سال ها پیش ...سالها پیش که میگویم برمیگردد به وقتهایی که پدر و مادرانمان هنوز مشغول بازی های کودکانه اشان بودند مردن اسانتر بود, ‌نه اینکه درد مرگ عزیز و رفتنش زود فراموش شود نه!! اما زودتر میشد کنار آمد با نبودنشان, با جای خالیشان. این روز ها اما حتی مردن هم سخت شده است . کسی میمیرد , اطرافیانش چند روز در داغ نبودنش سیاه میپوشند, گریه میکنند و زیر خاک سرد پنهانش میکنند . قسمت زجر آور ماجرا بعد از همان داغی مراسم ختم شروع میشود; در مرگ های پست مدرن شخص متوفی  ساده تسلیم نمیشود, بعد از مراسم بر میگردد و شیره ی جان بقیه را میکشد. بعد از مراسم است که عطر مخصوص لعنتی اش دست از سرشان بر نمیدارد. گوشی روشنش که هنوز از اپراتور اس ام اس دریافت میکند, خوره جانشان میشود.  فیسبوکش و اخرین نوتیفیکیشن هایش, جای خالی اش در گروه های لاین و وایبر لعنتی اش, عکس های مخصوص پروفایل هایش,  عکس های اینستا گرامش, تخت وخواب و اتاق مخصوصش , همه هیولا هایی میشوند با چشمهای قرمز وسط تاریکی شب .  آدم ها این روزها سخت تر از قبل میمیرند... آنها به این سادگی ها قصد خداحافظی ندارند. تا ابد در لیست فرند های فیس بوکت باقی میمانند  تا ابد میتوانی در اینستاگرام تگشان کنی در عکس هایت...  

 

+ به بهانه حدیث و قلب غمگین  آرزو 


برچسب‌ها: در نکوهش
+ پنجشنبه 8 آبان1393 نیلوفرفرجیان |

 

 

غصه کم کم جون میگیره , دل یهو میپوسه

 

+ سه شنبه 6 آبان1393 نیلوفرفرجیان

دقیقا به همان میزانی که امکان داشت من حالا در یکی از رشته های دانشگاه هنر تهران درس بخوانم,  دقیقا به همان میزانی که امکان داشت اولین کد رشته انتخابی دانشگاهم را قبول شوم , دقیقا به همان اندازه ای که امکان داشت فیلم ها را بدون زیرنویس ببینم, دقیقا به همان اندازه ای که امکان داشت ادم باسواد تری باشم, کتاب های بیشتری خوانده باشم, دقیقا به اندازه ای که امکان داشت بتوانم مقاله ای را ترجمه کنم,  دقیقا به همان اندازه ای که امکان داشت دختر خوشبخت و موفقی باشم. دقیقا به همان اندازه امکان داشت یک صبح اعدام شوم . امکان داشت  از خیابان عبور کنم تا کور شوم,  تا صورتم را برای همیشه از دست دهم . این امکان دارد ها  آنقدر نزدیک است که آدم را حتی از اب پاش های پارک  میترساند  آدم را از تمام مردهایی که در خیابان از کنارت میگذرند و نمی شناسیشان میترساند.انقدر میترساند که هر لحظه با خودت بگویی قربانی بعدی امکان دارد من باشم . می دانید! حرفی هم نیست جز اینکه ای کاش دنیا جای بهتری بود ... 

+ شنبه 3 آبان1393 نیلوفرفرجیان |


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ پنجشنبه 1 آبان1393 نیلوفرفرجیان

داستان نویس طبیب فرهنگ است . همچنان که پزشک بدن بیمار را معالجه میکند تا بیماری آن را بیابد,  نویسنده پیکر جامعه را کالبد شکافی میکند تا زمینه فرهنگی مسائل اجتماعی را معلوم کند. فرم داستان های پسا مدرن باید بتواند رابطه ی اندام وار با این کالبد شکافی داشته باشد. در فقدان چنین رابطه ای داستان ممکن است "عجیب وغریب" به نظر بیاید ولی جنبه های ناپیدای فرهنگ  نمی کاود و یقینا تامل برانگیز نخواهد بود .

 

داستان کوتاه در ایران ( جلد سوم ) |حسین پاینده 


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ پنجشنبه 1 آبان1393 نیلوفرفرجیان

 

راجع به این فیلم باید بنویسم...بعدترها شاید ...باید بنویسم...


