حالا که ما نژادی محکوم به فنا هستیم و به کشتی در حال غرق شدن زنجیر شده ایم , از انجا که همه ی اینها شوخی دردناکی است , پس بیایید نقش خود را به درستی بازی کنیم , رنج هم بندان این زندان را تسکین دهیم. ان را با گل و کوسن تزیین کنیم و تا آنجا که میتوانیم محترمانه زندگی کنیم .

 

خانم دالاوی | ویرجینیا وولف


برچسب‌ها: کتاب را بگیر بالا ببینم گاهی هم برگرد و
+ جمعه 7 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

انکار نمیکنم که دنیا, انگار که بخواهد خوشحالم کند دارد پیش میرود ...

مسیرت ُ عوض نکن,  خُب ؟ بزار بخندم برای مدت طولانی, خُب ؟ 

 

 

+ این مسیر رو برای همتون از ته ته ته دل ارزو کردم طوری که هیچوقت مسیرش عوض نشه :)


برچسب‌ها: نوشته در قاب
+ پنجشنبه 6 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

از طرف وبلاگ" اینجا دنیا مال من است"  دعوت شدم به "داستان تو چیه ؟" 

من خود خود جودی ابوتم , بچه تر که بودم تمام شیطنت های جودی رو هم داشتم اما به مرور زمان همه چی کمرنگ تر شد. بعد تر اینکه این وبلاگ همه ی منه یا به عبارتی میشه گفت داستان منه , من به فیلم و کتاب و خواب علاقه دارم , چون این سه چیز باعث میشن که از دنیا کنده بشم , با تمام شخصیت های داستان ها و فیلم ها یکی دو روز زندگی میکنم و شبها قبل از خواب بهشون فکر میکنم , شبها قبل از خواب به همه چیز فکر میکنم. اونقدررر فکر میکنم که گاهی تهش میخندم یا گریه میکنم یا هیچکدوم ! فقط خوابم میبره . هیچوقت نمیفهمم کی خوابم برده,  چون خیلی سخت این اتفاق می افته و برعکسش هم صادقه یعنی اینکه خیلی سخت هم از خواب بیدار میشم.  بعد سالها صبح زود بیدار شدن هنوز عادت نگرفتم و مشکل دارم با این کار و سالها بعد هم مشکل خواهم داشت, مطمئنم !

از اینکه قراره معلم بشم خوشحالم. میدونم نظام اموزشی داغونه, میدونم بچه ها دیگه مثل بچه های قدیم نیستند و هزار چیز دیگه اما باز از این مسئله خوشحالم.  چون من فقط با بچه هاس که زنده ام که میخندم ! که خوشحالم ! تنها افرادی که توی مهمونی ها حتی باهاشون میپرم بچه ها هستند و با بررادرزاده و خواهر زاده های دوستام بیشتر از خود دوست هام صمیمی هستم.زیاد با خانواده ام نیستم, بیشتر وقتم رو گوشه ی اتاقم و روی تختم میگذرونم با این حال وقتی نصف شب ها به اشپزخونه میرم که اب بخورم و صدای خر و پف برادر و پدرم رو میشنوم یه حس عالی بهم دست میده.

 خیلی زیادی احساساتیم و خیلی وقتها نمیتونم جلوی گریه کردنم رو بگیرم ... مخصوصا در رابطه با ادم هایی که نقص عضو دارن یا بچه های فقیری که تو خیابون التماس کمک میکنن یا بچه های کار...ادم نا مرتبی هستم ومیدونم این در شان یک دختر نیست ولی دست خودم نیست , مقداری جسورم و از ادم های جسور خوشم میاد . همچنین از ادمایی که خطر میکنند.  خودم هم خطر میکنم واگر نسبت به خانوادم احساس مسئولیت کمتری داشتم بیشتر حتی خطر میکردم , از تقلب توی امتحان خوشم میاد.  از قانون شکنی( البته تا جایی که به کسی اسیب نرسونه ) خوشم میاد . از اینکه حق مظلوم جلوم ضایع بشه عصبانی میشم و شروع میکنم به حرف زدن و دفاع کردن که این مسئله همیشه به ضرر خودم تموم میشه .

تا جایی که میتونم دوس دارم برای بقیه کمک باشم خیلی وقت ها از خودم میگذرم برای این کار . از اذیت کردن ادمهای بدجنس خوشم میاد مثلا یه بار کفشهای یکی از مسئولین رو که خیلی اذیتمون میکرد و جلوی نمازخونه یه طوری قایم کردم که مجبور شد نیم ساعت بگرده دنبالش.   جلوی ادم های مهربون کم میارم.از اینکه زنگ در خونه هارو بزنم وفرار کنم هم خوشم میاد.

