+ از این انیمیشن میشه خسته شد ؟ 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ سه شنبه 4 آذر1393 نیلوفرفرجیان

بوردیار نظریه ی جالب و قابل تاملی راجع به دنیای پست مدرن ارائه داده است; اصطلاحی به اسم" وانمودگی"  را تعریف میکند و آن را مقابل "باز آفرینی"  قرار میدهد. او بین اصل و بدل تفاوت قائل میشود و امر باز آفرینی را برای تشخیص اصل از بدل یا واقعیت از غیر واقعیت به کار میگیرد؛ اینگونه که تا اصل یا واقعیتی وجود نداشته باشد ما نمیتوانیم آن را باز افرینی کنیم یا نمونه ای بدلی یا غیر واقعی از آن را داشته باشیم. شبیه تابلوهای ونگوک و کپی هایی که از اثر های او در دوران کلاسیک و مدرن  انجام شده و میشود . اما "وانمودگی" که در دنیای امروز در مقابل "باز آفرینی" قرار میگیرد حاکی از هیچ واقعیتی نیست. در دنیای پست مدرن مُدل تعیین کننده واقعیت میشود. چیزی که در واقع وجود ندارد.  طوری که دکتر پاینده در کتاب داستان کوتاه در ایران میگوید:

" وقتی امر غیر واقعی هیچ خواستگاهی در واقعیت نداشته باشد، وقتی تمایز بین اشیا و بازنمایی آن ها محو شود، ما با فوق واقعیت رو به رو هستیم . طوری که ارتباط بین نشانه ها و واقعیت از بین رفته است و انسان معاصر نمیتواند جهان را به طور دست اول و بی واسطه تجربه کند. برخی از موارد وانمودگی از این قرارند : تصاویر مجلات زنان از خانه هایی با کمال مطلوب  و نیز خانه های رویایی، مانکن ها و نمایشگاه های مد،  اگهی های تجاری ، تبلیغات رسانه ها، لباس های مد روز،  در همه ی این موارد مدل تعیین کننده ی واقعیت میشود و فوق واقعیت هرچه بیشتر زندگی روزمره را محو میکند و جایگزین آن میشود بدین ترتیب نه فقط تشخیص شبیه سازی از زندگی واقعی کاری بسیار دشواری میشود، بلکه همچنین وانمودگی به ملاکی برای سنجش زندگی واقعی تبدیل میشود. از این عنوان میشود با نام "قتل امر واقع " صحبت کرد شگفتا که این قتل در برابر چشمان ما انسان های پسامدرن صورت میگیرد وهمه ما آن را "طبیعی" و" عادی" تلقی میکنیم " 


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و, در نکوهش
+ یکشنبه 25 آبان1393 نیلوفرفرجیان

تاریکی قلبمان را فرا گرفته. باید به صداهایی گوش فرادهیم که به نظر بی معنی میان. ذهنمان پراست از لوله های طویل فاضلاب, پر از دیوارهای مدرسه ,پر از جاده های آسفالته, پر از راحت طلبی, جایی هم برای وزوز زنبوران باز کنیم. باید چشمانمان را گوشانمان را پر کنیم از چیزهایی که شروع یک رویای بزرگ را مژده میدهند.

 به هرحال يه نفر بايد اين رسالت رو آغاز کنه.  يه نفر بايد فرياد بزنه که مي تونه اهرام بزرگ رو هم بسازه.  اگر هم نتوست بسازه مهم نيست, مهم اينه که ما فکر رهايي رو به حرکت وا داريم.  و روحمان رو وسيع کنيم . مثل يک صفحه ي بي انتها. اگر خواهان پيشرفت دنيا هستيم بايد همه با هم يکي شويم.  قوي و ضعيف کامل و ناقص بايد با هم يکي شوند. اي کساني که فکر مي کنيد کامل هستيد کامل بودن شما به چه معناست؟ چشم همه ي مردم دنيا خيره به گوداليست  که در حال غرق شدن در آن هستند...آزادي بي فايدست;  اگر جرات نگاه کردن تو چشمامون رو نداشته باشيم...اگر جرات خوردن و اشاميدن ودر آغوش همديگر خوابيدن رو نداشته باشيم. ما با دستان خودمون دنيا رو به مرز ويراني برديم چيز هاي بزرگ همه از بين ميرن و چيزهاي کوچيک باقي مي مونن. مردم دوباره بايد با هم متحد بشن و نه اينگونه متفرق.   کافيه به طبيعت نگاه کنيد اون وقت مي بينيد که زندگي خيلي سادست. بايد به اصل و ماهيت خودمون برگرديم به معصوميت از دست رفته,  به جايي که اولين قدم اشتباه رو برداشتيم بايد به اصل و اساس زندگي برگرديم. بدون کثيف کردن آب. اين چه دنياييه که توش يه مرد ديوانه بهتون مي گه بايد از خودتون خجالت بکشين؟