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ پنجشنبه 24 مهر1393 نیلوفرفرجیان

خیلی...خیلی جرات میخواهد  که از کسی " برای آخرین بار " بخواهی برگردد. "ابی" گوش میدادم و فکر میکردم چقدر لازم است قوی باشی تا لغت" آخرین بار" را به کار ببری; که برای آخرین بار از کسی که دوستش داری چیزی بخواهی , که برای اخرین بار به خودت قول بدهی کاری را انجام دهی, که برای اخرین بار به یک جایی بروی, که برای اخرین بار اهنگی را گوش کنی, که برای اخرین بار سیگار بکشی, که برای اخرین بار کسی را دوست داشته باشی... آخرین بار برای من همان "درد باشکوه" است خیلی لازم است قوی باشی برای این درد لعنتی... 

+ وقتی کسی دلش مرگ میخواهد خیلی خوب است ... چون هنوز چیزی در این دنیا هست که دلش بخواهد ! هنوز چیزی هست که خوشحالش کند یا ارامش کند پس اگر در آن مرحله ای هستید که دلتان مردن میخواهد به خودتان امیدوار باشید چون مرحله بعد مرحله ای است که دلتان حتی مردن هم نمیخواهد . :) 

 

+ دوشنبه 21 مهر1393 نیلوفرفرجیان


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ شنبه 19 مهر1393 نیلوفرفرجیان

در ستایش خودم همین بس که نمیگذارم دل هیچ کس به حالم بسوزد . اما تا دلتان بخواهد یواشکی دلم به حال خودم میسوزد... میسوزد را با چاشنی یک ذوق ذوقِ  اسید پاشی روی قلب در صدم ثانیه تصور کنید! از انجا که هر رفتار درونی یک نمود بیرونی هم دارد برای نمود بیرونی اش  , "خندیدن والکی خوش بودن " تعبیه کرده ام ! یک سیستم تمام اتوماتیک !

+ سه شنبه 15 مهر1393 نیلوفرفرجیان

من بچه ی دوران جنگ نبوده ام . نمیفهمم آواره بودن چقدر وحشتناک است, تا حالا تشنه و گرسنه نبوده ام . تا به حال پدری یا معشوقی در جنگ نداشته ام که هر ثانیه هزار بار بمیرم.  تا به حال هواپیماهای جنگی از بالای سرم نگدشته اند. ادمی که تیر خورده  روی زمین افتاده باشد ندیده ام.  من از دیدن یک خون دماغ  ساده فشارم می افتد و تمام تنفرم از جنگ برمیگردد به خاطرات پدر و مادرم, به کتابها وفیلم ها.

حالا هم این ها را مینویسم و میروم  صفحه چهل و هشتم کتابم را از سر میخوانم, درست مثل ظهر وقتی مجری با دو حفره تاریک رو به دوربین زل زده بود ومیگفت: "کوبانی در حال سقوط است" صدای تلویزیون را زیاد کردند و برگشتند سر نهار .  من سایت های خبری را میبندم , ظهر هم بعد از تاسف, به خوردن نهار ادامه دادیم و مجری لابد رفت دنبال خبرهایِ بدِ داغ تر. ما هیچکداممان نمیفهمیم داعش در چند کیلومتری کوبانی برای مردم انجا یعنی چه...ما نمیفهمیم ... حتی اگر بخواهیم هم نمیفهمیم...

+ شنبه 12 مهر1393 نیلوفرفرجیان

شوق و ذوق برگشتن به خانه را نداشتم. خوشحال نبودم, اصلا خوشحال نبودم. ترجیح میدادم تنهای تنها گوشه خوابگاه بمانم و برنگردم. دلم برای کسی تنگ نشده بود. انگیزه ی خاصی نداشتم و "تمایل به ماندن"  که مدتی است به یکی از ویژگی های شخصیتیم تبدیل شده جان گرفته بود ( همین حالا که در گوشه امن خانه, روی تختم مشغول تایپ کردن هستم دوباره تمایل به ماندن جان گرفته و اینبار حوصله برگشتن به خوابگاه را ندارم). همه برگشته بودند و خوابگاه خلوت شده بود برای 5 روز.  کوله پشتی ام را جمع کردم ودرست در اخرین زمان ممکن تصمیم به برگشتن گرفتم. توی اتوبوس سرم را به شیشه  تکیه دادم و دلتنگ ترین ادم روی کره زمین شدم. 