 عاشق ادم هاییم که اعتماد به نفس بالایی دارن اصلا میپرستمشون حتی . ولی خودم برعکسم اصلا اعتماد به نفس ندارم.  تا حالا از دوست نارو نخوردم و روزی که این اتفاق بیافته مطمئنم بدترین روز زندگی من میشه قطعا شکست میخورم. ادم شلوغی ام طوریکه همه منو میشناسن, همه ادم های مدرسه های ابتدایی  , راهنمایی , دبیرستان و دانشگاه ولی من همشونو نمیشناسم . برای همین گاهی تو خیابون با ادم هایی سلام وعلیک میکنم که اصلا نمیشناسمشون و هی عزیزم صداشون میکنم , چون اسمشونو بلد نیستم .

خیلی کم غذا میخورم و اصلا غذا خوردن رو دوست ندارم.  نمیتونم وقتی اهنگ پخش میشه هیچ کار دیگه ای بکنم مثلا بنویسم یا بخونم . اصلا نمیتونم!  حواسم پرت میشه به سمت اهنگ ! از تکنولوژی بدم میاد ولی نمیتونم درگیرش نشم , از ادم های خاکی خیلی خوشم میاد و همیشه سعی میکنم خیلی خاکی باشم .  اگر از کسی خوشم بیاد بهش میگم . ادم باهوشی ام البته ای کیو نه , هوش هیجانی خوبی دارم . خیلی خوب ارتباط برقرار میکنم وبا ادم ها زود مچ میشم . اگر کاری از دستم بربیاد محال هست که انجامش ندم واگر کاری انجام ندادم به خاطر اینه که از دستم برنیومده.  شجاعم ! گاهی غمگینم ولی زود سعی میکنم خودم رو پیدا کنم.  دلم میخواد توی همه ی فعالیت های اجتماعی شرکت داشته باشم . کارهای اشتباه و دروغ ادم ها رو به روشون نمیارم. همه جا خودمو مقصر میدونم مثلا تو اوضاع حالای خاورمیانه حتی !شاید برای همینم هست که خیلی کم پیش میاد از کسی ناراحت بشم .   کلا ادمی هستم که خیلی از خودم میگذرم برای بقیه و البته میدونم که این کار درستی نیست. عاشق شخصیت های بامزه انیمیشن هام و هر بار قربون صدقه اشون میرم.  همیشه دلم خواسته انگلیسیم خوب باشه و فرانسه هم بلد باشم اما نه تنها از فرانسه هیچی نمیدونم از انگلیسی هم هیچی نمیدونم!  ظاهرم کاملا معمولیه و خب زیاد برام مهم نیست در عوض باطنم معمولی نیست ...اصلا معمولی نیست و دوستش دارم!  

شاید اگر در دنیای دیگه ای بودم گیاه خوار بودم . چون حس اینکه یک موجود زنده از نفس کشیدن باز میمونه برای اینکه من سیر بشم حس بدی بهم میده , روزهایی که کله پاچه داریم و دارند راجع به خوردن مغز و زبان حرف میزنند بغض میکنم .

عاشق بهارم !  طبیعت بهار حتی بیشتر از نماز خوندن حس عبادت رو توی وجودم به وجود میاره ,  وقتهایی که توی طبیعتم خدا خیلی بهم نزدیکتر از وقتیه که نماز میخونم.  از اینکه از خانم فرجیان به نیلوفر خانم و بعدتر به نیلوفر و بعدتر به نیلو و بعدتر به نیلو جان, و بعدتر به چیزهای دیگه ای   تغییر اسم میدم اصلا خوشم نمی اید,  دلم نمیخواد با ریا بهم نزدیک بشند ! حریم شخصی و خصوصی خودم رو دوست دارم  و دلم نمیخواد شکسته بشه .

ادم ها رو قبول دارم با هر دین و مذهب وسلوکی که هستند دلم نمیخواد هیچکس تغییر کنه اما دوست دارم دلیل منطقی برای تغییر نکردن داشته باشند و در اخر دلم میخواد همه ادم ها وقتی مردند خیالشون راحت باشه که انسان را رعایت کردند ... همین ! 

