ناراحت نکن زمانی میرسد که به این روزهایت میخندی " و من باور نمیکردم ... باور نمیکردم و هزار هزار فحش نثارکسی میکردم که از آینده ام خبر میدهد ! راست میگفتند!!حالاهمان زمان است دارم به آن روزها میخندم کاش فحش نمیدادی و میفهمیدی زندگی یک شوخی مسخره است باید خندید به دیروز, به یک سال گذشته , به چند سال گذشته,  باید خندید بابت تمام اشکهایی که برای هیچ - قطعا هیچ - حرام میشوند...

 


برچسب‌ها: برسد به دست خود خودش
+ دوشنبه ۱ دی۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

 

 

 


برچسب‌ها: نوشته در قاب
+ جمعه ۲۱ آذر۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

خواهش میکنم اینقدر درباره ی تنبیه, سرزنش و اصلاح مردم فکر نکن. بعید است که بتوانیم کسی را تغییر دهیم و اگر زمانی در این تغییر کامیاب شدیم دلیل آن بی انکه خود از ان اگاه باشیم چیز دیگری بوده است یعنی ما خود توسط آن شخص تغییر کرده ایم ! بنابراین بیا در عوض مراقب باشیم که در آینده تاثیر ما بر روی هر چیزی که رخ میدهد از تاثیر او بیشتر و قویتر باشد.بیا رو در رو مبارزه نکنیم .زیرا هرگونه تنبیه, سرزنش یا اصلاح در واقع مبارزه ای است رو در رو .بیا برعکس از جایگاه والاتری به این موضوع بنگریم. بیا سرمشق درخشانتری از خود نشان دهیم و دیگری را با نور خود در ظلمات بیاندازیم. ما نمیخواهیم به خاطر همه کسانی که تنبیه میکنند وخرده میگیرند به خاطر دیگری در ظلمات غرق شویم بهتر است که ما کناره گیری کنیم و به سوی دیگری نظر بیفکنیم .

 

حکمت شادان |نیچه 


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و, یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ چهارشنبه ۱۹ آذر۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان |

ژیل          آدم بدبینی بودم ؟

لیزا          بدبین در تفکر. خوشبین در عمل. نحوه ی زندگیت مثل کسیه که به زندگی اعتقاد داره اما طوری                   مینویسی مثل اینکه بهش اعتقاد نداری.

 

خرده جنایت های زناشوهری | اریک امانوئل اشمیت     

       


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ یکشنبه ۱۶ آذر۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

نشسته بودیم بازی میکردیم ... مثلا چند سال بعد بود, مثلا دخترم کلاس دوم بود, مثلا هنوز از کلاس زبان برنگشته بود.  مثلا زود ازدواج کرده بود وپسرش حالا در دانشگاه بود, مثلا راضی بودیم از زندگی هایمان , مثلا هنوز زیاد کتاب میخواندم , مثلا یاد خوابگاه  و این سال ها افتاده بودیم.به طرز خنده داری اما,  واقعا بغض کرده بودیم . 

+ شنبه ۱۵ آذر۱۳۹۳ نیلوفر فرجیان

مطالب قدیمی‌تر