دلتنگ ترین ادم روی کره زمین شدم و فکر کردم که چند وقت است که دیگر هیچ اتفاقی خوشحالم نمیکند. یادم به قبلترها افتاد.  شبهایی که  از ذوق اتفاقی که فردا قرار است بیافتد خوابم نمیبرد; از ذوق اول مهر, از ذوق رفتن به مسافرت, از ذوق رفتن به اردو, از ذوق احتمال باریدن برف, از ذوق یک مهمانی یا خرید کردن وسایل مدرسه حتی و بعد فکر کردم اگر بگویند" همین فردا عازم" پاریس" هستی", با خیال راحت میخوابم و فردا شاید حتی با تاخیر از خواب بیدار شوم بعد مسج را باز کردم و نوشتم : ...khoshhali yadam rafte

خوشحالی یادم رفته و چیز خاصی خوشحالم نمیکند پارک رفتن را دوست ندارم یک طور خاصی نمیفهمم که چی بشود مثلا ؟ ادم خرید کردن هم نیستم تا وقت نیاز.  و خیلی وقت است وقتی کسی میگوید" فلان روز خیلی بهم خوش گذشته است" با خودم فکر میکنم که یعنی چطور حسی داشته است ؟ حس خوش گذشتن چه شکلی است مثلا ؟  دوست دارم مادرم من را بردارد و ببرد قبرستان تنها نمیشود رفت.  وقتی میپرسم "میای بریم قبرستان ؟" و میگوید" اره " خوشحال میشوم.  گشتن بین قبرها را دوست دارم. ارام میشوم. انگار که قلبم را برده باشم حمام و برایش لباس نو پوشیده باشم. یک بار هم با "کتی" به یک قبرستان کوه مانند وسط شهر رفتیم. باران ارام میبارید وزیر پایمان گل شده بود هی بالا رفتیم و هزااار بار هزااار بار " کولی"  همایون از گوشی هایمان پخش شد.  بعد باران تمام شد و ما از سرازیری کوه از بین قبر ها  پایین امدیم به خیابان رسیدیم  گذاشتیم همایون دیگر کولی نخواند بستنی لواشکی خریدیم و تمام راه را تا میدان اصلی شهر خندیدیم.

آن روز خوش گذشته بود. 

+ پنجشنبه 10 مهر1393 نیلوفرفرجیان |

اینکه هیچوقت نتوانسته ام با یک کوله پشتی به مسافرت بروم یا اگر رفته ام با عذاب الیم تصمیم گرفته ام و اینکه همیشه داخل کیفهایم به قدر کافی -نه - به قدر اضافی شلوغ بوده اند, نشانه ی این است که من ادمی هستم با نیاز های فوری; نیازهای فوری یعنی اینکه امکان دارد وسط شلوغی خیابان یکهو دلم شاملو بخواهد, یکهو دلم هوای کتاب عقاید یک دلقک رابکند, یکهو دلم بخواهد درست در همان لحظه سینما پاردیزو ببینم. یکهو دلم خواسته باشد شال زرشکی سرکنم. یکهو دلم کفشهای رنگی ام را بخواهد. یعنی اینکه یکهو اهنگی که هشت سال قبل شنیده ام وحالا فقط ریتمش یادم است را بخواهد. همین وضعیت را دنبال کنید تا برسید به ادم هایی که دوستشان دارم,  به دوستهایم.  این است که همیشه دلم خواسته یک حلزون باشم (نه البته به خاطر کُند رفتن  که از هرچیز کُندی بیزارم. ) بلکه یک حلزون که خانه ام مدام همراهم باشد یا مثلا چه بهتر  ادمی  که یکی از این مکعب مستطیل های گنده به پشت ماشینشان وصل است باشم .

+ دوشنبه 7 مهر1393 نیلوفرفرجیان |

 

جلوی بستنی های رنگی رنگی ایستاده بودم و فکر میکردم طعم های جدید را امتحان کنم یانه!  این برمیگردد به تمام اتفاق های دیگر زندگی, تمایل به طعم هایی که از قبل امتحان کرده ام و ترسیدن از طعم های جدید و بالاخره پیروزی طعم های گذشته بر طعم های جدید...