+ تمام خواننده های وبلاگم رو به شرکت در این چالش دعوت میکنم 

+ چهارشنبه 5 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ چهارشنبه 5 شهریور1393 نیلوفرفرجیان

من اگر پسر بودم دلخوشی های کوچکی داشتم. مطمئنا دلخوشی هایی بیشتر از اینکه بتوانم تنهایی مسافرت کنم یا شب تا دیروقت بیرون بمانم یا توی خیابان بتوانم بلند بلند بخندم, من اگر پسر بودم عاشق چیزهای کوچکی میشدم , چیزهایی بیشتر از مانتوهای کوتاه یا تنگ, صورت های ارایش شده,  لب های قرمز و درشت. من اگر پسر بودم هیچوقت در نگاه اول عاشق نمیشدم,  قول میدهم که زیاد به دور و برم نگاه میکردم, در خیابان,  درکوچه ها,  در پارک ها  و همه ادم ها و شاید بیشتر دخترها را زیر نظر میگرفتم . بهشان از دور طوری که نفهمند بیش از اندازه توجه میکردم, تا بلاخره ان کسی را که میخواهم پیدا کنم; کسی که بتواند به دلخوشی های کوچکم جامه عمل بپوشاند, کسی که بلد باشد دکمه پیراهنم را بدوزد و من از دیدن این کارش تا عرش اعلی بالا بروم, کسی که عاشق گره زدن روسریش جلوی اینه باشم, کسی که از تماشا کردنش لذت ببرم  وقتی دارد جلوی اینه رژ میزند و موهایش را مرتب میکند,  کسی که قرمه سبزی پختن بلد نباشد وهربار برای اینکار تلاش کند, من اگر پسر بودم همینطور که از دور از ته خیابان به ادم ها و شاید بیشتر به دخترها دقت میکردم , حواسم را جمع میکردم که هر دختری جلوی ویترین چه مغازه ای می ایستد; به چه چیزهایی دقت میکند و برق نگاهش جلوی طلا فروشی بیشتر است یا کتاب فروشی,  من اگر پسر بودم در تمام شهر کتاب ها دقت میکردم که دخترها چه جور کتابی میخرند. به کدام قفسه ها بیشتر خیره میشوند و چقدر معطل میمانند انجا .  کفشهایشان چطور است بند کفشهایشان را چطور میبندند, کوله پشتی دارند یا نه,   لاک شان چه رنگی است و چقدر غمگین اند مطمئنا کاری میکردم که کسی که دوستش دارم نسبت به خودش و ظاهرش حس فوق العاده ای پیدا کند. من اگر پسر بودم درست مثل همین حالا که دخترم به جزئیات کوچک هزار هزار برابر بیشتر اهمیت میدادم .

+ یکشنبه 2 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

فیلم هزارتوی پن دو داستان را به صورت موازی پیش میبرد . فیلم هزار توی پن بین دو دنیا ی واقعی وتخیلی می اید و میرود دنیای واقعی وحشتناکی که فقط سوز موسیقی متنش میتواند ارضایش کند این فیلم را دیدم هرچند در بیشتر  قسمتها مجبور بودم از لای انگشتانم داستان را پیگیری  کنم هرچند به فیلم های تخیلی این چنین علاقه چندانی ندارم با همه اینها دوستش داشتم فیلمی که موسیقی متنش , موسیقی وبلاگم هست .  اهنگی که بارها سوزش به جانم افتاده , به گریه ام انداخته.  اهنگی که بارها وبارها بغضم را ترکانده و البته همین فیلم تخیلی هم این کار را با من کرد ... بالغ بر 50 کامنت خصوصی و عمومی رتجه به اسم این اهنگ  برایم رسیده و من واقعا تا هفته قبل به جز کد اسکریپت هیچ اطلاعی راجع به اهنگ نداشتم که به کمک حسین از اسم اهنگ , فیلم و اهنگسازش اطلاع پیدا کردم لینک دانلود برای کسانی که دوستش دارند  همین پایین هست.

 

 

دانلود موسیقی لالایی هزار توی پن 

 


برچسب‌ها: یا کاناپه فیلم دیدنمان, نوشته در قاب
+ یکشنبه 2 شهریور1393 نیلوفرفرجیان |

