تابستان دارد تمام میشود و من فکر میکنم چقدر به یک مسافرت (خیلی کوتاه حتی) نیاز داشتم ومیدانم که  نیافتادن این اتفاق با توجه به شناختی که از خودم دارم چه عواقبی را در دراز مدت در پی خواهد داشت. اما این روزها کل کتابهای اطرافم را جمع کرده ام ...فیلم هم نمیبینم حتی.  خواب هم که هیچ! دوره هایی در زندگی وجود دارد که زده میشوی از تمام علایق ات و شروع میکنی به وقت کُشی,  پاهایت را به دیوار تکیه میدهی  به سقف نگاه میکنی و به سخیف ترین اهنگ های ممکن گوش میدهی... حالت از کلمه ها بهم میخورد,حتی وبلاگ نمیخوانی! زیاد اگر حوصله داشته باشی شب تا دیر وقت را در چند گروه به چرت و پرت گفتن مشغول میشوی. حالا این اتفاق ها اگر هفته ی اخر شهریور هم باشد دردناک تر هم میشود.  حالا دیگر  ثانیه به ثانیه دارد به طولانی تر شدن شب اضافه میشود. و شب ... شب این غول مرحله اخر که جانت را تا طلوع خورشید ذره ذره میگیرد... 

 

+ تابه حال انقدر شبیه یک عکس بدون منبع  بوده اید ؟ 


برچسب‌ها: خوددرگیری, نوشته در قاب
+ دوشنبه 24 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

1. مردها از جسارتت, از قوی بودنت, از علایقت خوششان می اید. بعد دوست دارند به تو نزدیک شوند. علایق مشترک پیدا میکنند. میخواهند دوستت باشند. "شما" خطابت میکنند ."خانم فلانی" صدایت میزنند. نزدیک میشوند صمیمی و صمیمی تر میشوند. به "تو " تبدیل میشوی. به "عزیزم "تبدیل میشوی, به  این نقطه "عزیزم" که رسیدی, بدون اینکه نطر تورا بپرسند باز سعی در نزدیک شدن دارند. حس مالکیتشان جان میگیرد میخواهند تو مال خودشان باشی. دوستی را میگذارند زیر پایشان, میخواهند روابط اجتماعی ات را محدود کنند, از جسارتت کم کنند و تو فقط مال انها باشی بعد وقتی که با انها مخالفت میکنی ناراحت هم میشوند .

2 . در زندگی به اصطلاح مدرن این روزها گاهی فکر میکنم کاش خانواده ها بیشتر به بچه هایشان نزدیک بودند یعنی حواسشان به هق هق های شبانه اشان بود. حواسشان به شب هایی که تا صبح نمیخوابیدند. به در فکر فرو رفتن ها به عاشق شدنشان بود ... این دلیلی میشد برای اینکه بعد از سالها فرزندشان به شدت با ازدواج مخالفت میکند فکر نکنند که خدای نکرده بچه شان فاقد هرگونه احساسی ست یا حتی همجنس گرا ست .

3 .تفاوت سلیقه در مورد انتخاب شخصیت همسر توسط فرد و خانواده دقیقا تفاوت سلیقه ی شازده کوچولو و ادم بزرگهاست که میگفت :  می خواهم بگویم بیشتر آدم ها  عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست  حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند "آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد ؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟" می‌پرسند: "چند سالش است؟ چند تا برادر و خواهر  دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟" و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند !. 

 

البته در ادامه میگه  : این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است ! 

 

+ شنبه 22 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

یکی از سکانس هایی که هیچوقت یادم نمیره, سکانسی از فیلم "زندگی با چشمان بسته "است که وقتی ترانه علیدوستی روی تخت بیمارستان بود از پرستار می خواست که بوسش کنه ...چند روزه دارم فکر میکنم به اینکه همه ی ادم ها باید لالایی بلد باشند. لالایی بلد باشند نه صرفا برای اینکه قراره مادر یا پدر بشند, که چه بسا شاید حتی به این مسئله فکر هم نکنند. ولی لالایی رو باید یاد گرفت لالایی برای ادم های غمگین ه  . برای ادمهای بزرگ و حتی پیری که دوستشون دارین.  برای ادم های زندگیتون که درد دارند که از درد خوابشون نمیبره شاید. برای اون زمان بین خواب و بیداری و تقلای خواب برای رهایی از درد...لالایی ها غمگینند داشتم به لطف گوگل لالایی های مناطق مختلف ایران رو پیدا میکردم . لالایی هایی که به ظور غمگینی از نبودن پدر , از نرسیدن به معشوق, از بی وفایی, از فراموشی حرف میزنند و به طور غمگینی بغض مینشینانند ته ته گلوی خواننده... اما با همه ی اینها , با همه ی اینها حتما لالایی را یاد بگیرید. برای کسانی که دوستشان دارید ...