+ جمعه 4 مهر1393 نیلوفرفرجیان |

اولین باری را که در دلم احساس دلتنگی کردم خوب یادم است. نمیشناختمش, بلد نبودم چی صدایش کنم. درست مثل اولین باری که احساس کردم عاشق شده ام ! چیزی ته دلم خالی شد و بعد باخودم فکر کردم "وای!  چه حس منزجر کننده ای"  بدم امده بود; اولین بار بود شاید که قلبم را احساس کردم. قبلتر مادر یادم داده بود که چیزی به شکل 5 برعکس گوشه چپ بدن است به اسم قلب. مثل دست,  مثل پا. بعد آنروز عصر وقتی وسط خاله بازی یکهو بازی واقعی شد و خاله دست دختر خاله ام را گرفت تا به شهر خودشان برگردند, وقتی از پشت سر برایش دست تکان میدادم, اتفاقی در طرف چپ بدنم افتاد و من نشناختمش, شبیه تلخی شربتهایی که طعمشان را نمیشناختم و برای اولین بار تجربه اشان میکردم. چهار سالم بود , بعدتر ها که به سنم اضافه میشد فهمیدم حسی که تجربه اش کرده ام اسمش دلتنگی است. حس وفاداری است لامصب ! اسمش را گذاشته ام" حس ششم " مثل بویایی , مثل لامسه. از هر پنج تای قبلی حتی قوی تر است و با هیچ بیماری وتصادفی از دست نمیرود. هیچ دکتری تا حالا از اتاق عمل بیرون نیامده و سرش را رو به خانواده تکان نداده که "بیمار شما متاسفانه حس دلتنگی خود را از دست داده است" ! پتانسیل بالایی دارد, این حس حتی میتواند برای کسی یا چیزی  که از او متنفری ایجادشود, چه برسد به دوست داشتنی ها. دلتنگی را نمیشود خفه کرد, چون قبلتر او دست پیش میگیرد و خفه ات میکند. شبیه یک پیچک کشنده ارام ارام رشد میکند, از دست و پا بالا میرود و میکُشد...هوممم به همین سادگی ... میکُشد... 


برچسب‌ها: در نکوهش
+ یکشنبه 30 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

دلم میخواست این دیالوگ یه فیلم باشه یا یه قسمتی از یه کتاب :

من با بقیه دُرست طوری رفتار میکنم که دلم میخواد با خودم رفتار بشه ...ولی  هیچوقت نمیشه !

 


برچسب‌ها: خوددرگیری
+ جمعه 28 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

 

رفتن گاهی اتفاق خوبی است; وقتی مقصد را دوست داشته باشی, وقتی مقصد انگیزه ی خوبی باشد. اما وقتی مقصد حالت را خوب نکند, وقتی حتی  یک حس خوب, یک انگیزه ی خوب یاحتی یک اتفاق خوب منتظرت نباشد, رفتن سخت است; از هر خانه ای, از هر شهری, از هر رابطه ای. 

و چمدان بستن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. حالا چمدان یک مکعب مستطیل باشد یا یک تکه گوشت در سمت چپ بدن. برای رفتن و البته خوشحال رفتن, انگیزه های بهتری لازم است. اگر نه, "ماندن"  بهترین حالت ممکن است, در هر خانه ای, در هر شهری, در هر رابطه ای .

عنوان:فاضل نظری 


برچسب‌ها: نوشته در قاب
+ پنجشنبه 27 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

تنهایی خیلی دوست داشتنی است, خیلی... اما باید قبول کنیم خیلی کارها تنهایی نمیچسبد. تنهایی کوچه  گردی و پیدا کردن و شمردن کوچه های بن بست شهر نمیچسبد. تنهایی فلافل 3 هزارتومنی خوردن نمی چسبد .تنهایی در غروب و تاریکی قدم زدن, نمیچسبد تنهایی هویچ بستنی خوردن در ابمیوه گیری های سر راهی  نمیچسبد .تنهایی در خانه های مردم را زدن و فرار کردن نمیچسبد. تنهایی کارهای یواشکی نمیچسبد. تنهایی لایی کشیدن توی اتوبان نمیچسبد. تنهایی مسافرت کردن نمیچسبد. تنهایی داد زدن بالای کوه نمیچسبد. تنهایی شعر خواندن " با صدای بلند " نمیچسبد.تنهایی سینما رفتن , تنهایی نمایشگاه نقاشی و عکاسی رفتن نمیچسبد. تنهایی تولد گرفتن نمیچسبد. تنهایی دو دَر کردن بقیه نمیچسبد. تنهایی هدیه های اپراتور و دقایق مکالمه رایگان نمیچسبد. تنهایی خوب است, دوست داشتنی است,  ادم را قوی میکند اما واقعیت این است که تنهایی کارهای خطرناک نمیچسبد. 