 

 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ سه شنبه 20 آبان1393 نیلوفرفرجیان |

من و هم اتاقی هایم گاهی انقدر میخندیم که آب از هردو تا چشمهایمان مثل اشک پایین می آید. ما پنچ نفر ردیف آخر کلاس که به تاخیر و خوابیدن سر کلاس معروف هستیم به طرز شگفت انگیزی حرف برای گفتن و ساز مخالف برای زدن با استادها داریم, ما پنج نفری که هرجلسه با استاد درس جمعیت کل کل میکنیم, ماهایی که ردیف آخر مینشینیم و کتاب میخوانیم و کتاب میخوانیم و کتاب میخوانیم . ما پنج نفری که گاهی خودمان را با آهنگ های شاد خفه میکنیم, ماهایی که زمان ماندن در سلف مان طولانی تر از همه است, ماهایی که برای همدیگر کافه های خوب پیدا میکنیم. ماهایی که آنقدر میخندیم که استادها هر روز هزار بار جمله تکراری" خب با صدای بلند بگین ماهم بخندیم" را تکرار میکنند. ما پنج نفری که سر یک آینه کوچک دعوا داریم همیشه , ماهایی که گاهی همدیگر را میبوسیم و جیغ میزنیم . ماهایی که خیلی جفت و جور شده ایم و به قول آنها "گروه خفنی" داریم;   ما خفن ها... ما خفن ها فقط خودمان میدانیم در دلمان چه میگذرد ...ما خفن ها وقتی وسط خنده هایمان با مقنعه های شلخته با ابروهای نامرتب زل میزنیم توی چشمهای هم ...فقط خودمان میدانیم که در دل هایمان  چه میگذرد...

 

 

+ دوشنبه 19 آبان1393 نیلوفرفرجیان

 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ جمعه 16 آبان1393 نیلوفرفرجیان

جامعه خوبی نداریم ! جامعه خوبی نداریم وقتی برای یک ساعت و نیم بیرون رفتن و گردشی که به اصطلاح قرار است به "خودمان " خوش بگذرد ، دو ساعت جلوی آینه می ایستیم . جامعه خوبی نداریم وقتی هر مردی که از کنارمان رد میشود احساس مسئولیت میکند که در مورد خوبی یا بدی ظاهرمان نظر بدهد. جامعه خوبی نداریم وقتی هزار بار با خودمان تصمیم میگیریم که به حرف های این آدم های یک لا قبا گوش ندهیم اما باز موج منفی شان تاثیر دارد روی زمان جلوی آینه بودنمان. جامعه خوبی نداریم وقتی دغدغه ی نوجوان های تازه به بلوغ رسیده مان سایز سینه هایشان است. جامعه خوبی نداریم که نصف دانشجوهای دختر به دنبال دارو های چاق کننده هستند چون مردهای لعنتی جامعه ما دختر های پُر را دوست دارند. جامعه ی خوبی نداریم چون 99 درصد دخترها به فکر جراحی بینی شان هستند چون مردهای لعنتی جامعه ما بینی های کوچک را بیشتر میپسندند . جامعه خوبی نداریم که دخترها بیشتر وقتشان را جلوی آینه میگذرانند چون چشم های مردهای لعنتی جامعه ما دخترهای ترگل ورگل را زودتر میبیند و میپسندد. گریه ام میگیرد از جامعه ی خوبی که میتوانست بستر دانستن باشد تا دیدن. از جامعه ای که میتوانست جک هایش را بر اساس کوچکی سایز کتابخانه ها بسازد تا سایز سینه ها . مردهای لعنتی جامعه ی ما وقتش نرسیده است که دیگر کمی به خودتان بیایید ؟ وقتش نشده که دیگر لعنتی باقی نمانید ؟ وقتش نشده که ارزش های جامعه را عوض کنید ؟ وقتش نشده که از ساختن دغدغه های مزخرف برای دخترکان ساده دست بردارید ؟ لعنتی ها وقتش نشده کمی از آمال جنسی تان را پایین بیاورید و اجازه دهید فکر دختران هم اندازه جسمشان رشد کند ؟ 

 

+ معلوم است که منظورم از مردان لعنتی , "همه مردان " نیست .