این را باید خیلی قبلترها میگفتم , چون خوشم نمی اید وقتی بحث روز دنیا یک چیز است من هم از آن بنویسم و هی به بحث ,  الکی دامن بدهم . اما  فیلم  " بابل " را دیدم .بعد از دیدن این فیلم نمیتوانم صبر کنم که اوضاع خاورمیانه ارام شود ( انهم اگر بشود  ) و بعد من بیایم و بگویم که چقدر از جنگ متنفرم  , که چقدر از خون میترسم  , که چقدر برای " کودکان وزنان "مظلوم مسلمان که هر کجای دنیا اگر تیری شلیک بشود حتما سه تا چهارتایشان همین کودک و زن مسلمان هستند دلم میگیرد  , نمیخواهم از جنگ لعنتی بگویم . نمیخواهم از زنانی که دارند به عنوان غنیمت برده میشوند بگویم .  نمیخواهم از بچه هایی که میگویند انقدر گریه کرده اند که کور شده اند بگویم .  من اینجا در ایران در یک شهر کوچک مرزی در پیچ وخم  کوچه هایش یک وبلاگ نویس اماتور بیشتر نیستم فقط امده ام بگویم یعنی خواهش کنم شما که پدر و مادرهای اینده میشوید  , شماهایی که حالا برادرهای کوچکتر دارین , پسرهای زیر 10 سال در خانواده اتان دارین  , لطفا برایشان تفنگ کادو نخرید در بازی های تفنگ باریشان کشته نشوید بهشان سنگ بدهید تا خودشان با دستهای خودشان تفنگ های لعنتی اشان را بشکنند . این لکه های سیاه روی ذهن سپید بچه ها ننگ ترین لکه هایی هستند که به دست ادم بزرگ ها نشانده میشوند . 

+ یکشنبه 26 مرداد1393 نیلوفرفرجیان |

 تقریبا 8 ساله بودم که برای اولین بار رفتیم خانه خودمان و از مستاجری بیرون امدیم . خانه بدی نبود , از جلو حیاط نداشت اما یک حیاط پشتی بزرگ داشت.  توی حیاط یک درخت گردوی بزرگ بود که تقریبا 700 , 800 تا گردو ثمره داشت (با پدرم میشمردیم ) ! به یکی از شاخه های قویش تاب بسته بودیم و ظهرها که همه خواب بودند ومن خوابم نمیبرد زیر سایه اش تاب بازی میکردم.  ما خانه ای را خریده بودیم  که یک درخت داشت . من از 8 سالگی به این موضوع فکر کردم "که وقتی خانه ای را میخری باید درختش را هم صاحب شوی ؟ " تقریبا 12 ساله بودم که ان خانه را فروختیم در دنیای ادم بزرگها حرف مفتی بود این که بگویم  "درخت را نمیشود با خانه فروخت "  امدیم به خانه جدیدمان که حیاطی جلوی خانه داشت و کوچکتر بود و البته هیچ درختی نداشت !   پدربزرگم یک نهال انار به ما هدیه داد ان را توی حیاط کوچکمان کاشتیم .  قدش از من کوتاهتر بود . بعد هم قد شدیم  , بعد با هم قد کشیدیم وتا به خودم امدم از من قدش خیلی بلندتر شده بود , سرش را از دیوار حیاطمان بیرون برد و خب البته  , حتی یک انار نداشت , درختم اما چند سال پیش یک انار داد "فقط یک انار"و من یواشکی دعا کردم که لطفا مریض نباشد حالش خوب شود و یک عالمه انار بدهد همین هم شد که حالا درختم هرسال حیاطمان را چراغانی میکند هرچند انارهایش زیاد بزرگ نیستند اما دلیل نمیشود که یکی از بزرگترین دلخوشی هایم نباشد . من اما هنوز هم سر حرف بچگی هایم هستم هنوز فکر میکنم وقتی خانه ای به فروش میرسد نباید درختانش را نادیده گرفت . هروقت حرف از فروش این خانه میشود , تمام وجودم را دلتنگی عجیبی برای این درخت فرامیگیرد خیلی مضحک است که فرضا این درخت خیلی راحت با یک خانه به فروش برسد من میتوانم روزی به خانه مان احساس مالکیت نداشته باشم ولی به این درخت هرگز نمیتوانم .  خانه هایی که درخت دارند به نطرم صاحب اصلیشان همان درخت است و حق فروش ندارند , یعنی باید قانونی تصویب میشد که حیاط هایی که ریشه ی یک درخت زیرش خانه کرده است , تا به ابد به فروش نمیرسد . یعنی اینکه من  تا به ابد به خاطر همین درخت برای نفروختن این خانه مبارزه میکنم . 

 

 


برچسب‌ها: در ستایش, نوشته در قاب
+ پنجشنبه 23 مرداد1393 نیلوفرفرجیان |

 

- بدو بدو 

+ نمی آم 

- چرا نمیای ؟ مادرت اونجاس , دست همو بگیریم بدوییم ؟ 

 

البته لازم به ذکر که به زبان اصلی خیلی شنیدنی تر بود 

+ چهارشنبه 22 مرداد1393 نیلوفرفرجیان |

از شوخی که بگذریم از حرفهای صدمن یک غاز که بگذریم از همه چی که بگذریم به کسی یا چیزی  احتیاج دارم که من را جلوی مادرم بخنداند ... 

+ چهارشنبه 22 مرداد1393 نیلوفرفرجیان

مطالب قدیمی‌تر