 

+ پنجشنبه 27 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

تابستان دارد تمام میشود و من فکر میکنم چقدر به یک مسافرت (خیلی کوتاه حتی) نیاز داشتم ومیدانم که  نیافتادن این اتفاق با توجه به شناختی که از خودم دارم چه عواقبی را در دراز مدت در پی خواهد داشت. اما این روزها کل کتابهای اطرافم را جمع کرده ام ...فیلم هم نمیبینم حتی.  خواب هم که هیچ! دوره هایی در زندگی وجود دارد که زده میشوی از تمام علایق ات و شروع میکنی به وقت کُشی,  پاهایت را به دیوار تکیه میدهی  به سقف نگاه میکنی و به سخیف ترین اهنگ های ممکن گوش میدهی... حالت از کلمه ها بهم میخورد,حتی وبلاگ نمیخوانی! زیاد اگر حوصله داشته باشی شب تا دیر وقت را در چند گروه به چرت و پرت گفتن مشغول میشوی. حالا این اتفاق ها اگر هفته ی اخر شهریور هم باشد دردناک تر هم میشود.  حالا دیگر  ثانیه به ثانیه دارد به طولانی تر شدن شب اضافه میشود. و شب ... شب این غول مرحله اخر که جانت را تا طلوع خورشید ذره ذره میگیرد... 

 

+ تابه حال انقدر شبیه یک عکس بدون منبع  بوده اید ؟ 


برچسب‌ها: خوددرگیری, نوشته در قاب
+ دوشنبه 24 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

1. مردها از جسارتت, از قوی بودنت, از علایقت خوششان می اید. بعد دوست دارند به تو نزدیک شوند. علایق مشترک پیدا میکنند. میخواهند دوستت باشند. "شما" خطابت میکنند ."خانم فلانی" صدایت میزنند. نزدیک میشوند صمیمی و صمیمی تر میشوند. به "تو " تبدیل میشوی. به "عزیزم "تبدیل میشوی, به  این نقطه "عزیزم" که رسیدی, بدون اینکه نطر تورا بپرسند باز سعی در نزدیک شدن دارند. حس مالکیتشان جان میگیرد میخواهند تو مال خودشان باشی. دوستی را میگذارند زیر پایشان, میخواهند روابط اجتماعی ات را محدود کنند, از جسارتت کم کنند و تو فقط مال انها باشی بعد وقتی که با انها مخالفت میکنی ناراحت هم میشوند .

2 . در زندگی به اصطلاح مدرن این روزها گاهی فکر میکنم کاش خانواده ها بیشتر به بچه هایشان نزدیک بودند یعنی حواسشان به هق هق های شبانه اشان بود. حواسشان به شب هایی که تا صبح نمیخوابیدند. به در فکر فرو رفتن ها به عاشق شدنشان بود ... این دلیلی میشد برای اینکه بعد از سالها فرزندشان به شدت با ازدواج مخالفت میکند فکر نکنند که خدای نکرده بچه شان فاقد هرگونه احساسی ست یا حتی همجنس گرا ست .

3 .تفاوت سلیقه در مورد انتخاب شخصیت همسر توسط فرد و خانواده دقیقا تفاوت سلیقه ی شازده کوچولو و ادم بزرگهاست که میگفت :  می خواهم بگویم بیشتر آدم ها  عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست  حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند "آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد ؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟" می‌پرسند: "چند سالش است؟ چند تا برادر و خواهر  دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟" و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند !. 

 

البته در ادامه میگه  : این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است ! 

 

+ شنبه 22 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

یکی از سکانس هایی که هیچوقت یادم نمیره, سکانسی از فیلم "زندگی با چشمان بسته "است که وقتی ترانه علیدوستی روی تخت بیمارستان بود از پرستار می خواست که بوسش کنه ...چند روزه دارم فکر میکنم به اینکه همه ی ادم ها باید لالایی بلد باشند. لالایی بلد باشند نه صرفا برای اینکه قراره مادر یا پدر بشند, که چه بسا شاید حتی به این مسئله فکر هم نکنند. ولی لالایی رو باید یاد گرفت لالایی برای ادم های غمگین ه  . برای ادمهای بزرگ و حتی پیری که دوستشون دارین.  برای ادم های زندگیتون که درد دارند که از درد خوابشون نمیبره شاید. برای اون زمان بین خواب و بیداری و تقلای خواب برای رهایی از درد...لالایی ها غمگینند داشتم به لطف گوگل لالایی های مناطق مختلف ایران رو پیدا میکردم . لالایی هایی که به ظور غمگینی از نبودن پدر , از نرسیدن به معشوق, از بی وفایی, از فراموشی حرف میزنند و به طور غمگینی بغض مینشینانند ته ته گلوی خواننده... اما با همه ی اینها , با همه ی اینها حتما لالایی را یاد بگیرید. برای کسانی که دوستشان دارید ...