+  کامنت ها  راهم بخوانید لطفا :)  


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ پنجشنبه 15 آبان1393 نیلوفرفرجیان |

رنجی ست سوختن
بی التفاتِ قومی کاندر اجاقشان
از سوز توست اگر شرری هست
بی زهرخند قومی کز توست اگر به لب هاشان
امکان خنده این قَدَری هست.

 

شاملو

+ پنجشنبه 15 آبان1393 نیلوفرفرجیان

هنوز همدیگر را دوست داشتند, هنوز...بدون وایبر و واتس اپ , بدون فیسبوک و یاهو. هنووز همدیگر را دوست داشتند با همین "نوکیا 1280" های قدیمی که وقتی مینوشت "دوستت دارم" تق تق از زیر پتو صدا می داد... 

 

 


برچسب‌ها: تکنولوژی زدگی
+ سه شنبه 13 آبان1393 نیلوفرفرجیان |

سلام آقای برودی 

چه طوری صدایتان کنم خوب است ؟ (آدرین ؟ آقای برودی؟ آقای عزیز ؟ آقا ؟ ) به قول خودتان اِنی وی, مهم این است که این "نامه ی فدایت شوم" از طرف دختری از سرزمین پارس است که خب هیچوقت هم به دست شما نمیرسد. باید اعتراف کنم که میدانم ظاهربینی است و به شدت از ظاهربین بودن بدم می آید اما خب موهای پریشانتان در اینکه تا این حد دوستتان داشته باشم بی تاثیر نبوده, شاید هم دوست داشتنم برمیگردد به نقش های خوبی که در چهار فیلمی که از شما دیده ام داشته اید. شاید هم برمیگردد به چیزهایی که در ویکی پدیا از شما خوانده ام; مثلا اینکه بینی تان سه بار شکسته! با این حال شما حاضر به عمل جراحی نیستید و آن را یکی از ویژگی های مهم خودتان معرفی میکنید( چطور میتوانم دوستتان نداشته باشم آخر ؟) یا اینکه برای کارتان 14 کیلو خودتان را لاغر میکنید. یا برای ارائه نقش بهتر در سردخانه و در زندان اقامت میکنید. ( چطور میتوانم دوستتان نداشته باشم اخر ؟) اوه اقای مهربان, به عنوان یکی از طرفدارانتان تقاضا مندم لطفا در نقش های بد بازی نکنید هرچند که من به پدرم قول داده بودم که از ادم ها بت نسازم یا حداقل  بت هایی که میسازم "سنگی "باشند نه "شنی" که زود فرو بریزند با این حال عاجزانه تمنا دارم در نقش های بد بازی نکنید و یک خواهش تینیجری ! موهایتان را هم نزنید.

 

 


برچسب‌ها: برسد به دست خود خودش, نوشته در قاب
+ یکشنبه 11 آبان1393 نیلوفرفرجیان |

اغلب خیال میکنند مرغ های دریایی غم بزرگی در دل دارند و حال انکه خیالی پوچ است. اشکالات  روانی خود ادم هاست که این احساس را به وجود می اورد. ادم ها همه جا چیزهایی میبینند که واقعا وجود ندارند .این چیزها در درون خود ادم هاست .همه به یک درون گو تبدیل میشویم که همه چیز را به زبان می اورند . مرغ های دریایی , اسمان و باد ,  همه چیز .صدای عر عر خری را میشنوید . خری است و بسیار هم خوشبخت . انقدر خوشبخت که فقط برای یک خر ممکن است . وقتی ادم با خودش میگوید , خدایا چقدر غمناک است عرعر خرها دل ادم را کباب میکند. ولی این برای انهاست. خر واقعی خود ما هستیم .