 

 

 


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم, نوشته در قاب
+ جمعه 21 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

در ادامه ی مکالمه مون یه جور غمگینی برام نوشت : 

"از یه دوره ای از زندگیم نمیدونم چطوری یاد کنم ! همیشه یاداوری خاطرات بستگی به این داره که بعدش چه اتفاقی افتاده باشه ..."

راست میگه! خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بشه کرد راست میگه ...

 

+ پنجشنبه 20 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

همه چیز در آپارتمانم به رنگ مس است : درها, دیوارها و گنچه هایی که توی دیوار کار گذاشته اند. یک زن در ربدشامبری به  رنگ مس روی کاناپه ی سیاهرنگ با آن خوب میتوانست جور بیاید .شاید میتوانستم چنین زنی داشته باشم ولی من تنها دچار مالیخولیا, سردرد,  بی تفاوتی و قدرت اسرار آمیز تمیز بو از پشت تلفن نیستم, وحشتناکترین مرضم "یک همسری "است. تنها یک زن وجود دارد که من میتوانم تمام آن کارهایی را که مردان دیگر با زنان متعدد میکنند, بکنم  و این زن ماری است و از وقتی ماری مرا ترک کرده است, طوری زندگی میکنم که یک راهب باید زندگی کند. ولی من راهب نیستم ...  

 

+خواندن عقاید یک دلقک را شروع کرده ام برای بار چندم  ... و فکر میکنم چقدر هانس شنیر را دوست دارم. همین دلقک لعنتی ِکتاب محبوب من ... .

+برشی دیگر از این کتاب


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ چهارشنبه 19 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

میدانید؟ از جلوی قصابی ها که رد میشوم زانوهایم می لرزد. دست اویز هرچه که دم دستم باشد میشوم. بیشتر از انچه که فکرش را بکنید از قصابی ها میترسم, بوی خون تمام قدرتم را از من میگیرد. گاهی فکر میکنم برای این زندگی , زیادی ضعیفم 

+ چهارشنبه 19 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

 بگذار برایت بگویم معمولی بودن یعنی چه, معمولی بودن یکی از عذاب آورترین کارهاییست  که روزگار خیلی خداگونه مینشیند و آدم هایش را با جدیت انتخاب میکند و در تمام طول زندگی حواسش هست که  این نظام معمولی بودنشان  بهم نخورد. معمولی بودن همین است که نوار قلب روزگارت سکته ندارد, بریده گی ندارد, کوه هایش دماوند و اورست ندارد و اگر خیلی بالا برود نهایتا اندازه کوه شهرتان است که از بس ان را بالا رفته ای که دیگر برایش ذوق نمیکنی. معمولی بودن یعنی اینکه هرگز خیلی خوشحال نمیشوی. هرگز اتفاق هایی که ارزویش را داری در " ان لحظه "که میخواهی نمی افتد. هرگز آن کسی که از پشت چشمهایت را گرفته تا تو برگردی وشناسایی اش کنی آن کسی نیست که آرزویش را داری. وقتی برای باز کردن در, از اتاق تا دم در میروی و خیال میکنی اتفاقی, نامه ای یا کسی که در ارزوهایت دوست داشتی انجا پشت در ایستاده باشد ,  نیست و همسایه است که امده آش نذری اش را بیاورد. معمولی بودن یعنی اینکه هرگز انقدر هیجان زده نمیشوی که چند دقیقه ساعت های جهان سرجای خودشان بایستند. یعنی اینکه هرگز برنده ی هیچ جعبه شانسی نمیشوی. معمولی بودن یعنی اینکه اتفاق های خیلی سخت ودردناک برایت نمی افتد و اگر زمانی این اتفاق بیافتد زمانیست که آمادگی اش را داری و باعث نمیشود دره نوار قلبت زیاد پایین برود. درست شبیه ارزوهایت که انقدر دیر بهشان میرسی که قله نوار قلب زندگیت را زیاد بلند نمیکند. معمولی بودن  یعنی بزرگ میشوی در یک خانواده معمولی با درامد معمولی, در مدارس معمولی درس میخوانی و بعدتر به یک دانشگاه معمولی میروی و بعدتر میشوی یک ادم بی دردسر که برای هیچ کس خطر محسوب نمیشوی . میشوی یک ادم معمولی که بودنت را دوست دارند اما نبودنت چندان مهم نیست و این برای یک ادم معمولی دردناک است برای ادم معمولی که همیشه تقلا میکند معمولی نباشد...