 

 

 


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم, نوشته در قاب
+ جمعه 21 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

در ادامه ی مکالمه مون یه جور غمگینی برام نوشت : 

"از یه دوره ای از زندگیم نمیدونم چطوری یاد کنم ! همیشه یاداوری خاطرات بستگی به این داره که بعدش چه اتفاقی افتاده باشه ..."

راست میگه! خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بشه کرد راست میگه ...

 

+ پنجشنبه 20 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

همه چیز در آپارتمانم به رنگ مس است : درها, دیوارها و گنچه هایی که توی دیوار کار گذاشته اند. یک زن در ربدشامبری به  رنگ مس روی کاناپه ی سیاهرنگ با آن خوب میتوانست جور بیاید .شاید میتوانستم چنین زنی داشته باشم ولی من تنها دچار مالیخولیا, سردرد,  بی تفاوتی و قدرت اسرار آمیز تمیز بو از پشت تلفن نیستم, وحشتناکترین مرضم "یک همسری "است. تنها یک زن وجود دارد که من میتوانم تمام آن کارهایی را که مردان دیگر با زنان متعدد میکنند, بکنم  و این زن ماری است و از وقتی ماری مرا ترک کرده است, طوری زندگی میکنم که یک راهب باید زندگی کند. ولی من راهب نیستم ...  

 

+خواندن عقاید یک دلقک را شروع کرده ام برای بار چندم  ... و فکر میکنم چقدر هانس شنیر را دوست دارم. همین دلقک لعنتی ِکتاب محبوب من ... .

+برشی دیگر از این کتاب


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ چهارشنبه 19 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

میدانید؟ از جلوی قصابی ها که رد میشوم زانوهایم می لرزد. دست اویز هرچه که دم دستم باشد میشوم. بیشتر از انچه که فکرش را بکنید از قصابی ها میترسم, بوی خون تمام قدرتم را از من میگیرد. گاهی فکر میکنم برای این زندگی , زیادی ضعیفم 

+ چهارشنبه 19 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

 بگذار برایت بگویم معمولی بودن یعنی چه, معمولی بودن یکی از عذاب آورترین کارهاییست  که روزگار خیلی خداگونه مینشیند و آدم هایش را با جدیت انتخاب میکند و در تمام طول زندگی حواسش هست که  این نظام معمولی بودنشان  بهم نخورد. معمولی بودن همین است که نوار قلب روزگارت سکته ندارد, بریده گی ندارد, کوه هایش دماوند و اورست ندارد و اگر خیلی بالا برود نهایتا اندازه کوه شهرتان است که از بس ان را بالا رفته ای که دیگر برایش ذوق نمیکنی. معمولی بودن یعنی اینکه هرگز خیلی خوشحال نمیشوی. هرگز اتفاق هایی که ارزویش را داری در " ان لحظه "که میخواهی نمی افتد. هرگز آن کسی که از پشت چشمهایت را گرفته تا تو برگردی وشناسایی اش کنی آن کسی نیست که آرزویش را داری. وقتی برای باز کردن در, از اتاق تا دم در میروی و خیال میکنی اتفاقی, نامه ای یا کسی که در ارزوهایت دوست داشتی انجا پشت در ایستاده باشد ,  نیست و همسایه است که امده آش نذری اش را بیاورد. معمولی بودن یعنی اینکه هرگز انقدر هیجان زده نمیشوی که چند دقیقه ساعت های جهان سرجای خودشان بایستند. یعنی اینکه هرگز برنده ی هیچ جعبه شانسی نمیشوی. معمولی بودن یعنی اینکه اتفاق های خیلی سخت ودردناک برایت نمی افتد و اگر زمانی این اتفاق بیافتد زمانیست که آمادگی اش را داری و باعث نمیشود دره نوار قلبت زیاد پایین برود. درست شبیه ارزوهایت که انقدر دیر بهشان میرسی که قله نوار قلب زندگیت را زیاد بلند نمیکند. معمولی بودن  یعنی بزرگ میشوی در یک خانواده معمولی با درامد معمولی, در مدارس معمولی درس میخوانی و بعدتر به یک دانشگاه معمولی میروی و بعدتر میشوی یک ادم بی دردسر که برای هیچ کس خطر محسوب نمیشوی . میشوی یک ادم معمولی که بودنت را دوست دارند اما نبودنت چندان مهم نیست و این برای یک ادم معمولی دردناک است برای ادم معمولی که همیشه تقلا میکند معمولی نباشد...