 

خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری 


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ شنبه 10 آبان1393 نیلوفرفرجیان

سال ها پیش ...سالها پیش که میگویم برمیگردد به وقتهایی که پدر و مادرانمان هنوز مشغول بازی های کودکانه اشان بودند مردن اسانتر بود, ‌نه اینکه درد مرگ عزیز و رفتنش زود فراموش شود نه!! اما زودتر میشد کنار آمد با نبودنشان, با جای خالیشان. این روز ها اما حتی مردن هم سخت شده است . کسی میمیرد , اطرافیانش چند روز در داغ نبودنش سیاه میپوشند, گریه میکنند و زیر خاک سرد پنهانش میکنند . قسمت زجر آور ماجرا بعد از همان داغی مراسم ختم شروع میشود; در مرگ های پست مدرن شخص متوفی  ساده تسلیم نمیشود, بعد از مراسم بر میگردد و شیره ی جان بقیه را میکشد. بعد از مراسم است که عطر مخصوص لعنتی اش دست از سرشان بر نمیدارد. گوشی روشنش که هنوز از اپراتور اس ام اس دریافت میکند, خوره جانشان میشود.  فیسبوکش و اخرین نوتیفیکیشن هایش, جای خالی اش در گروه های لاین و وایبر لعنتی اش, عکس های مخصوص پروفایل هایش,  عکس های اینستا گرامش, تخت وخواب و اتاق مخصوصش , همه هیولا هایی میشوند با چشمهای قرمز وسط تاریکی شب .  آدم ها این روزها سخت تر از قبل میمیرند... آنها به این سادگی ها قصد خداحافظی ندارند. تا ابد در لیست فرند های فیس بوکت باقی میمانند  تا ابد میتوانی در اینستاگرام تگشان کنی در عکس هایت...  

 

+ به بهانه حدیث و قلب غمگین  آرزو 


برچسب‌ها: در نکوهش, تکنولوژی زدگی
+ پنجشنبه 8 آبان1393 نیلوفرفرجیان |

 

 

غصه کم کم جون میگیره , دل یهو میپوسه

 

+ سه شنبه 6 آبان1393 نیلوفرفرجیان

دقیقا به همان میزانی که امکان داشت من حالا در یکی از رشته های دانشگاه هنر تهران درس بخوانم,  دقیقا به همان میزانی که امکان داشت اولین کد رشته انتخابی دانشگاهم را قبول شوم , دقیقا به همان اندازه ای که امکان داشت فیلم ها را بدون زیرنویس ببینم, دقیقا به همان اندازه ای که امکان داشت ادم باسواد تری باشم, کتاب های بیشتری خوانده باشم, دقیقا به اندازه ای که امکان داشت بتوانم مقاله ای را ترجمه کنم,  دقیقا به همان اندازه ای که امکان داشت دختر خوشبخت و موفقی باشم. دقیقا به همان اندازه امکان داشت یک صبح اعدام شوم . امکان داشت  از خیابان عبور کنم تا کور شوم,  تا صورتم را برای همیشه از دست دهم . این امکان دارد ها  آنقدر نزدیک است که آدم را حتی از اب پاش های پارک  میترساند  آدم را از تمام مردهایی که در خیابان از کنارت میگذرند و نمی شناسیشان میترساند.انقدر میترساند که هر لحظه با خودت بگویی قربانی بعدی امکان دارد من باشم . می دانید! حرفی هم نیست جز اینکه ای کاش دنیا جای بهتری بود ... 

+ شنبه 3 آبان1393 نیلوفرفرجیان |


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ پنجشنبه 1 آبان1393 نیلوفرفرجیان

داستان نویس طبیب فرهنگ است . همچنان که پزشک بدن بیمار را معالجه میکند تا بیماری آن را بیابد,  نویسنده پیکر جامعه را کالبد شکافی میکند تا زمینه فرهنگی مسائل اجتماعی را معلوم کند. فرم داستان های پسا مدرن باید بتواند رابطه ی اندام وار با این کالبد شکافی داشته باشد. در فقدان چنین رابطه ای داستان ممکن است "عجیب وغریب" به نظر بیاید ولی جنبه های ناپیدای فرهنگ  نمی کاود و یقینا تامل برانگیز نخواهد بود .

 

داستان کوتاه در ایران ( جلد سوم ) |حسین پاینده 


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ پنجشنبه 1 آبان1393 نیلوفرفرجیان

 

راجع به این فیلم باید بنویسم...بعدترها شاید ...باید بنویسم...


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ پنجشنبه 24 مهر1393 نیلوفرفرجیان

خیلی...خیلی جرات میخواهد  که از کسی " برای آخرین بار " بخواهی برگردد. "ابی" گوش میدادم و فکر میکردم چقدر لازم است قوی باشی تا لغت" آخرین بار" را به کار ببری; که برای آخرین بار از کسی که دوستش داری چیزی بخواهی , که برای اخرین بار به خودت قول بدهی کاری را انجام دهی, که برای اخرین بار به یک جایی بروی, که برای اخرین بار اهنگی را گوش کنی, که برای اخرین بار سیگار بکشی, که برای اخرین بار کسی را دوست داشته باشی... آخرین بار برای من همان "درد باشکوه" است خیلی لازم است قوی باشی برای این درد لعنتی... 