برچسب‌ها: یادم باشد بعدها برایشان بگویم
+ دوشنبه 17 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

گاهی فکر میکنم اتفاق ها صدایم میزنند. همین امروز که 15 دقیقه زودتر رسیده بودم باشگاه و روی پله ها نشسته بودم که رختکن از نوجوان هایی که سانس قبل از ما ورزش کرده بودند خالی شود, دختر بچه ی کوچکی وارد شد و خواهرش را صدا زد. خواهرش توی رختکن بود و صدایش را نمیشنید. قاصدک گوشه دیوار را برداشتم  و گفتم: ( تا خواهرت میاد  توی گوش قاصدک دعا بخوان و فوتش کن برای خدا ...) این کار را کرد بعد برگشت داخل سالن و باز منتظر خواهرش شد ... انقدر نیامد که دستش را گرفتم با خودم بردمش توی سالن دنبال خواهرش ... ندا داشت لباس هایش را عوض میکرد. خواهر کوچکش را بغل گرفت انوقت فهمیدم که چرا انقدر لباس پوشیدنش را طول داده بود.  ندا انگشت نداشت یعنی انگشت هایش به جای سه بند , فقط یک بند داشتند کمکش کردم زیپ کیفش را ببندد بعد ازشان خداحافظی کردم  و بعد... و بعد شما فکر میکنید من توانستم ورزش کنم ؟ من توانستم وقتی مربی میگفت به چیزهای خوب فکر کنید و دور سالن رابدوید این کار را بکنم ؟

+ یکشنبه 16 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

مهدیار دعوتم کرده است به معرفی کتاب. مهدیار میدانسته که این دعوت خوشحالم میکند و دوست داشته خوشحالم کند این اقای مهربان. اما برای من سخت ترین کار دنیا و( لذت بخش ترین کار البته )معرفی کتاب هست . کتاب های زیادی خوانده ام و خیلی خوب میدانم که انتخاب کتاب چقدر سلیقه ایست. راستش را بخواهید دلم میخواهد تمام کتاب هایی که در این تگ هست را معرفی کنم اما نمیشود و البته کتابهای این تگ را حتما جاهای دیگر دیده اید و خوانده اید, چون کتاب های معروفی هستند. برای همین کتاب "بابا لنگ دراز " را معرفی میکنم این کتاب از جین وبستر عزیزم که شامل نامه های جودی ابوت به بابا لنگ درازش است را جدی بگیرید ...کودکانه و تینیجری از کنارش رد نشوید. در لابه لای سطرهای این کتاب زندگی نفس میکشد. کتاب را که باز میکنید یک عالمه نور میپاشد روی صورتتان , به جز تمام اینها اگر مثل من از خواندن نامه لذت میبرید و یا فکر میکنید در زندگی قبلیتان یک نامه بوده اید این کتاب را ( میدانم که شاید خوانده باشید ) اما توی قفسه کتابخانه اتان حتما داشته باشید.

+ یکشنبه 16 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

من ادم کمال گرای لعنتیی بوده ام همیشه. همین است که هیچوقت راضی نبودم همیشه در مرز موفقیت سه پله بالاتر را آرزو داشتم و این میل به کمال هیچوقت احساس رضایت را در من ارضا نکرده است. تمام کتاب ها و داستان هایی را که میخوانم, فیلم هایی را که میبینم, ادم های خوبی که روزی ارزوی معاشرت با انها را داشته ام همه و همه بعد از مدتی شده اند معیاری برای پیدا کردن نسخه بهتری از آن ها. این اخلاق "گند " من یک طرف ماجراس که در کل زندگی ام به جز یک مورد خاص همیشه وهمیشه با من بوده است و طرف دیگرش برمیگردد به انتطاری که در ذهنم راجع به ادم ها میسازم. (درست شبیه اینکه آدم فوق العاده زیبایی را ببینید و پیش خودتان فکر کنید آیا این آدم هم به دستشویی میرود ؟ آیا وقتهایی که تنهاست انگشتش را توی دماغش میچرخاند و بعد پیش خودتان فکر کنید که نه! امکان ندارد ! همچین ادم خوش سیما و خوش پوشی هرگز این کار را انجام نمیدهد این کار ما آدم های دون پایه است که هیچوقت به اندازه او زیبا نبوده ایم والبته  همه ی این باورها روزی که سر بزنگاه اتفاقی او را درحال یکی از این اعمال ببینید فرو میریزد)ولی قضیه وقتی برای من بیخ پیدا میکند که ذهنیتم راجع به  ادم ها (البته نه در مورد ظاهر بلکه درمورد مسائل اکتسابی ) فوق العاده است. دوستشان دارم . از موفقیتشان لذت میبرم , بودن با انها و همراهی کردنشان را باعث افتخار میبینم تا اینکه به انها نزدیک ونزدیک تر میشوم,  نزدیک میشوم ومیبینم انها هم گاهی دروغ میگویند, گاهی دورو هستند, گاهی جاه طلب, منفعت طلب, بدتر از همه ظاهر بین , برای انها هم مسائل جنسی در اولویت قرار میگیرد. برای آدم هایی که از دور برایم بزرگ بودند. اما  وقتی نزدیک شدم همه چیز تغییر کرد. اینکه  باید یاد بگیرم برای خودم اولویت هایی داشته باشم و ضعف ها را ببخشم به مسائل مهمتر را هم میدانم, اما اینکه من ادم ها را کامل میخواهم, با غریزه هایی ما فوق انسانی (درعین ناکامل بودن خودم ) به طرز مضحکی زندگیم را غمگین و تنهازده کرده است همیشه ...


برچسب‌ها: خوددرگیری
+ جمعه 14 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

مطالب قدیمی‌تر