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ دوشنبه 17 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

گاهی فکر میکنم اتفاق ها صدایم میزنند. همین امروز که 15 دقیقه زودتر رسیده بودم باشگاه و روی پله ها نشسته بودم که رختکن از نوجوان هایی که سانس قبل از ما ورزش کرده بودند خالی شود, دختر بچه ی کوچکی وارد شد و خواهرش را صدا زد. خواهرش توی رختکن بود و صدایش را نمیشنید. قاصدک گوشه دیوار را برداشتم  و گفتم: ( تا خواهرت میاد  توی گوش قاصدک دعا بخوان و فوتش کن برای خدا ...) این کار را کرد بعد برگشت داخل سالن و باز منتظر خواهرش شد ... انقدر نیامد که دستش را گرفتم با خودم بردمش توی سالن دنبال خواهرش ... ندا داشت لباس هایش را عوض میکرد. خواهر کوچکش را بغل گرفت انوقت فهمیدم که چرا انقدر لباس پوشیدنش را طول داده بود.  ندا انگشت نداشت یعنی انگشت هایش به جای سه بند , فقط یک بند داشتند کمکش کردم زیپ کیفش را ببندد بعد ازشان خداحافظی کردم  و بعد... و بعد شما فکر میکنید من توانستم ورزش کنم ؟ من توانستم وقتی مربی میگفت به چیزهای خوب فکر کنید و دور سالن رابدوید این کار را بکنم ؟

+ یکشنبه 16 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

مهدیار دعوتم کرده است به معرفی کتاب. مهدیار میدانسته که این دعوت خوشحالم میکند و دوست داشته خوشحالم کند این اقای مهربان. اما برای من سخت ترین کار دنیا و( لذت بخش ترین کار البته )معرفی کتاب هست . کتاب های زیادی خوانده ام و خیلی خوب میدانم که انتخاب کتاب چقدر سلیقه ایست. راستش را بخواهید دلم میخواهد تمام کتاب هایی که در این تگ هست را معرفی کنم اما نمیشود و البته کتابهای این تگ را حتما جاهای دیگر دیده اید و خوانده اید, چون کتاب های معروفی هستند. برای همین کتاب "بابا لنگ دراز " را معرفی میکنم این کتاب از جین وبستر عزیزم که شامل نامه های جودی ابوت به بابا لنگ درازش است را جدی بگیرید ...کودکانه و تینیجری از کنارش رد نشوید. در لابه لای سطرهای این کتاب زندگی نفس میکشد. کتاب را که باز میکنید یک عالمه نور میپاشد روی صورتتان , به جز تمام اینها اگر مثل من از خواندن نامه لذت میبرید و یا فکر میکنید در زندگی قبلیتان یک نامه بوده اید این کتاب را ( میدانم که شاید خوانده باشید ) اما توی قفسه کتابخانه اتان حتما داشته باشید.

+ یکشنبه 16 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

من ادم کمال گرای لعنتیی بوده ام همیشه. همین است که هیچوقت راضی نبودم همیشه در مرز موفقیت سه پله بالاتر را آرزو داشتم و این میل به کمال هیچوقت احساس رضایت را در من ارضا نکرده است. تمام کتاب ها و داستان هایی را که میخوانم, فیلم هایی را که میبینم, ادم های خوبی که روزی ارزوی معاشرت با انها را داشته ام همه و همه بعد از مدتی شده اند معیاری برای پیدا کردن نسخه بهتری از آن ها. این اخلاق "گند " من یک طرف ماجراس که در کل زندگی ام به جز یک مورد خاص همیشه وهمیشه با من بوده است و طرف دیگرش برمیگردد به انتطاری که در ذهنم راجع به ادم ها میسازم. (درست شبیه اینکه آدم فوق العاده زیبایی را ببینید و پیش خودتان فکر کنید آیا این آدم هم به دستشویی میرود ؟ آیا وقتهایی که تنهاست انگشتش را توی دماغش میچرخاند و بعد پیش خودتان فکر کنید که نه! امکان ندارد ! همچین ادم خوش سیما و خوش پوشی هرگز این کار را انجام نمیدهد این کار ما آدم های دون پایه است که هیچوقت به اندازه او زیبا نبوده ایم والبته  همه ی این باورها روزی که سر بزنگاه اتفاقی او را درحال یکی از این اعمال ببینید فرو میریزد)ولی قضیه وقتی برای من بیخ پیدا میکند که ذهنیتم راجع به  ادم ها (البته نه در مورد ظاهر بلکه درمورد مسائل اکتسابی ) فوق العاده است. دوستشان دارم . از موفقیتشان لذت میبرم , بودن با انها و همراهی کردنشان را باعث افتخار میبینم تا اینکه به انها نزدیک ونزدیک تر میشوم,  نزدیک میشوم ومیبینم انها هم گاهی دروغ میگویند, گاهی دورو هستند, گاهی جاه طلب, منفعت طلب, بدتر از همه ظاهر بین , برای انها هم مسائل جنسی در اولویت قرار میگیرد. برای آدم هایی که از دور برایم بزرگ بودند. اما  وقتی نزدیک شدم همه چیز تغییر کرد. اینکه  باید یاد بگیرم برای خودم اولویت هایی داشته باشم و ضعف ها را ببخشم به مسائل مهمتر را هم میدانم, اما اینکه من ادم ها را کامل میخواهم, با غریزه هایی ما فوق انسانی (درعین ناکامل بودن خودم ) به طرز مضحکی زندگیم را غمگین و تنهازده کرده است همیشه ...