+ وقتی کسی دلش مرگ میخواهد خیلی خوب است ... چون هنوز چیزی در این دنیا هست که دلش بخواهد ! هنوز چیزی هست که خوشحالش کند یا ارامش کند پس اگر در آن مرحله ای هستید که دلتان مردن میخواهد به خودتان امیدوار باشید چون مرحله بعد مرحله ای است که دلتان حتی مردن هم نمیخواهد . :) 

 

+ دوشنبه 21 مهر1393 نیلوفرفرجیان


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ شنبه 19 مهر1393 نیلوفرفرجیان

در ستایش خودم همین بس که نمیگذارم دل هیچ کس به حالم بسوزد . اما تا دلتان بخواهد یواشکی دلم به حال خودم میسوزد... میسوزد را با چاشنی یک ذوق ذوقِ  اسید پاشی روی قلب در صدم ثانیه تصور کنید! از انجا که هر رفتار درونی یک نمود بیرونی هم دارد برای نمود بیرونی اش  , "خندیدن والکی خوش بودن " تعبیه کرده ام ! یک سیستم تمام اتوماتیک !

+ سه شنبه 15 مهر1393 نیلوفرفرجیان

من بچه ی دوران جنگ نبوده ام . نمیفهمم آواره بودن چقدر وحشتناک است, تا حالا تشنه و گرسنه نبوده ام . تا به حال پدری یا معشوقی در جنگ نداشته ام که هر ثانیه هزار بار بمیرم.  تا به حال هواپیماهای جنگی از بالای سرم نگدشته اند. ادمی که تیر خورده  روی زمین افتاده باشد ندیده ام.  من از دیدن یک خون دماغ  ساده فشارم می افتد و تمام تنفرم از جنگ برمیگردد به خاطرات پدر و مادرم, به کتابها وفیلم ها.

حالا هم این ها را مینویسم و میروم  صفحه چهل و هشتم کتابم را از سر میخوانم, درست مثل ظهر وقتی مجری با دو حفره تاریک رو به دوربین زل زده بود ومیگفت: "کوبانی در حال سقوط است" صدای تلویزیون را زیاد کردند و برگشتند سر نهار .  من سایت های خبری را میبندم , ظهر هم بعد از تاسف, به خوردن نهار ادامه دادیم و مجری لابد رفت دنبال خبرهایِ بدِ داغ تر. ما هیچکداممان نمیفهمیم داعش در چند کیلومتری کوبانی برای مردم انجا یعنی چه...ما نمیفهمیم ... حتی اگر بخواهیم هم نمیفهمیم...

+ شنبه 12 مهر1393 نیلوفرفرجیان

شوق و ذوق برگشتن به خانه را نداشتم. خوشحال نبودم, اصلا خوشحال نبودم. ترجیح میدادم تنهای تنها گوشه خوابگاه بمانم و برنگردم. دلم برای کسی تنگ نشده بود. انگیزه ی خاصی نداشتم و "تمایل به ماندن"  که مدتی است به یکی از ویژگی های شخصیتیم تبدیل شده جان گرفته بود ( همین حالا که در گوشه امن خانه, روی تختم مشغول تایپ کردن هستم دوباره تمایل به ماندن جان گرفته و اینبار حوصله برگشتن به خوابگاه را ندارم). همه برگشته بودند و خوابگاه خلوت شده بود برای 5 روز.  کوله پشتی ام را جمع کردم ودرست در اخرین زمان ممکن تصمیم به برگشتن گرفتم. توی اتوبوس سرم را به شیشه  تکیه دادم و دلتنگ ترین ادم روی کره زمین شدم. 

دلتنگ ترین ادم روی کره زمین شدم و فکر کردم که چند وقت است که دیگر هیچ اتفاقی خوشحالم نمیکند. یادم به قبلترها افتاد.  شبهایی که  از ذوق اتفاقی که فردا قرار است بیافتد خوابم نمیبرد; از ذوق اول مهر, از ذوق رفتن به مسافرت, از ذوق رفتن به اردو, از ذوق احتمال باریدن برف, از ذوق یک مهمانی یا خرید کردن وسایل مدرسه حتی و بعد فکر کردم اگر بگویند" همین فردا عازم" پاریس" هستی", با خیال راحت میخوابم و فردا شاید حتی با تاخیر از خواب بیدار شوم بعد مسج را باز کردم و نوشتم : ...khoshhali yadam rafte

خوشحالی یادم رفته و چیز خاصی خوشحالم نمیکند پارک رفتن را دوست ندارم یک طور خاصی نمیفهمم که چی بشود مثلا ؟ ادم خرید کردن هم نیستم تا وقت نیاز.  و خیلی وقت است وقتی کسی میگوید" فلان روز خیلی بهم خوش گذشته است" با خودم فکر میکنم که یعنی چطور حسی داشته است ؟ حس خوش گذشتن چه شکلی است مثلا ؟  دوست دارم مادرم من را بردارد و ببرد قبرستان تنها نمیشود رفت.  وقتی میپرسم "میای بریم قبرستان ؟" و میگوید" اره " خوشحال میشوم.  گشتن بین قبرها را دوست دارم. ارام میشوم. انگار که قلبم را برده باشم حمام و برایش لباس نو پوشیده باشم. یک بار هم با "کتی" به یک قبرستان کوه مانند وسط شهر رفتیم. باران ارام میبارید وزیر پایمان گل شده بود هی بالا رفتیم و هزااار بار هزااار بار " کولی"  همایون از گوشی هایمان پخش شد.  بعد باران تمام شد و ما از سرازیری کوه از بین قبر ها  پایین امدیم به خیابان رسیدیم  گذاشتیم همایون دیگر کولی نخواند بستنی لواشکی خریدیم و تمام راه را تا میدان اصلی شهر خندیدیم.

آن روز خوش گذشته بود. 

+ پنجشنبه 10 مهر1393 نیلوفرفرجیان |

اینکه هیچوقت نتوانسته ام با یک کوله پشتی به مسافرت بروم یا اگر رفته ام با عذاب الیم تصمیم گرفته ام و اینکه همیشه داخل کیفهایم به قدر کافی -نه - به قدر اضافی شلوغ بوده اند, نشانه ی این است که من ادمی هستم با نیاز های فوری; نیازهای فوری یعنی اینکه امکان دارد وسط شلوغی خیابان یکهو دلم شاملو بخواهد, یکهو دلم هوای کتاب عقاید یک دلقک رابکند, یکهو دلم بخواهد درست در همان لحظه سینما پاردیزو ببینم. یکهو دلم خواسته باشد شال زرشکی سرکنم. یکهو دلم کفشهای رنگی ام را بخواهد. یعنی اینکه یکهو اهنگی که هشت سال قبل شنیده ام وحالا فقط ریتمش یادم است را بخواهد. همین وضعیت را دنبال کنید تا برسید به ادم هایی که دوستشان دارم,  به دوستهایم.  این است که همیشه دلم خواسته یک حلزون باشم (نه البته به خاطر کُند رفتن  که از هرچیز کُندی بیزارم. ) بلکه یک حلزون که خانه ام مدام همراهم باشد یا مثلا چه بهتر  ادمی  که یکی از این مکعب مستطیل های گنده به پشت ماشینشان وصل است باشم .

+ دوشنبه 7 مهر1393 نیلوفرفرجیان |

 

جلوی بستنی های رنگی رنگی ایستاده بودم و فکر میکردم طعم های جدید را امتحان کنم یانه!  این برمیگردد به تمام اتفاق های دیگر زندگی, تمایل به طعم هایی که از قبل امتحان کرده ام و ترسیدن از طعم های جدید و بالاخره پیروزی طعم های گذشته بر طعم های جدید...