برچسب‌ها: خوددرگیری
+ جمعه 14 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

شهرها هرچقدر که بزرگتر میشوند غم هایشان هم بیشتر میشود, هرچقدر که بزرگتر باشند دلتنگی و بغضشان بیشتر میشود; بچه های کارش, روسپی هایش, تجاوز هایش, دزدی هایش, فقرش, کارتن خواب هایش, همه وهمه اش بیشتر میشوند. برای همین گاهی فکر میکنم یارای زندگی کردن برای مدت طولانی درشهرهای بزرگ نیستم. برای همین است زندگی در روستاهای محروم را حتی بیشتر میپسندم. گاهی دیدن حجم آن همه آدم وچهره های متفاوت را در لحظه ندارم. توانایی به خاطر سپردن وباز عوض شدن این چهره هارا...  با این همه ارادت خاصی دارم به راننده تاکسی ها وتاکسی هایشان.  هرچند در هفته امکان دارد فقط با یک راننده تاکسی خوب هم مسیر شوم و بقیه محال است که اخبار مختصری از بدبختی زندگیشان, خرابی ماشینشان, حجم ترافیک وگرانی ندهند. هرچند خیلی کم پیش می اید بعد از پیاده شدن از تاکسی بغض نکرده باشم با این همه اما گاهی پیش می آید با رانندهایی هم مسیر میشوم که گوشه ی راست صندلی های عقب شان  مینشینم. شیشه را پایین میکشم  وباد میخورد به سروصورتم و من تداوم مسیر را,  نرسیدن را با تمام وجود توی تاکسی هایشان ارزو دارم.  دلم میخواهد مسیرم به انتها نرسد. تاکسی های مهربانی که امنیتش اصالتی دارد شبیه ماشین پدرم, هرچند راننده اش شاید هم سن و سال خودم باشد. تاکسی های دوست داشتنیی که راننده های ساکتی دارند و از اینه اشان متوجه حال خوبت , متوجه امنیتت میشوند و آن را به هم نمیزنند. راننده های دوست داشتیی که اغلب سلکشنی از اهنگهای خوب  دارند.  آنقدر که به نرسیدن فکر میکنی به هیچوقت نرسیدن... وفکر میکنی چقدر دوست داشتی یک راننده تاکسی باشی , یک راننده ی ساکت با یک سلکشن آهنگ خوب . 

 

 

+ فردا پنجشنبه ساعت23 شبکه نمایش ترومن شو را پخش میکند همین فیلم این پایین :) 


برچسب‌ها: در ستایش
+ پنجشنبه 13 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

شاید اگر قبل از نوشتن پست " من اگر پسر بودم " فیلم ترومن شو رو میدیدم ...خیلی ساده مینوشتم من اگر پسر بودم کسی میشدم شبیه ترومن . همونطور که اگر پسر بودم دختری رو دوست داشتم که شخصیت" آملی "  رو عاشق باشه , حالا هم که دخترم مردی رو دوست خواهم داشت که شخصیت "ترو من " رو عاشق باشه ... با تمام ویژگی های شخصیتیش...و مخصوصا تمام توجه به جزئیاتش... 

 


برچسب‌ها: نوشته در قاب
+ چهارشنبه 12 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

 

ترومن هر موقع که بخواد میتونه از این دنیا بیرون بره  و اگر او واقعا و کامل قاطع باشه  که بره  ما نمی تونیم جلوی اونو بگیریم، او آزاده . ولی تو از این ناراحتی که" ترومن"، جایی رو که تو زندان می خونی رو ترجیح می ده...

 

+ راجع به این فیلم چیزی نمینویسم ... هیچ حرفی نمیزنم ... راجع به این فیلم فقط دوست دارم فکر کنم ...

اما راجع به شخصیت ترومن خواهم نوشت . 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ چهارشنبه 12 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

مطالب قدیمی‌تر