+ جمعه 4 مهر1393 نیلوفرفرجیان |

اولین باری را که در دلم احساس دلتنگی کردم خوب یادم است. نمیشناختمش, بلد نبودم چی صدایش کنم. درست مثل اولین باری که احساس کردم عاشق شده ام ! چیزی ته دلم خالی شد و بعد باخودم فکر کردم "وای!  چه حس منزجر کننده ای"  بدم امده بود; اولین بار بود شاید که قلبم را احساس کردم. قبلتر مادر یادم داده بود که چیزی به شکل 5 برعکس گوشه چپ بدن است به اسم قلب. مثل دست,  مثل پا. بعد آنروز عصر وقتی وسط خاله بازی یکهو بازی واقعی شد و خاله دست دختر خاله ام را گرفت تا به شهر خودشان برگردند, وقتی از پشت سر برایش دست تکان میدادم, اتفاقی در طرف چپ بدنم افتاد و من نشناختمش, شبیه تلخی شربتهایی که طعمشان را نمیشناختم و برای اولین بار تجربه اشان میکردم. چهار سالم بود , بعدتر ها که به سنم اضافه میشد فهمیدم حسی که تجربه اش کرده ام اسمش دلتنگی است. حس وفاداری است لامصب ! اسمش را گذاشته ام" حس ششم " مثل بویایی , مثل لامسه. از هر پنج تای قبلی حتی قوی تر است و با هیچ بیماری وتصادفی از دست نمیرود. هیچ دکتری تا حالا از اتاق عمل بیرون نیامده و سرش را رو به خانواده تکان نداده که "بیمار شما متاسفانه حس دلتنگی خود را از دست داده است" ! پتانسیل بالایی دارد, این حس حتی میتواند برای کسی یا چیزی  که از او متنفری ایجادشود, چه برسد به دوست داشتنی ها. دلتنگی را نمیشود خفه کرد, چون قبلتر او دست پیش میگیرد و خفه ات میکند. شبیه یک پیچک کشنده ارام ارام رشد میکند, از دست و پا بالا میرود و میکُشد...هوممم به همین سادگی ... میکُشد... 


برچسب‌ها: در نکوهش
+ یکشنبه 30 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

دلم میخواست این دیالوگ یه فیلم باشه یا یه قسمتی از یه کتاب :

من با بقیه دُرست طوری رفتار میکنم که دلم میخواد با خودم رفتار بشه ...ولی  هیچوقت نمیشه !

 


برچسب‌ها: خوددرگیری
+ جمعه 28 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

 

رفتن گاهی اتفاق خوبی است; وقتی مقصد را دوست داشته باشی, وقتی مقصد انگیزه ی خوبی باشد. اما وقتی مقصد حالت را خوب نکند, وقتی حتی  یک حس خوب, یک انگیزه ی خوب یاحتی یک اتفاق خوب منتظرت نباشد, رفتن سخت است; از هر خانه ای, از هر شهری, از هر رابطه ای. 

و چمدان بستن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. حالا چمدان یک مکعب مستطیل باشد یا یک تکه گوشت در سمت چپ بدن. برای رفتن و البته خوشحال رفتن, انگیزه های بهتری لازم است. اگر نه, "ماندن"  بهترین حالت ممکن است, در هر خانه ای, در هر شهری, در هر رابطه ای .

عنوان:فاضل نظری 


برچسب‌ها: نوشته در قاب
+ پنجشنبه 27 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

تنهایی خیلی دوست داشتنی است, خیلی... اما باید قبول کنیم خیلی کارها تنهایی نمیچسبد. تنهایی کوچه  گردی و پیدا کردن و شمردن کوچه های بن بست شهر نمیچسبد. تنهایی فلافل 3 هزارتومنی خوردن نمی چسبد .تنهایی در غروب و تاریکی قدم زدن, نمیچسبد تنهایی هویچ بستنی خوردن در ابمیوه گیری های سر راهی  نمیچسبد .تنهایی در خانه های مردم را زدن و فرار کردن نمیچسبد. تنهایی کارهای یواشکی نمیچسبد. تنهایی لایی کشیدن توی اتوبان نمیچسبد. تنهایی مسافرت کردن نمیچسبد. تنهایی داد زدن بالای کوه نمیچسبد. تنهایی شعر خواندن " با صدای بلند " نمیچسبد.تنهایی سینما رفتن , تنهایی نمایشگاه نقاشی و عکاسی رفتن نمیچسبد. تنهایی تولد گرفتن نمیچسبد. تنهایی دو دَر کردن بقیه نمیچسبد. تنهایی هدیه های اپراتور و دقایق مکالمه رایگان نمیچسبد. تنهایی خوب است, دوست داشتنی است,  ادم را قوی میکند اما واقعیت این است که تنهایی کارهای خطرناک نمیچسبد. 

 

+ پنجشنبه 27 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

تابستان دارد تمام میشود و من فکر میکنم چقدر به یک مسافرت (خیلی کوتاه حتی) نیاز داشتم ومیدانم که  نیافتادن این اتفاق با توجه به شناختی که از خودم دارم چه عواقبی را در دراز مدت در پی خواهد داشت. اما این روزها کل کتابهای اطرافم را جمع کرده ام ...فیلم هم نمیبینم حتی.  خواب هم که هیچ! دوره هایی در زندگی وجود دارد که زده میشوی از تمام علایق ات و شروع میکنی به وقت کُشی,  پاهایت را به دیوار تکیه میدهی  به سقف نگاه میکنی و به سخیف ترین اهنگ های ممکن گوش میدهی... حالت از کلمه ها بهم میخورد,حتی وبلاگ نمیخوانی! زیاد اگر حوصله داشته باشی شب تا دیر وقت را در چند گروه به چرت و پرت گفتن مشغول میشوی. حالا این اتفاق ها اگر هفته ی اخر شهریور هم باشد دردناک تر هم میشود.  حالا دیگر  ثانیه به ثانیه دارد به طولانی تر شدن شب اضافه میشود. و شب ... شب این غول مرحله اخر که جانت را تا طلوع خورشید ذره ذره میگیرد... 

 

+ تابه حال انقدر شبیه یک عکس بدون منبع  بوده اید ؟ 


برچسب‌ها: خوددرگیری, نوشته در قاب
+ دوشنبه 24 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

1. مردها از جسارتت, از قوی بودنت, از علایقت خوششان می اید. بعد دوست دارند به تو نزدیک شوند. علایق مشترک پیدا میکنند. میخواهند دوستت باشند. "شما" خطابت میکنند ."خانم فلانی" صدایت میزنند. نزدیک میشوند صمیمی و صمیمی تر میشوند. به "تو " تبدیل میشوی. به "عزیزم "تبدیل میشوی, به  این نقطه "عزیزم" که رسیدی, بدون اینکه نطر تورا بپرسند باز سعی در نزدیک شدن دارند. حس مالکیتشان جان میگیرد میخواهند تو مال خودشان باشی. دوستی را میگذارند زیر پایشان, میخواهند روابط اجتماعی ات را محدود کنند, از جسارتت کم کنند و تو فقط مال انها باشی بعد وقتی که با انها مخالفت میکنی ناراحت هم میشوند .

2 . در زندگی به اصطلاح مدرن این روزها گاهی فکر میکنم کاش خانواده ها بیشتر به بچه هایشان نزدیک بودند یعنی حواسشان به هق هق های شبانه اشان بود. حواسشان به شب هایی که تا صبح نمیخوابیدند. به در فکر فرو رفتن ها به عاشق شدنشان بود ... این دلیلی میشد برای اینکه بعد از سالها فرزندشان به شدت با ازدواج مخالفت میکند فکر نکنند که خدای نکرده بچه شان فاقد هرگونه احساسی ست یا حتی همجنس گرا ست .

3 .تفاوت سلیقه در مورد انتخاب شخصیت همسر توسط فرد و خانواده دقیقا تفاوت سلیقه ی شازده کوچولو و ادم بزرگهاست که میگفت :  می خواهم بگویم بیشتر آدم ها  عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست  حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند "آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد ؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟" می‌پرسند: "چند سالش است؟ چند تا برادر و خواهر  دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟" و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند !. 

 

البته در ادامه میگه  : این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است ! 

 

+ شنبه 22 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

یکی از سکانس هایی که هیچوقت یادم نمیره, سکانسی از فیلم "زندگی با چشمان بسته "است که وقتی ترانه علیدوستی روی تخت بیمارستان بود از پرستار می خواست که بوسش کنه ...چند روزه دارم فکر میکنم به اینکه همه ی ادم ها باید لالایی بلد باشند. لالایی بلد باشند نه صرفا برای اینکه قراره مادر یا پدر بشند, که چه بسا شاید حتی به این مسئله فکر هم نکنند. ولی لالایی رو باید یاد گرفت لالایی برای ادم های غمگین ه  . برای ادمهای بزرگ و حتی پیری که دوستشون دارین.  برای ادم های زندگیتون که درد دارند که از درد خوابشون نمیبره شاید. برای اون زمان بین خواب و بیداری و تقلای خواب برای رهایی از درد...لالایی ها غمگینند داشتم به لطف گوگل لالایی های مناطق مختلف ایران رو پیدا میکردم . لالایی هایی که به ظور غمگینی از نبودن پدر , از نرسیدن به معشوق, از بی وفایی, از فراموشی حرف میزنند و به طور غمگینی بغض مینشینانند ته ته گلوی خواننده... اما با همه ی اینها , با همه ی اینها حتما لالایی را یاد بگیرید. برای کسانی که دوستشان دارید ...

 

 

 


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم, نوشته در قاب
+ جمعه 21 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

مطالب قدیمی‌تر